پیشبینی نیچه!
در بارهی تاریخ ِ تاریکی مدرن
کوچیهای ِ دولت (کارمندها و غیره): بیوطن
سقوط ِ خانواده
“انسان خوب” بهعنوان نشانهی خستهگی
عدالت بهعنوان اراده برای قدرت (پرورش مصنوعی)
حَشَریت و اختلال روانی
موسیقی ِ سیاه: موسیقی نشاطآور، تا کجا؟
آنارشیست
بیاحترامی به انسان، تهوع
اختلاف عمیق: آیا گرسنگی خلاقیتزا ست یا اصراف؟ اولی ایدهال دوران رمانتیک است[1].
تصنع شمالی[2]
نیاز به الکل: ضروری برای کارگران
هیچانگاری ِ فلسفی
منبع:
Friedrich Nietzsche: Aus dem Nachlass der Achtzigerjahre, WBG. 3, S. 494-495, Hanser Verlag
[1] ایدهالی که با نفرت از آرستوکراسی متولد شد. گرسنگی به عنوان ایدهالی که خلاقیت می آفریند.
[2] نیچه از خلق و خوی مردمان اروپای شمالی و چگونگی کنار آمدنشان با احساسات انتقاد می کند.
احمدینژاد ِ درون “ما”
یک سال و نیمی که ایران بودم، کمک بزرگی به “درگیر” شدن مجدد با فرهنگی بود که فرهنگ من هم محسوب میشود. در این مدت به نتیجهی ناامیدکنندهای رسیدم: انسان ایرانی استبدادزده است و قادر به قضاوت در خارج از چارچوب استبداد نیست. منظورم استبداد شاهی یا جمهوری اسلامی نیست، منظورم این است، حتا اگر با نوعی از استبداد مخالفت کنیم، در نهایت برای دفاع از محدودهی خودمان مستبد ایم، مستبد میشویم. تفکر احمدینژادی در گوشت و زیر پوست ماست. این را حتا بین نویسندگان ِ بهاصطلاح دگراندیش در ایران هم شاهد بودم.
این روزها مسایل رادیو زمانه را تعقیب میکنم؛ برای تفریح! ملکوت را اصولن نمیخوانم، اما این چند وقت به خاطر ماجراهای زمانه نگاهی میاندازم. امروز دیدم پستی در رابطه با همای نوشته. قبل از هر چیز بگویم از موسیقی شجریانی خوشم نمیآید. برای من بیروح و خستهکننده ست. همای هم در قالبی میخواند که برایم جالب نیست. حملهی ملکوت اما به همای برای من جالب است. ملکوت به زبان بیزبانی به احمدینژاد اعتراض میکند، چرا به امثال همای اجازهی کنسرت میدهند. به زبان بیزبانی میگوید، سانسور خوب است، سانسور کنید.
در مقابل این نگاه احمدینژادی تنها میشود سکوت کرد. حیف از وقت و حیف از انرژیای که برای تایپ شرح نگاه استبدادی ِ داریوش ملکوت صرف شود. برای ذهن ِ خاکگرفتهی ایشان اما یه ترانه اینجا میگذارم از باب دیلون با نام “اتوبان 61 دوباره باز شد”. متأسفانه هنوز وقت نکردهام، سیدیهایم را نظمی بدهم، سیدی را پیدا کنم و ترانه را آپلود. پیوند یوتییوب را میگذارم که میدانم در ایران فیلتر است.
ترجمهی بخشی از ترانه:
خدا به ابراهیم گفت: پسرت رو برای من بکش.
ابی گفت: آقا داری مسخرهم میکنی؟
خدا گفت: نه.
ابی گفت: چی؟
خدا گفت: ابی، هر کار دوست داری بکن، اما دفهی بعد وقتی منو دیدی، در رو.
ابی گفت: میخوای قتل کجا انجام بشه؟
خدا گفت: توی فضای باز، روی اتوبان 61.
امروز خواستم یک قطعه مقام چوب بازی گوش کنم. قطعه ای ست از نورالله مومن نژاد با حداقل بیست ملودی. قطعه ای فوق العاده! کم نظیر! هر چقدر در هارد دیسک گشتم کمتر یافتم. آآآه از نهادم برآمد. نمی دانم چه شدند. به جایش این دو قطعه از بهمن علاءالدین را گوش کردم. هرچند این سی دی هم خراب شده، اما هنوز قابل گوش کردن است.
خبر نداشتم مارسل ریش رانیتسکی “انتقام” مرا از مزخرفات کانالهای آ-ار-د و چت-د-اف گرفته است. ممنون، پیرمرد.
فیلم متأسفانه به آلمانی ست.
سه روز گذشت
سه روز است اینجا هستم. هنوز به شدت خستهام. آرامش! آرامش! سکوت! آخ. چقدر کم است این چیزها در آنجا. آنته رسیده و نرسیده مقالهای از تاتس در مورد موسیقی زیرزمینی در ایران میگذارد توی دستم. از جوانها میپرسد و از ایران. لب کلام را به او میگویم: «کشوری ست بسته.» آنته باهوش و سریعالانتقال است. حالا زیاد نمیتوانم راجع به این سفر، یا بهتر بگویم اقامت، حرف بزنم. باید بماند، بیات شود. نظر وقتی بیات میشود، قابل اعتمادتر است.
آلمانیها یک ضربالمثل خیلی عالی دارند که میگوید: «آنچه مرا نمیکشد، قویترم میکند.» در مورد من این ضربالمثل صادق است. این دورهی اقامت در ایران حداقل دو حسن داشت.
1- به نتایج جدیدی در مورد مفهوم وطن، در معنای کلاسیکاش، رسیدم. به این نتیجه رسیدم که “همهی ایران سرای من نیست” و بیشتر از پیش نقش ناخودآگاه جمعی ِ یونگ را باور کردم.
2- یاد گرفتم سرم را به دیوار نکوبم. تا هفت هشت سال پیش حداقل دو ضعف شخصیتی بزرگ داشتم که فکر میکنم خیلیها دچار آن هستند. یکی میل به قربانی کردن خود و دیگری سر به دیوار کوبیدن که به نظرم از مقدمات خودکشی ست. اولی را پنج سال پیش خاک کردم و دومی را بعد از یک کابوس در یکی از آخرین شبهای آخرین ماههای اقامتم در ایران. بیشک گفتوگوهای شبانهی اینترنتی با شریک زندگیام، شرح روزانهی احساسم برای او، خودزنی ِ اینترنتی، حرف و حرف و حرف از مهمترین عوامل سر پا نگهداشتنام بود.
این پانزده ماه را البته بدون کمکهای خانوادهام نمیتوانستم پشت سر بگذارم. اعضای خانوادهی من آدمهایی عجیب و غریب و نامتعارف اند. همهشان نوشتنی هستند. دیگران میگویند، سرخوش ایم. اما …
آنته در این 15 ماه به اندازهی خودم و ناصر جنگید و نامه نوشت. دوستهای آلمانی واقعن دوست اند.
