سایت
مدتی هست سایت دار شدم. حالی برای درست کردن اش نیست، حوصله ای برای چیدن مطالب توش نیست. امروز با خودم فکر کردم شاید برای اینکه برای درست کردن سایت به شوق بیام، بهتر باشه اینجا رو ببندم و اعلام کنم سایت راه افتاده. آدرس رو می ذارم اینجا. سعی می کنم داستان هام رو به فارسی بذارم در بخش فارسی. فید سایت هم همون آدرس اش هست
نافرمانی مدنی
در تاریخ کشور ما ایران، هیچوقت حکومتی در قدرت نبوده که دستاندرکارانش نقش کلاسیک پدر را برای مردمشان به عهده گرفته باشند. وظیفهی پدر نهفقط حفاظت و حمایت از فرزندان خود در امور روزمرهی زندگی ست، بلکه او مسئولیت حفظ جان فرزندانش را هم بهعهده دارد. پدر با جان و دل پشت فرزندان خود ایستاده است و رابطهای عاطفی-عقلانی با فرزندان خود دارد.
حکومتها در ایران کمتر مسئولیت مردم خود را به دوش گرفتهاند که برعکس! حکومتهای ایران در فکر چاپیدن مردم بودهاند، سرکوب آنها، به هیچ انگاشتن آنها. شاید بیاعتمادی ایرانیها به امری به نام “حکومت” ناشی از همین تاریخ پر از سرکوب و شکنجه و تحقیر باشد.
اما ما بیآنکه خود بدانیم، دچار همین بیمسئولیتی حکومتها شدهایم؛ بیمسئولیتی در قبال دیگرانی که با آنها در ارتباط هستیم: بقال با مشتریاش، کارمند با اربابرجوعاش، معلم با شاگرداناش. دلسوزی برای دیگری با قبول مسئولیتی که به عهدهی ما گذاشته شده، دلسوزیای که البته عین مسئولیت ما ست، در سایهی بیاعتمادی ما به حکومت، رنگ میبازد. حتا تا آن درجه که تبدیل به ناخودآگاه جمعی ما شده.
نافرمانی مدنی در ایران کار خیلی سختی ست. نافرمانی مدنی یعنی دوباره احساس مسئولیت کردن، در مقابل دیگری، در برابر جامعهی مدنی. دوستانی که الان در ایران هستند باید گزارش بدهند، این نوع از نافرمانی مدنی را در ایران شاهد هستند یا نه: عمل کردن به مسئولیت خود در برابر خود و دیگران!
شاید یکی از علتهای فرار ایرانیها از هم در خارج از کشور همین باشد: عدم اعتماد به همدیگر و یا بیمسئولیت و عدم دلسوزی ما برای هم. راستی! درد صداق هدایت هم این نبود؟
آرزوهای برنیامده
یکی از بزرگ ترین آرزوهای من که هیچ گاه برآورده نخواهد شد، نشستن پای نوای کرنای مرحوم عبده ممد است. استاد عبده ممد همان سال های اول انقلاب مرد؛ همان سال هایی که ساز زدن ممنوع بود و مطربی بود. اگر می نشستم پای ساز زدن اش، حتمن ارتعاش صدای سازش مرا با خود می برد. خودم را دختربچه ی کوچکی تصور می کنم که زانوها را در بغل گرفته و با فاصله ای نه چندان زیاد از استاد، روی زمین نشسته است. پیراهن بی آستین ِ کوتاهی تن ام است. موهایم پریشان ریخته دور و برم. دمپایی به پا ندارم. زانوهایم زمخت و کثیف اند. انگشت های پا همه زخمی. چانه ام را فرو کرده ام بین زانوهای به هم چسبیده و استاد را نگاه می کنم. پدر تعریف می کرد، مرحوم عبده ممد که ساز می زد، صدای سازش از نمره یک تا کیلومترها آن طرف تر، تا دروازه می رسید و من به خودم می گویم، حتمن ارتعاش صدای سازش مرا با خود می برد. شاید به نوک زردکوه پرت می کرد.
نی ناله های علی حافظی در سوگ بهمن علاءالدین
متن ِ گوگریه را دوست عزیزم بهروز علیخانی برایم فرستاده است:
مو غَریوِ ای وُلاتُم که نَدارُم رَه به جایی
هر چِه اَمداد ازنُم نیرَسِه به جایی
آسِمون اَور گِرِه دُنیانِ کِرد تَنگ
چُونُو که هیچ کینهِ هیچکی نیکُنِه بَنگ
آسمون اَور گِره دُنیانِ کِرد سَرد
مو چِطور دل خوش کُنُم لا ای همه بَرد
روزگار وا گِلِ سُر اِیا نِهامون
هُمدورُنگِ لیشِهِ بِوَنِه به جامون
روزگار چه زُم ایخوی که خوم نَدونُم
بَفتیِه با تالِ غَم تَمدارِ جونم
روزگار چه زُم ایخو مَر خُوم نَدونُم
ایزنی کَر کیتِ غَم به اُستُخونُم
اِی دِل اِی باور مَکُن دنیا خَش اُو بُو
چالِ سَردِ ایلمون پُر زِ تَش اُو بُو
دادُم اِی بیدادُم اِی دیدی چه کِردُم
گِمونِ روزِ چینوُ به خُوم نَکردُم
دادُم اِی بیدادُم اِی مَندُم خُومِ تَک
مَر قیامت بِنِشونِمون کِلِ یَک
تبریک نوروز
برخی از دوستان خیلی خوب ترک من، وقتی حرف از نوروز به عنوان جشن ملی ایرانی یان می شود، اعتراض دارند که این جشن، جشن ترک تباران نیست. دلیل این بی اعتنایی را من رنجیده خاطری این هم طنان می دانم. نوروز نه به عنوان یک عید، بلکه به عنوان نو شدن طبیعت، زایا شدن آن، به خاطر بوها و رنگ هایی که با خودش می آورد شاید در عهدی بر زبان نیامده یک جشن جهانی باشد! امروز، دو روز پیش از نوروز، آفتاب خاک خموده ی آلمان خودمان را چنان داغ کرد که بوی سنبل فروشگاه ها و گل فروشی ها را پر کرده و رنگ گل های ریز و زودرفتنی را به چشم و روان ما می پاشد؛ مردم به خیابان ها آمده اند، به خورشید نگاه می کنند و لبخند می زنند. همه خوش اخلاق اند. نوروز روز آغاز پوست انداختن است، آغاز روشنایی، آغاز بیرون آمدن سر از گریبان.
نوروز مبارک! باشد که این نوروز، روز آغازی نو بر خودشناسی ما باشد، شناختن آن خودی که تازه جوانه زده و دوستش داریم، آن یکی را که دوستش نداریم و نفی اش می کنیم و آن خودی که مال ما نیست، بیرون از ما ست.
چهارشنبه سوری، کـُرکـُری خوانی اینوری ها
یکی از خصلت های خیلی ماه ما ایرانی ها اینه که عاشق تکرار اشتباهات خودمون هستیم. از تجربه ی 22 بهمن چند وقت گذشته؟ 22 بهمن قلب بود که در سینه می تپید و چمدان بود که بسته می شد. خبر می رسید، مردم دارند رادیوتلویزیون رو فتح می کنند؛ پیش به سوی زندان اوین، فتح میدان ولی عصر. 22 بهمن در نگاه برخی تکرار 22 بهمن سال 57 بود.
همین بازی حالا دارد در مورد چهارشنبه سوری اتفاق می افتد. بروید ببنید فیس بوک چه خبر است! دست بردارید! کی می خواید بالاخره بفهمید که این تجربه با اون یکی خیلی فرق داره. برخی از این دوستان البته آدم های پاک نیتی هستند، اما به نظر من بس بسیار کم تجربه اند.
توصیه ی من : چمدان ها را باز نموده، آرزو کنید 3 4 سال طول بکشد تا جنبش سبز به ثمر برسد. در این 3 4 سال کوله باری می اندوزیم؛ نه فقط نخبه گان، بلکه مردم عادی، شهروندهای بی ادعا. تا به آزادی باور نداشته باشی، در استمرارش نخواهی کوشید.
مردم ایران، طبق تجربه ی من تا 6 ماه پیش از انتخابات، به رشد و مرحله ای نرسیده بودند که بتواند یک آزادی ِ مستمر را در ایران ضامن شوند. حرکت های سریع و هیجانی، رفتارهایی بی استخوان و بی پشتوانه هستند که به راحتی هم فراموش می شوند. دست مریزاد به موسوی و کروبی که مانده اند و نمی گذارند آتش جنبش فروکش کند. جنبش سبز باید چند سالی طول بکشد، وگرنه به سرنوشت انقلاب 57 دچار خواهد شد. مردم باید در این سال ها یاد بگیرند، حقوق دیگران را رعایت کنند، دیگری را به رسمیت بشناسند. تنها در این صورت است که احقاق آزادی و دموکراسی مستمر ممکن است
کمک به پناه جویان ایرانی
دوستان بلاگر، حتمن شما هم در این چند وقت از وضعیت اسف بار هم وطنان مان در ترکیه خبردار شده اید. مطالبی در این زمینه در اینترنت درج شده که وجدان هر یک از ما را به کمک به این دوستان فرا می خواند
برای نمونه به این مطلب مراجعه کنید
ما برای کمک به برخی از دوستان صندوقی راه انداخته ایم که امیدورام با هم یاری شما خالی نماند. تجربه ی کمک به دوست عزیزمان آرش سیگارچی نشان داد، وبلاگستان بی تفاوت نیست و نمی ماند و ما می توانیم روی کمک همدیگر حساب کنیم. برای کمک مالی یک حساب اینترنتی باز شده است که می توانید از آن طریق کمک مالی خودتان را واریز کنید. در غیر این صورت می توانید به یک شماره حساب در آلمان پول بریزید. دوستانی که برای اداره ی دارائی به صورت حساب نیاز دارند می توانند با من تماس بگیرند تا برایشان بفرستم.
وبلاگ جدیدی به این منظور در اینجا راه انداخته ایم و اطلاعات در مورد شماره حساب و باتن پی پال را می توانید آنجا پیدا کنید. دوستانی که مایل هستند باتن پی پال را در تنطیمات وبلاگشان قرار دهند لطفن با من تماس بگیرند. آدرس ایمیل من در بخش درباره ی من قابل دسترسی ست.
داستان خوانی در نمایشگاه کتاب لیپزیگ
امسال، درست روز عید، 20 مارس سالم خلفانی، محمود فلکی، بتی کلوتسی و من در کافه ی مندلسون هاوس داستان خوانی داریم. فکر می کنم بعد از ما سعید شعرخوانی داشته باشد، اما مطمئن نیستم. به هر حال اگر از دوستان کسی آنجا باشد، می شود یک شب ایرانی ِ درست و حسابی راه انداخت؛ شاید اصلن متن فارسی آوردم، فارسی خواندم!
In der Fremde: Reise und Migration
Prosaabend am Samstag, 20. März 2010 mit iranischer musikalischer Begleitung im Café im Mendelssohn Haus, Goldschmidtstraße 12, 04103 Leipzig,
um 19:00 Uhr.
برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید
پی نوشت: می خواهم یک کد وارد تنظیمات ووردپرس بکنم. متأسفانه نمی شه. کسی می دونه چطور می شه به تنظیمات ووردپرس دسترسی پیدا کرد؟
ناله های برزگران
یکی از زیباترین آوازهای بهمن علاءالدین آواز برزگری ست. ناله های برزگرها از غم انگیزترین ملودی ها و دوبیتی های بختیاری هستند، برزگرهایی که برزگر نبودند و آه هاشان بدرقه ی راه ایل بود که به سردسیر می رفت، به سمت کوه ها و چشمه هایی که هنوز که هنوز است از بکرترین دشت های زاگرس هستند. برزگران آه دل شان را به گندم ها می گفتند، مگر زودتر پا بگیرند، سنگین بشوند تا برزگران بی قرار بچینندشان و به دنبال ایل، مال، روان شوند.
دیدگاه یک