از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست!

تعرفه

Posted in Uncategorized by شهلا باورصاد on 26. اکتبر 2008

می روم پست شهرآراء.

-          آقا ببخشید! قیمت پست 20 کیلو کتاب به آلمان چنده؟

-          کیلویی 7 تومن.

-          یعنی پست مطبوع کیلویی 7 تومنه؟

-          آره.

-          اوووووووووف!

آخرین کتاب ها را از آقا مهدی ِ ناز ِ نشر اختران می خرم. می گویم، کیلویی 7 تومن باید پول پستشان را بدهم. توصیه می کند زمینی پست کنم. کیلویی 2 هزار تومن.

می روم پست امیرآباد.

-          آقا ببخشید! قیمت پست ِ زمینی ِ 20  کیلو کتاب به آلمان چنده؟

-          کیلویی 4 تومن.

-          من شنیدم 2 تومن.

-          برو هر جا که 2 تومن گفتن.

-          بی تربیت.

-          خودتی.

می روم پست ولی عصر.

-          آقا ببخشید! قسمت پست ِ زمینی ِ 20  کیلو کتاب به آلمان چنده؟

-          چرا زمینی؟ هوایی پست کن.

و سخن رانی ای طولانی در محاسن پست هوایی می کند.

-          پول ندارم.

-          همه ش 120 تومن درمیاد.

-          ندارم آقا. زمینی چند می شه؟

-          کیلویی 3 تومن.

می روم پست انقلاب، شهدای ژاندارمری.

-          آقا ببخشید! قیمت پست ِ زمینی ِ 20  کیلو کتاب چنده؟

-          برای کجا؟

-          آلمان.

ماشین حسابش را برمی دارد و تق تق حساب می کند.

-          کیلویی 1700 تومن.

-          مطمئن اید؟

-          تعرفه ی ماست.

پی نوشت: لطفن فراموش نشود، این اتفاق در شعبه های پست دولتی و نه پست های خصوصی رخ داده است.

 

 

 

 

احقاق حقوق زن مسلمان به کمک دولت های غربی!؟

Posted in Uncategorized by شهلا باورصاد on 18. اکتبر 2008

روزهای آخر اقامتم در آلمان و درگیری هایی که در این مدت با سفارت آلمان در ایران و اداره ی اتباع خارجی در هیدلبرگ داشتم، گواه بر این ادعای من اند که حقوق، تکامل و پیشرفت زنان کشورهای اسلامی برای دولت های اروپایی و امریکایی کشک است یا، بهتر بگویم، تنها یک ژست دموکراتیک است.

به پرسش-عنوان این یادداشت تنها می توان خندید!

کتاب صادق هدایت

Posted in Uncategorized by شهلا باورصاد on 11. اکتبر 2008

مشغول خواندن “کتاب صادق هدایت” هستم. این کتاب توسط محمود کتیرایی گردآوری و در سال 1349 توسط نشر اشرفی و فرزین چاپ شد. کتاب فوق العاده ای ست، مخصوصن برای دوستداران هدایت. مجموعه ای از نامه های هدایت و خاطرات برخی از دوستان و خواهرزداه اش از هدایت در آخرین رزوها در این کتاب خواندنی جمع شده است. احمد فردید هم چیزهایی در مورد هدایت در یم مصاحبه با محمود کتیرایی گفته که خیلی خنده دار است.

اما در مقدمه ی نامه ی جمال زاده به هدایت و نامه هایی که در باره ی او نوشته، کتیرایی از جلال آل احمد می نویسد. بخش هایی از آن را می آورم:

پس از چاپ نامه آقای جمالزاده … نویسنده ارجمند شادروان جلال آل احمد از این که در “توضیح” نامه جمالزاده نامی از مقاله ی “دشمنکام” او درباره صادق هدایت برده بودم، ناآرام و خشمگین گردیده بود، بویژه که از جمالزاده هم خوشش نمی آمد و ستایش بسزای من از جمالزاده بر خشم او بیشتر افزوده بود.

در گفتگویی که در کتاب “ارزیابی شتابزده” چاپ شده، یکی از پرسندگان از آل احمد می پرسد: «به نظر من یک عده هستند از نویسندگان فعلی که دنباله روی ِ شما را میکنند.» آل احمد چنین پاسخ می دهد: «والا، این خبر شما یک خورده باعث خوشحالی من میشه. چون هدایت لازم داشت برای این کار خودکشی کند. من قبل از اینکه رمانتیک بازی دربیاورم این اثر رو کردم. بله! خیلی یم خوشحالم…» (ص. 73)

آیا چنین سخن آب زیرکاهانه ای درباره هدایت، آنهم از زبان آدمی مانند آل احمد که به روایتی نخستین نوشته هایش را “از لحاظ” هدایت گذرانده است و حق استادی بر او دارد، شایسته است؟ وانگهی آیا جوانمردانه است که خودکشی هدایت را “رمانتیک بازی در آوردن” بخوانیم؟ از همه اینها گذشته، بر خلاف ادعای آل احمد، صادق هدایت در دوره زندگی خود نیز اثری بزرگ در ذهن و شیوه نویسندگی نویسندگان زمان گذاشت و شیوه نویسندگی او پیروانی یافت که چون نبوغ و هنر او را نداشتند نتوانستند حتی به گرد او برسند…

آل احمد در مقاله ای که پس از مرگ هدایت در باره او نوشت … به درد “بیماربینی” هدایت دچار شده است. از آنرو اینجا می نویسد: « … اما چه آرزوی ناکامی هدایت را واداشته است که بوف کور را بنویسد و در آن “دیگران” را – رجاله ها را – اینطور به دم فحش بگیرد؟» و آنگاه این عبارت “بوف کور” را نقل می کند: «به تن خود دقت کردم. ران، ساق پا، و میان تنم یک حالت شهوت انگیز ناامید داشت.» و میافزاید: «آیا همین جمله بیان کننده برای نشان دادن علت این همه بیزاری از رجاله ها که خوب جماع می کنند و باین علت خوشبختند کافی نیست؟»

این گونه به داوری نشستن دور نیست اما از آدمی چون آل احمد که خیلی ادعاها داشت، شگفتی آور است.

بیزاری هدایت از رجاله ها برای این بود که معنی زندگی آنها در شکم و زیرشکم خلاصه می شود و جز این، چیزی نمی شناسند و برای رسیدن به هوس های خود به هر پستی و فرومایگی و رذالتی تن در میدهند: « … بی تکلیف از میان رجاله هایی که همه آنها قیافه طعاع داشتند و دنبال پول و شهوت می دویدند گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده باقی دیگرشان بود: همه آنها یک دهن بودند که یک مشت روده بدنبال آن آویخته شده و منتهی به آلت تناسلشان می شد.» (بوف کور، ص 74)

آل احمد در گفتگوی خود (ارزیابی شتابزده، ص 71) می گوید:

«من یک آدمی یم که وقتی شروع کردم به چیز نوشتن حتی هدایت رو نمی شناختم. یعنی حتی هدایت رو نخوانده بودم ولی حالا نمی تونم بگم در عالم ادبیات فرانسه – حداقل- چیز دندانگیری بگذره و من ندونم. چه برسه به زبان فارسی! اگه پزدادنه، پز دادن تلقی بفرمایید اگرم واقع بینی است، واقع بینی. اینطوره – من صاحب نظرم.»

… چه کسی میتواند عباراتی از آنچه که هم اکنون از زبان آل احمد آورده شد، در نوشته های هدایت بیابد؟ و یا ادعا کند که از زبان هدایت شنیده است؟ درست بوارونه آن، هدایت برتر و بزرگوارتر از این بود که زبان به خویشتن ستایی بگرداند و خامه به خودستایی بفرساید …

در پیش از زبان آل احمد آوردیم که مدعی شده بود «حالا نمیتونم بگم در عالم ادبیات فرانسه – حداقل- چیز دندانگیری بگذره و من ندونم. چه برسه به زبان فارسی!» اما همو در پاسخ این پرسش: «نزدیکی های خیلی زیادی هست بین اون نثر (نثر کتاب حاجی بابای اصفهانی) و نثر شما» می گوید: «کدوم نثر من؟ من حاجی بابا رو اصلأ نمی شناسم. نخوندم، اصلأ … با کدوم نثر من تطبیق می کند؟!!» (ارزیابی شتابزده، ص 2-91)

پی نوشت: من شباهت هایی بین آل احمد و گلشیری می بینم. شما چطور؟

مسلمان واقعی کیست؟

Posted in Uncategorized by شهلا باورصاد on 5. اکتبر 2008

داستان اول: از یک کافی نت در خیابان کورش اصفهان بیرون می زنم. پایم را بیرون گذاشته و نگذاشته صدای داد و فریاد و بدوبیراه های بلند مردی را می شنوم: «خار ک. ده، ک. تو ک. زنش، ک. تو دهن ننه ش، خارشو گاییدم …» هاج و واجم. ملت به دور و اطرافشان نگاه می کنند. صدا قطع نمی شود، مردک خفه نمی شود. نگاه می کنم ببینم این ناسزاها از دهان کدام بی پدر و مادری بیرون می زند. متوجه نمی شوم. ماشین است که پشت چراغ قرمز ایستاده و مردک ول نمی کند. پیرمردی چالاک از جلوی کافی نت رد می شود. چشم در چشم می شویم. نمی دانم چرا سرخ می شوم. بیشتر از آنکه خودم به عنوان یک زن شرمنده باشم، احساس می کنم به حرمت پیرمرد احترام گذاشته نشده. پیرمرد به من نگاه می کند و با لهجه ی ناز اصفهانی می گوید: «وحشی ان.» می گویم: «و بی تربیت.» می‬گوید: «مال حروم خوریه. حروم خوری آدمو وحشی می کنه.» با هم راه می افتیم و به سمت چهارراه می رویم. می گوید: «از خونه بیرون نمی زنم. یه بچه ی 15 ساله اگر پاش بیفته به من پیرمرد صد تا فحش می ده.» مردک وحشی ول نمی کند: «زنشو گاییدم، ک. تو دهنش …» واااااااااای! به پیرمرد می گویم: «آخه چطور آدم به این راحتی اسم اعضای جنسی رو به زبون میاره؟» می گه: «وحشی ان! همه ش از حروم خوریه. انقلاب مردم رو حروم خور کرده.» متوجه می شوم وحشی در صندلی عقب یک پراید نشسته و پراید هم پشت چراغ قرمز ایستاده. بالاخره چراغ سبز می شود و در ادامه ی حرکت ماشین فلان مردک کش می آید. پیرمرد دل پری دارد: «اینا همه ش از بی ایمونیه. از حروم خوری. از انقلاب به اینور. وحشی شدن ملت. از حروم خوری!»

داستان دوم: بی ادعا ست. بعد از سال ها کار در یک اداره ی دولتی هنوز یک کارمند ساده ست. از فساد به جان آمده. هر وقت منزلشان می روم در حال مناجات است. ریشش را تا حال نزده. می گوید گناه دارد. سالی سه چهار ماه روزه است. ماهی یک بار حجامت می کند. سرش به زندگی خودش گرم است. پسرش اعتراض می کند، چرا کارت جانبازی نگرفته که او امروز بتواند از مزایایش استفاده کند. همکارانش می گویند، اتاقش در اداره همیشه شلوغ است، چون از معدود کارمندانی ست که رشوه نمی گیرد. یک بار یکی از روسایش را لو داد. گزارش داد که رشوه خواری کرده است. تبعیدش کردند به منطقه ای بد آب و هوا. یک بار با رییس دیگری به خاطر رفتار تبعیض آمیزش دعوا کرد. سه ماه تعلیقش کردند.

نشسته ایم تا نمازش تمام شود و آخرین افطاری امسال را بخورند. همسرش می گوید، رفته است منزل فلانی و پرسیده قبله کجاست. میزبانش گفته، نمی داند. مهمان متعجب پرسیده، پس چطور نماز می خواند. مهمان جواب داده: «ای بابا! دلت باید با خدا باشه. از هر طرف خوندی بخون.» سجاده اش را جمع می کند. سفره ی افطار پهن است. می گوید: «ماهواره ی هات برد سمت قبله س. می رفتی روی پشت بوم، نگاه می کردی می دید دیش ها کدوم سمتن.» قهقهه می زنم: «برو!» می گوید: «جان تو! دیش ها در مسیر قبله ن. نگاه کم ببین کدوم سمتن. قبله هم همون وره.» می نشیند سر سفره ی افطار و به دخترش می گوید: «بابا جون بزن ام بی سی فارسی ببینیم امشب چی داره.»