از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست!

آنچه مرا تکان میدهد

Posted in شعر by شهلا باورصاد on 30. آگوست 2008

ترجمهی شعری از ریلکه را اینجا میگذارم. از آنجا که شاعر نیستم ترجمه را نسرودهام، بلکه ترجمهای تقریبن کلمهبهکلمه نوشتهام. این شعر اما آنقدر زیبا ست که همین ترجمهی سردستی هم تأثیرگذار است.

 

امور را باید به دست تکامل تدریجی و آرامشان سپرد

تکاملی که از اعماق درون میآید

و چیزی نمیتواند آن را سرعت بخشد

و یا به جلو هل دهد.

همه چیز حمل می شود و بعد به دنیا می آید.

به بار نشستن و رسیدن!

همچون درخت

که شیرههایش را به حال خود میگذارد

و امیدوار در میان بادهای بهاری برجا میماند.

بی ترس از اینکه مبادا در پساش تابستانی نباشد.

او خواهد آمد!

اما تنها به سوی صبوران

که چنان ایستادهاند انگاری ابدیت پیش رویشان قرار دارد

شجاع، آرام و باز.

باید در برابر آنچه در دل داریم و بیپاسخ است

صبور بود

و تلاش کنیم خود ِ پرسش را دوست داشته باشیم

همچون اتاقهای قفل شده

وچون کتابهایی که به زبانی بس بیگانه

نوشته شدهاند.

موضوع، همه چیز را زندگی کردن است.

وقتی پرسش را زندگی کنیم

به تدریج شاید در یک روز غریب

بیآنکه بدانیم

پاسخ را زندگی کردیم.

 

رینا ماریا ریلکه (از نامههایی به یک شاعر جوان)

 

 

موبینگ در رادیو زمانه!

Posted in Uncategorized by شهلا باورصاد on 26. آگوست 2008

 

به علت فشارهای شدید روانی که از دیروز با درج این پست از سوی هموطنان بر من تحمیل شد، این پست را سانسور میکنم. گردنام از مو باریکتر است و تحمل استرس بیشتر برایم کشنده.

تهوع مزمن (2)

Posted in Uncategorized by شهلا باورصاد on 23. آگوست 2008

یکی از بزرگترین مشکلات من اینجا تنهایی ست. اینجا آدمها را برای خودم دو دسته کردهام. آدمهای ساده که خیلی دوستشان دارم و “فرهیختهگان” که از مرض خودبزرگبینی رنج میبرند.

رابطهی مرید و مرادی در بین “فرهیختهگان” به شکل تهوعآوری عمومیت دارد. مراد مینشیند و میبافد؛ مرید کلمه را از دهان او میقاپد و تکرار میکند، گاهی هم شاخ و برگاش میدهد.

اینجا همه پیشفرض دارند. همهی واژهها بار اخلاقی دارند. واژهی خنثا خیلی کم داریم. جایی گفتم، گلشیری در سطح میماند. واژهی “سطح” بدجوری کار دستم داد. تبدیل شد به “سطحی” و من هر چه خواستم بگویم، بابا در سطح ماندن به معنای سطحی بودن نیست، نشد که نشد. کم مانده بود کتک بخورم. اینجا کلمات تکبعدیاند و هر کدام یکجوری وصل میشوند به خوب و بد، به خیر و شر، به اخلاق. قدرت تحلیل ذهنی “فرهیختهگان” خیلی خیلی پایین است.

اینجا زنها خیلی خیلی باهوشتر، کنجکاوتر و بازتر از مردها هستند.

اینجا بهتر است سکوت کنی.

 

پ.ن.: برای رفع سوءتفاهم، قطعیت این حکم تنها محدود به تجربههای من است. اما میتواند به کل هم قابلتعمیم باشد، بهشرط اینکه به پیشقضاوت تبدیل نشود.

تهوع مزمن!

Posted in Uncategorized by شهلا باورصاد on 21. آگوست 2008

باخبر میشوم، بعد از یک سال اقامت در ایران اجازه ندارم با پاسپورت صادره از فرانکفورت پرواز کنم. فقط یک سال و نیم از عمر پاسپورتم میگذرد. از ادارهی گذرنامه که برمیگردم، میروم دنبال تهیهی مدارک و فیش بانکی و غیره. مدارکم کامل هستند. این یکی از اتفاقات نادر در ایران است. معمولن مدارک مراجعهکنندگان ایراد دارند. باید بروم پلیس 10+. آنها پاسپورت صادر میکنند. جلوی پذیرش میگویند تقاضانامهی تعویض پاسپورت ندارم. میگویم تعویض پاسپورت خواست من نیست. میگویند مهم نیست و باید کتبن به ادارهی گذرنامه تقاضای تعویض پاس بکنم و آنها تأکید کنند تا بتوانم پاس جدید بگیرم.

از سفارتخانه مینویسند،  باید پروفسورم نامهای با مضمون نگاه مثبت به من و پروژهام بنویسد  و من از تأثیر خلق و خوی میزبان بر مهمان مطمئنتر میشوم. اولین جملهی دعوتنامهی پروفسور این بود: «با کمال میل (gern) شما را در انستیتوی خودم میپذیرم.» آلمانی نمیداند، نمیفهمد تعارف یعنی چه. مثل اینکه باید ورود آلمانیهای ساکن ایران را به کلوپ تعارفیها خوشآمد گفت.

میروم مخابرات تقاضای تعویض کابل تلفن کنم. مسئول فنی تقاضانامهام را میگیرد و میگوید: «خانم! شما چه کار خیری این چند وقت کردید؟» میپرسم: «چطور؟» میگوید: «کابل شما چینیه و ما معمولن به خاطر تحریم کابل برای تعویض نداریم. اما الان داریم.» میخندم و میگویم جای تعجب دارد و همهی کارهای من گره کور خوردهاند. میگوید، این بار جور دیگری ست. فردای آن روز، یعنی پنجشنبه، بدون آنکه کابل عوض شده باشد، تلفن ما را قطع میکنند. شنبه صبح میروم دوباره مخابرات و میگویم، تلفن قطع است و من تلفن همراه ندارم. از دنیا بیخبرم. یک نفر را میفرستند کابل را عوض کند. کابل عوض میشود، تکنیسین مخابرات زنگ آیفون را میزند و میپرسد، آیا تلفن بوق میزند یا نه. با خوشحالی اطلاع میدهم بوق میزند. دو سه ساعت بعد از همسایهی طبقهی همکف خبر میرسد، چند نفر به خانهی آنها زنگ زدهاند و ما را خواستهاند. کاشف به عمل میآید، کابلها را اشتباه وصل کردهاند و شماره تلفن منزل آنها به منزل ما وصل است و مال ما به آنها. به یاد مرغ سرخ کردن پت و مت میافتم. یکشنبه نیمهشعبان است و تعطیل. زن همسایه چادرش رو تنگتر توی صورت میکشد و نیش و کنایه میزند، آنها را به دردسر انداختهام و کابل عوض کردن دیگر چه صیغهای ست. خیلی دوست دارم به او بگویم، وظیفهی یک مسلمان قبل از هر چیز آزار نرساندن به همجنسهایش است.

از ناشر سوییسی خبر میرسد باید صبوری کنم. کتاب را چاپ میکنند، اما مشکل اینجا ست که من نه آلمانی هستم، نه سوییسی، نه اقامت دائم دارم و نه کتابم ترجمه است. به همین خاطر تا حال نتوانستهاند سپونزور پیدا کنند.

 

پ.ن.: قورت دادن استفراغ سرطانزا ست!