از دفتر خاطرات یک دانشجوی ورودی 55
شنبه 27 مهر 1359
دانشگاه ها تعطیل شده اند. رفقا با شور و حرارت جلوی دانش گاه بحث و مناظره می كنند. معمولن اعضای هر گروه سعی می كند هواداران گروه های ديگر را به اشتباه در خط مشی و خام اندیشی متهم كند.
دیروز هم همین روال ادامه داشت. بازار بحث و گفت وگو گرم بود که جوان زردانبو و ژنده پوشی در جمع ما ظاهر شد و شروع كرد که شما كمونيست و بی خدایید. يكي از رفقا گفت: «ما با دست نشانده ها كاری نداريم. ما مدافعين منافع طبقه كارگریم.» جوان گفت: «من كارگرم. من نمی خوام شماها حامی منافع من باشيد.» رفيق گفت: «دروغ می گوئی. تو يا پاسداری يا مأمور اطلاعات.» جوان دست هايش را نشان داد و گفت: «به دست های من نگاه كنين. من كارگرم. من نمی خوام شماها از من دفاع كنيد.»
راست می گفت؛ دست هایش پرپينه و زخم بودند. چقدر زخمت بودند دستهايش. خواستم به آن رفيق بگويم: «مثل اين كه راست می گويد، واقعن كارگر است.» اما فضا به فضای خنده و تمسخر تبديل شد و در جواب هر بار تکرار آن مرد كه كارگر است سيلی از شيشكی بلند شد و القابی مثل “مزدور” و “فالانژ” بر سرش باريد.
رفتم بغل دست رفیق و در گوشش داد زدم: «فکر کنم راست می گوید. این اطلاعاتی نیست.» رفیق بی توجه به من داد زد: «زنده باد طبقه ی کارگر!» و خواند: «جز لاشه های ستم پیشه گان – برجا نگذاریم نشان از آن ها.» و همه با او دم گرفتند: «زیر ضرب پوتین – کوبیدش بر زمین – له کنید این پوسیده را»
پی نوشت من: چند روز پیش کتاب ِ “سیاست شعر سیاست هنر” از خسرو گلسرخی را می خواندم. راجع به این کتاب خواهم نوشت. با خودم اما همان موقع فکر کردم، وقتی روشنفکرهای ما اینقدر بی سواد و خام بودند، دیگر چه انتظاری از مذهبی ها و سنتی ها برای عملکرد بهتر می شد داشت.
تهوع مزمن (3)
از مزخرفات تلویزیون جمهوری اسلامی پناه میبرم به ماهواره، به چت-د-اف، به آ-ار-د، آرته. دیگر از شنیدن ترویج خرافات، چشم برزخی، روابطی که هیچ مصداقی در جامعه ندارند، دروغ، دروغ، دروغ حالم به هم میخورد، خسته شدهام. در اتاقهای هنرپیشهگان سریالها و فیلمهای ایرانی یک کتابخانه نمیبینی، یکی کتاب یا مجلهای در دست ندارد. از سر تا پای کانالهای یک و دوی آلمان هم کلیشه و ابتذال میبارد: بریزانت، لویته هویته، ماریان هوف، تاک شوهای مزخرف، ترانههای ِ بالامان، هالی گالی!
از اخبار جمهوری اسلامی پناه میبرم به اخبار شبکههای آلمانی: شیر 5 سنت گران شده، بیمهی درمانی افزایش پیدا کرده و مهمتر از همه بیمهی بازنشستگی. خدای من! بیمهی بازنشستگی! به خودم میگویم، اینها در کجای جهان زندگی میکنند و برای اینکه عملن استفراغ نکنم خاموشش میکنم.
برنامههای تاپ ِ آرته وقتی شروع میشوند که من خوابم.
فساد، فساد، فساد!!! به اقدس خانم میگویم، چشم اسفندیار این رژیم همین فساد است. رشوهخواری! از دریوزهگی و بیشرفی دستاندرکاران خودزنی میکنم، فراوان سیگار میکشم. سرفه میکنم. جهنم! اکثر مردم روزه میگیرند و نمازخوان شدهاند. میگویم: «نمیفهمم اقدس خانم! داریم توی گه خودمون غرق میشیم. دستهامون توی جیب همدیگه ست. دیگه این ادا و اصولهای مذهبی یعنی چه؟» دوست دارم برایش توضیح دهم، کارکرد اولیهی مذهب ترویج اخلاق است. میترسم اما اقدس خانم حرفم را سوءتعبیر کند. مذهبیتر از این حرفهاست. با انگشتهایی که در اثر 60 سال قالیبافی آرتروزی شدهاند چادرش را تنگ میگیرد و میگوید: «بابام همیشه میگفت: «می بخور، منبر بسوزان، ساکن میخانه شو مردمآزاری نکن.»»
اصفهان، امروز.
تا سی و چند سال پیش اصفهانیها هنوز از مادیهای طراحیشده توسط شیخ بهایی برای شستشو و حمام استفاده میکردند. خوشحالم آن دوران را نجربه کردهام.
زمستانی که بعد از تهکشیدن نفت مسجدسلیمان، کارگرهای شرکت نفت را اجبارن به اصفهان منتقل کردند، زمستان سخت و سردی بود. خوزستانی جماعت که درهرحال عادت به سرما ندارد، آن سال لرزید و سرمازده شد. مادر من یخ جویی که از مادی منشعب میشد میشکست تا ظرف بشورد. چند ماه بیشتر در بخش قدیمی شهر نماندیم. بهسرعت رفتیم آنطرف آب ِ، طرف مهاجرنشین و مدرنتر شهر.
همسران و بچههای کارگران منتقلشده از مسجدسلیمان با چند مشکل مواجه بودند: غربت، تعصبات مذهبی اصفهانیها، سرما و لهجهی اصفهانی که نمیفهمیدندش. البته آنها هم ما را نمیفهمیدند. مادر من مثل دیگر همسران کارگران شرکت نفت مجبور شد چادر سر کند. دخترها ولی زیر بار نرفتند. جمع ما، بختیاریهای منتقل شده از مسجدسلیمان، خیلی محدود بود. ما ایزوله شده بودیم. اما با آمدن جنگزدهها از خرمشهر، آبادان و دیگر شهرها اصفهان دچار یک شوک فرهنگی شد که با وجود مقاومت فراوان اصفهانیها، جبر زمانه این جدال پنهان را به نفع خوزستانیها تمام کرد. اصفهانیها امروزیتر شدند، زنهاشان توانستند از منزل بیرون بیایند و به دیدن دیگر چهرهها عادت کردند. امروز اصفهان متعلق به اصفهانیها و خوزستانیها ست. فراوان با هم وصلت میکنند و کسی دیگر به لهجهی آن یکی نمیخندد.
اصفهان عوض شده. خیلی! ولی همچنان قشنگ است. اصفهانیها هنرمند و باسلیقهاند. خانههای جدیدی که ساختهاند خوشفرم هستند و معمولن از آجرهای سهسانت ساخته شدهاند که مخصوص اصفهان است. چند روز پیش با مادر رفتیم نشستیم کنار پلخواجو. موسیقی متن این منظرهی زیبا صدای دلنشین جوانهایی بود که میرفتند زیر پل، آواز میخواندند، صدایشان را با اکوی زیر ِ پل سنگی ِ خواجو ضبط میکردند، بیرون میآمدند، صدای ضبط شده را گوش میکردند، دوباره برمیگشتند و صداشان را اصلاح میکردند، دوباره ضبط میکردند و … بعد از میدان فیض برگشتیم و زدیم به سمت تخت پولاد. اگر مادر نبود گم میشدم. انگارنهانگار همهی دوران دبستان و دوسوم ِ دوران راهنمایی را از این مسیر پیاده تا مدرسه رفتهام. از دبستان و راهنمایی نوید البته دیگر هیچ اثری نیست.
اینطرف آب، بین زایندهرود و کوهصفه منطقهی مهاجران بود. تنها محلات قدیمیای که اینطرف آب بود، سیچان و تخت پولاد بودند. بقیه همه مهاجر بودند: محلههای جلفا، کورش و داریوش سابق، آپادانا، مفتآباد و نورباران. این طرف شهر درواقع بخش صنعتی شهر و قبرستان ِ قدیمی تخت پولاد بود. دانشگاه بعدن آمد. خیابان چهارباغ بالا ملک مطلق کارخانههای ریسندهگی-بافندهگی بود: کارخانههای شهناز، صنایع پشم و شهرضا. هر کدام از این کارخانهها هزاران متر زمین داشتند.
شهناز و صنایع پشم متعلق به برادران خوشنام همدانیان بودند؛ علی و حسین همدانیان. همدانیانها از ثروتمندان بسیار خیر اصفهان بودند که هر دو همان اوایل انقلاب مردند. هیچکدام فرزندی نداشتند و امروز بنیاد همدانیان در اصفهان همهی ثروت بهجا مانده از این دو برادر را وقف کمک به مستمندان و بیسرپرستها میکند. کارخانهی شهناز خصوصن آن زمانها پناهگاه زنان بیسرپرست یا نانآور خانواده بود. از آنجا که خود اصفهانیها معمولن به زنهاشان اجازهی کار در کارخانه را نمیدادند، این کارخانهها تبدیل شده بودند به خانهی امن زنانی که از اطراف اصفهان در جستجوی نان به این شهر میآمدند. من شانس این را داشتم که در یکی از این محلههای کارگری بزرگ شوم. کارگرهای این دو کارخانه از این دو برادر به نیکی یاد میکنند و میگویند، حتا به آنها در کارخانه روزانه نان میدادند. از همدانیانها نقل میکنند که میگفتند، بچههای این زنها بچههای آنها هستند و با نان رساندن به آنها مثل این است که به بچههای خودشان نان داده باشند. برادران همدانیان ثروت خیلی زیادی داشتند و غیر از کارخانههای ریسندهگی-بافندهگی یک کارخانهی سیمان و دامداری بزرگ داشتند. پاساژ کازرونی ِ اصفهان هم گویا متعلق به خودشان بود. میگویند، تاسوعا –عاشورا و 21 ماه رمضان شیر گاوداری را در شهر پخش میکردند. متأسفانه من این را بهیاد ندارم. حیف که از این ثروتمندهای استخواندار در ایران کم داریم. حالا دارند هر سه کارخانه را که دیگر متروکه شدهاند، خراب میکنند. از فروش زمین کارخانههای شهناز و صنایع پشم صندوق قرضالحسنهی همدانیان را بنیاد گذاشتهاند که به تنگدستان و زوجهای جوان وام میدهد.
در اصفهان هنوز که هنوز است نمیشود ناشناس زندگی کرد. بهتر بگویم، تنها جایی در ایران که میشود ناشناس زندگی کرد تهران است. حسن ناشناس زندگی کردن در این است که کسی سر در لانهی دیگری فرو نمیکند و عیبش این است که هیچکس در برابر رفتارش مسئولیت قبول نمیکند. کنترل توسط نگاه دیگری از عواملی ست که نهفقط به تنظیم رفتارهای اجتماعی ما کمک میکند، بلکه زندگی جمعی را هم برایمان راحتتر میکند. تهران همهی عیبها را با هم دارد: ناشناسها در کار همدیگر فضولی میکنند، اما همه هم میگویند، گور پدرش! در تهران فرهنگ غالب وجود ندارد، هویتی که مهاجران خودشان را با آن انطباق دهند. تعداد تهرانیها نهفقط خیلی کم بود، بلکه درواقع پشتوانهی فرهنگی چندان عمیقی هم نداشتند که بتوانند بهواسطهی آن مهاجرین را تحت تأثیر قرار دهند. تهران شهر هویتزدایی ست. تهران مثل همهی متروپلهای دنیا کثیف و زشت است و مردمش مثل همهی پایتختها عصبی و عجول غیرقابلپیشبینی هستند.