از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست!

بدون شرح!

Posted in عکس by شهلا باورصاد on 25. نوامبر 2008

mis-street1 

محمودآباد

 

اگر روی عکس کلیک کنید آن را در ابعاد بزرگ تری می بینید.

پیش‏بینی نیچه!

Posted in فلسفه by شهلا باورصاد on 23. نوامبر 2008

 

در باره‏ی تاریخ ِ تاریکی مدرن

 

کوچی‏های ِ دولت (کارمندها و غیره): بی‏وطن

سقوط ِ خانواده

“انسان خوب” به‏عنوان نشانه‏ی خسته‏گی

عدالت به‏عنوان اراده برای قدرت (پرورش مصنوعی)

حَشَریت و اختلال روانی

موسیقی ِ سیاه: موسیقی نشاط‏آور، تا کجا؟

آنارشیست

بی‏احترامی به انسان، تهوع

اختلاف عمیق: آیا گرسنگی خلاقیت‏زا ست یا اصراف؟ اولی ایده‏ال دوران رمانتیک است[1].

تصنع شمالی[2]

نیاز به الکل: ضروری‏ برای کارگران

هیچ‏انگاری ِ فلسفی

 

 

منبع:

Friedrich Nietzsche: Aus dem Nachlass der Achtzigerjahre, WBG. 3, S. 494-495, Hanser Verlag

 

[1]  ایده‏الی که با نفرت از آرستوکراسی متولد شد. گرسنگی به عنوان ایده‏الی که خلاقیت می آفریند.

[2]  نیچه از خلق و خوی مردمان اروپای شمالی و چگونگی کنار آمدنشان با احساسات انتقاد می کند.


احمدی‏نژاد ِ درون “ما”

Posted in Uncategorized by شهلا باورصاد on 20. نوامبر 2008

یک سال و نیمی که ایران بودم، کمک بزرگی به “درگیر” شدن مجدد با فرهنگی بود که فرهنگ من هم محسوب می‏شود. در این مدت به نتیجه‏ی ناامید‏کننده‏ای رسیدم: انسان ایرانی استبدادزده است و قادر به قضاوت در خارج از چارچوب استبداد نیست. منظورم استبداد شاهی یا جمهوری اسلامی نیست، منظورم این است، حتا اگر با نوعی از استبداد مخالفت کنیم، در نهایت برای دفاع از محدوده‏ی خودمان مستبد ایم، مستبد می‏شویم. تفکر احمدی‏نژادی در گوشت و زیر پوست ماست. این را حتا بین نویسندگان ِ به‏اصطلاح دگراندیش در ایران هم شاهد بودم.

این روزها مسایل رادیو زمانه را تعقیب می‏کنم؛ برای تفریح! ملکوت را اصولن نمی‏خوانم، اما این چند وقت به خاطر ماجراهای زمانه نگاهی می‏اندازم. امروز دیدم پستی در رابطه با همای نوشته. قبل از هر چیز بگویم از موسیقی شجریانی خوشم نمی‏آید. برای من بی‏روح و خسته‏کننده ست. همای هم در قالبی می‏خواند که برایم جالب نیست. حمله‏ی ملکوت اما به همای برای من جالب است. ملکوت به زبان بی‏زبانی به احمدی‏نژاد اعتراض می‏کند، چرا به امثال همای اجازه‏ی کنسرت می‏دهند. به زبان بی‏زبانی می‏گوید، سانسور خوب است، سانسور کنید.

در مقابل این نگاه احمدی‏نژادی تنها می‏شود سکوت کرد. حیف از وقت و حیف از انرژی‏ای که برای تایپ شرح نگاه استبدادی ِ داریوش ملکوت صرف شود. برای ذهن ِ خاک‏گرفته‏ی ایشان اما یه ترانه اینجا می‏گذارم از باب دیلون با نام “اتوبان 61 دوباره باز شد”. متأسفانه هنوز وقت نکرده‏ام، سی‏دی‏‏هایم را نظمی بدهم، سی‏دی را پیدا کنم و ترانه را آپلود. پیوند یو‏تی‏یوب را می‏گذارم که می‏دانم در ایران فیلتر است.
ترجمه‏ی بخشی از ترانه:
خدا به ابراهیم گفت: پسرت رو برای من بکش.
ابی گفت: آقا داری مسخره‏م می‏کنی؟
خدا گفت: نه.
ابی گفت: چی؟
خدا گفت: ابی، هر کار دوست داری بکن، اما دفه‏ی بعد وقتی منو دیدی، در رو.
ابی گفت: می‏خوای قتل کجا انجام بشه؟
خدا گفت: توی فضای باز، روی اتوبان 61.

Posted in Uncategorized by شهلا باورصاد on 15. نوامبر 2008

امروز خواستم یک قطعه مقام چوب بازی گوش کنم. قطعه ای ست از نورالله مومن نژاد با حداقل بیست ملودی. قطعه ای فوق العاده! کم نظیر! هر چقدر در هارد دیسک گشتم کمتر یافتم. آآآه از نهادم برآمد. نمی دانم چه شدند. به جایش این دو قطعه از بهمن علاءالدین را گوش کردم. هرچند این سی دی هم خراب شده، اما هنوز قابل گوش کردن است.

تیتوم رهی

دنگ ِ فنگ

 

 

 

 

 

Posted in Uncategorized by شهلا باورصاد on 6. نوامبر 2008

خبر نداشتم مارسل ریش رانیتسکی “انتقام” مرا از مزخرفات کانالهای آ-ار-د و چت-د-اف گرفته است. ممنون، پیرمرد.

فیلم متأسفانه به آلمانی ست.

 

سه روز گذشت

Posted in Uncategorized by شهلا باورصاد on 3. نوامبر 2008

سه روز است این‌جا هستم. هنوز به شدت خسته‌ام. آرامش! آرامش! سکوت! آخ. چقدر کم است این چیزها در آن‌جا. آنته رسیده و نرسیده مقاله‌ای از تاتس در مورد موسیقی زیرزمینی در ایران می‌‌گذارد توی دستم. از جوان‌ها می‌پرسد و از ایران. لب کلام را به او می‌گویم: «کشوری ست بسته.» آنته باهوش و سریع‌الانتقال است. حالا زیاد نمی‌توانم راجع به این سفر، یا بهتر بگویم اقامت، حرف بزنم. باید بماند، بیات شود. نظر وقتی بیات می‌شود، قابل اعتمادتر است.

آلمانی‌ها یک ضرب‌المثل خیلی عالی دارند که می‌گوید: «آن‌چه مرا نمی‌کشد، قوی‌ترم می‌کند.» در مورد من این ضرب‌المثل صادق است. این دوره‌ی اقامت در ایران حداقل دو حسن داشت.

1-     به نتایج جدیدی در مورد مفهوم وطن، در معنای کلاسیک‌اش، رسیدم. به این نتیجه رسیدم که “همه‌ی ایران سرای من نیست” و بیش‌‌تر از پیش نقش ناخودآگاه جمعی ِ یونگ را باور کردم.

2-     یاد گرفتم سرم را به دیوار نکوبم. تا هفت هشت سال پیش حداقل دو ضعف شخصیتی بزرگ داشتم که فکر می‌کنم خیلی‌ها دچار آن هستند. یکی میل به قربانی کردن خود و دیگری سر به دیوار کوبیدن که به نظرم از مقدمات خودکشی ست. اولی را پنج سال پیش خاک کردم و دومی را بعد از یک کابوس در یکی از آخرین شب‌های آخرین ماه‌های اقامتم در ایران. بی‌شک گفت‌وگوهای شبانه‌ی اینترنتی با شریک‌ زندگی‌ام، شرح روزانه‌ی احساسم برای او، خودزنی ِ اینترنتی، حرف و حرف و حرف از مهم‌ترین عوامل سر پا نگهداشتن‌ام بود.

 

این پانزده ماه را البته بدون کمک‌های خانواده‌ام نمی‌توانستم پشت سر بگذارم. اعضای خانواده‌ی من آدم‌هایی عجیب و غریب و نامتعارف اند. همه‌شان نوشتنی هستند. دیگران می‌گویند، سرخوش ایم. اما …

آنته در این 15 ماه به اندازه‌ی خودم و ناصر جنگید و نامه نوشت. دوست‌های آلمانی واقعن دوست اند.