تظاهرات در اعتراض به خشونت اسراییلیها
یکی از مشکلاتی که چپها و آنارشیستهای آلمانی برای راه انداختن راهپیمایی در محکوم کردن خشونت اسراییلیها دارند، خشونت مردان عرب شرکتکننده در این تظاهراتها ست. زنان عرب زیادی در این تظاهراتها شرکت میکنند که به شهادت بخش عمدهای از دوستان خیلی صلحآمیز حرفشان را میزنند.
قبل از هر چیز باید به این نکته اشاره کرد، این تظاهراتها از جانب بهترین بچههای آلمانی راهاندازی میشود؛ بچههایی که زحمت میکشند، فحش میخورند و به ضدیهود محکوم میشوند، اما با آرامش به کارشان ادامه میدهند. راهپیماییای اگر راه بیفتد، از جانب این بچهها ست: گرفتن اجازهی راهپیمایی با نام یک گروه خاص، ارگانیزه کردن راهپیمایی و تهیهی پلاکارد و بلندگو و اعلامیه و …
خود من بارها شاهد بودم، برخی از عربهای حاضر در این راهپیماییها (که معمولن مذکر هستند) راهپیمایی را بعد از مدت کوتاهی از دست گردانندهگان اصلی خارج کردهاند و به هرج و مرج کشاندهاند، شعارهایی به زبان عربی سردادهاند که برگزارکنندهگان از محتوای آنها بیخبراند، شعار “مرگ بر اسراییل” دادهاند که میتواند ضامن قدغن کردن هرگونه تظاهرات از این دست در هیدلبرگ شود، سخنان سخنرانها را قطع کردهاند و با پرخاشگری روند راهپیمایی را در جهتی پیش بردهاند که خشمشان نشان داده است.
متأسفانه این خشم کور مانع از رسیدن به نتیجهی موردنظر اینگونه راهپیماییها ست و حتا نتیجهی برعکس دارد. در این 10 سالی که خود من در هیدلبرگ هستم، تنها یک بار شاهد رفتاری صلحآمیز و معقول از جانب عربهای شرکتکننده در تظاهرات بودم، آن هم وقتی بود که نئونازیها قرار بود در هیدلبرگ راهپیمایی کنند و آنارشیستها و چپها ایستگاه قطار را محاصره کرده بودند تا نازیها نتوانند خارج شوند. همزمان جنگ دوم خلیج فارس داشت شروع میشد و عدهای جلوی پادگانهای امریکاییها میخوابیدند و تظاهرات خیلی بزرگی به این دو مناسبت راه افتاده بود. در آن تظاهرات فلسطینیها هم شرکت کرده بودند، موزیک میزدند و همه با هم میرقصیدند. همه دور آنها جمع شده بودند و با نوای طبلهاشان میرقصیدند. نوازندهگان از پشت بلندگو با مردم حرف میزدند، زنهاشان به سرهاشان چفیه بسته بودند، لباسهای سنتی فلسطینی پوشیده بودند و دست در دست هم میرقصیدند. آن روز فلسطین و فلسطینیها مرکز ثقل راهپیمایی بودند، با اینکه دلایل راهپیمایی چیزهای دیگری بودند.
امروز انتظار رقص از فلسطینیها نمیشود داشت، ولی آنقدر رفتارهای حسابنشدهی برخی از لبنانیها و فلسطینیها همه را ترسانده که تا حال گروههای صلحطلب هیـــــــــــــــــــچ راهپیماییای بر علیه رفتار اسراییل اعلام نکردهاند. حیف، حیف و باز هم حیف! تکرار همان داستان الزیدی و دلقکبازیهای عدهای در ایران!
رکود
نغمههای زنان چوپان ِ بلغار خیلی دلگیر هستند، با اینحال بس دلنشین اند. یکی از این نغمهها را میتوانید اینجا گوش کنید. برای شنیدن ترانه روی لینک کلیک کنید، بعد روی لینک بعدی راستکلیک و در آخر ترانه را سیو کنید.
تخیل و تحقق آن
تجربه ثابت کرده است، بخش بزرگی از تخیلات و رویاهای انسان میتوانند روزی به واقعیت تبدیل شوند: رویای پرواز، رویای دنیاگردی در 80 روز، رویای پا گذاشتن بر کرهی ماه. در عرصهی سایبرسپیس که دیگر اظهرمنالشمس است. امروز دیگر داستان علمی-تخیلی “ماتریکس” ناممکن نیست.
این حکم بر ادبیات هم صدق میکند. گاهی داستانی مینویسی، حادثهای، مجموعهحوادثی زنجیرهای، پشت سر هم. این ترکیب و تکرار حوادث حتا اگر ضرورت داستانی هم داشته باشد، گاهی باورپذیر نیستند؛ ویراستار میگوید، باور این همه حادثه در یک داستان 80 صفحهای ممکن نیست؛ اغراق است.
داستانی که من شنیدم، داستانی باورپذیر نبود، اگر بهطور باواسطه از نقش یکی از “قهرمانان” داستان اطلاع نداشتم. “ماجرا” داستان نیست. واقعن اتفاق افتاده؛ احتمالن اگر همین موضوع را دستمایهی یک داستان میکردی، میشنیدی، باورپذیر نیست، اغراقآمیز است. “ماجرا”ی گم شدن رضا را اینجا بخوانید.
شَط شیمبار / تنگ چلو
برخی از هموطنان عادت دارند، بیآنکه هیچ جای دیگر دنیا را زنده دیده باشند، ادعا کنند، فلان جای ایران در دنیا تک است. ادعاهایی از سر بیتجربهگی!
خود من چندان سفر نکردهام. کمی توی خود اروپا گشتهام. یک بار در مسیر مونیخ-ایتالیا از دریاچهی چهارجنگل در سوییس و لوکارنو در ایتالیا عبور کردم. همان موقع با صدای بلند به همه گفتم، اگر قرار است بهشتی باشد، شبیه دریاچهی چهارجنگل است.

شهریور ماه به قصد کبابخوری در بازفت از مسجدسلیمان زدیم بیرون. من این مسیر را پیشترها فقط تا گدارلندر رفته بودم؛ اوایل جنگ. از تونل دلا که رد شدیم، رسیدیم به منظرهای باورنکردنی: شط شیمبار.

بعد از شط شیمبار تنگ ِ چلو قرار دارد که فقط باید دید! هر توصیفی در وصف عظمت و زیبایی این تنگ نارسا ست. آنقدر مبهوت بودم که حتا عکس هم نگرفتم. فقط وصیت کردم، بعد از مرگم مرا یک جایی در تنگ چلو خاک کنند. البته همه با این وصیت مخالفت کردند، چون آنقدر راه خراب بود که نه فقط در بازفت کباب نخوردیم، بلکه مجبور شدیم برای طی نکردن همین مسیر، تا اصفهان برویم.
غریزه شرط لازم برای بقای فردی، اما ناکافی برای شکوفایی جمعی ست!
فکر میکنم هر انسانی پرسش در مورد علت بیرحمی کودکان را حداقل یک بار در زندگی برای خودش مطرح کرده باشد. کودکان انسانهای کوچک، بیدفاع و معصومی هستند که شناختشان از دنیا و مافیهایش تا سن خاصی تنها به واسطهی غریزه، کنش ِ ناشی از آن و واکنش محیط نسبت به آن صورت میگیرد. در طول پروسهی یادگیری است که کودک بر اساس واکنشهایی که با آنها روبرو میشود، کنشهایش را یا حفظ میکند و یا در مواردی تغییر و تلطیف میدهد. جالب اینجا ست که احساس مهم ِ “حفظ بقا”، غریزهی بقا، که دورنمای آن مرگ است جزو غرایز محسوب میشود.
غریزه از سن بخصوصی میتوانند راه را بر یادگیری ببندند و در مقابل یادگیری مقاومت کنند. کودکان چون قدرت فراگیری بسیار بالایی دارند، خیلی زودتر از بزرگسالان میتوانند رفتارهای اجتماعی را جانشین رفتارهای غریزی کنند. شاید کسی بپرسد، خوب! چه اشکالی دارد انسان بهطور طبیعی و بر اساس غریزه رفتار کند.
غریزه برای تداوم بقای فردی شرط لازم است، اما از آنجا که انسان حیوانی اجتماعی ست، برای تنگ نکردن عرصهی شکوفایی بر دیگران باید تن به یادگیری بدهد. اشکال رفتار کردن همیشهگی براساس غریزه این است که، بخش بزرگی از پایههای رفتاری ما برای زندگی اجتماعی (زندگیای با حقوق مساوی با دیگران)، در غریزه ریشه ندارند، بلکه نیازمند یادگیری هستند. یکی از رفتارهایی که نیازمند یادگیری ست “شفقت” است. شفقت قابل تعمیم به انسان و حیوان است. صورت قابل حمل آن به انسان “نوعدوستی” و میدان دادن به دیگری برای خودشکوفایی در محیط زندگیاش است.
حکومتهای دیکتاتوری برای ماندن بر سر قدرت به مردمی نیاز دارند که مرعوب قدرت هستند، قالب بزرگسالی را ترک و وارد قالب کودکی شدهاند، متعاقب آن به رفتار بر پایهی غرایز بازگشتهاند و یادگرفتهها را به دست فراموشی سپردهاند، کار فکر را به دل دادهاند، تفکر را تعطیل کردهاند و دنبالهروی و هوراکشی را به تأمل در امور ترجیح میدهند. حالا این هوراکشی میخواهد برای دیکتاتور باشد یا برای فلان نویسنده و بهمان روشنفکر.
سرسپردهی غریزه شدن گذشته از پرت شدهگی در ساحت کودکی و تعطیلی اندیشه تبعات دیگری هم دارد: فراموش کردن هر آنچه فراگرفتهایم، برنتابیدن دیگری، تقویت اغراقآمیز ارادهی معطوف به بقای فردی. آیا میتوانم نتیجه بگیرم، لیز خوردن در ساحت غریزه و دور شدن از ساحت اندیشه انسان را خودخواه و بیرحم میکند؟ میتوانم نتیجه بگیرم، آن دیکتاتور کوچولوی ایرانی درون ما، آن “من ایرانی” که نقد را برنمیتابد و مرتب در حال کفزدن برای این و آن است، بازتاب همین سرسپردهگی ما به غریزه و دور شدن از ساحت اندیشه است؟
نمونهی بارز تصمیمگیری بهواسطهی دل را در آلمان نازی میتوان مشاهده کرد. چه کسی باور میکرد آلمانیها با آنهمه دستاورد فرهنگی برای هیتلر هورا بکشند؟! هیتلر آلمانیها را آنقدر در ساحت کودکی هل داد که مردم حتا قادر به مطرح کردن این پرسش ساده نبودند که “هیتلر اتریشی از کدام سرزمین پدریاش حرف میزند؟”. اما آیا بازسازی آلمان ِ پس از جنگ نشانهی این نبود که این ملت در یک سیاهچالهی تاریخی دچار وضعیت عمل کردن بر حسب غریزه شد؟ وضعیتی که درونی نشده بود؟ البته و صد البته میدانیم این تنها دلیل بازسازی مجدد آلمان ِ غربی نبود و تقسیم اروپا بین شوروی و امریکا عامل مهم دیگری ست که در رقابت پایاپا با آن عامل دیگر پیش میرود. اما عامل اصلیتر کدام بود؟
و در پایان اما، آیا میتوانم با این تفاصیل نتیجه بگیرم، انسان ایرانی ظاهرن در سیاهچالهای به نام کودکی و پرهیز از تفکر و دلسپردن به غریزه گرفتار است و تنها راه خلاصیاش از این سیاهچاله بهکار انداختن مکانیسمهای یادگیری ست؟
پینوشت: عقبنشینی از ساحت انسانی که فرامیگیرد به انسانی که بر حسب غرایز عمل میکند موضوع این پست نیست.
ارزشسنجی ِ ارزشها
احتمالن زمانی که فریدریش نیچه به مخالفت با مسیحیت و افلاطونیسم پرداخت، وقتی در “تبارشناسی اخلاق” پیشنهاد ارزشسنجی ِ همهی ارزشها (Umwertung aller Werte/transvaluation of values) برای یافتن استقلال مطلق و البته خوشبختی حاصل از آن را داد، به این فکر نکرده بود روزی ارزشهای ما نه ارزشهای سنتی و مذهبی بلکه ارزشهای کاپیتالیستی شوند. ارزشسنجی ِ ارزشها راهحل نیچه برای یافتن فردیت از دست رفته بود. فردیتی که بیتوجهی به ارزشهای درونی و تن دادن به ارزشهای رایج آن را در معرض خطر قرار داده بود.
همین خط فکری را میشود در فروید و یونگ، وقتی از رویا به عنوان نماد آرزوها و ترسها یاد میکنند، دنبال کرد. هر دو روانکاو به تعبیر علمی خواب پرداختند، هر دو معتقد بودند ناخودآگاه در خواب با ما حرف میزند و از ما میخواهد او را فعلیت ببخشیم یا به عبارتی ناخودآگاه ما را ترغیب میکند به سوی حقیقت فردی خودمان برویم و فاصلهمان را از واقعیت زندگی خودمان کمتر کنیم.
کافی ست کمی در مورد رویا تأمل کنیم تا متوجه شویم رویا چه مفهوم متکثری ست. رویا میتواند تخیل باشد (Fantasie/imagination)، خواب باشد (Traum/dream)، وهم (Phantasma/phantasm) و … باشد. رویا به معنای تخیل خلاقیتزا ست؛ در معنای خواب هشدار ناخودآگاه است و در معنای وهم …
نظر شما در مورد سومین مفهوم چیست؟
از فاوست
در سینهی من، آه! دو روح است،
یکی میخواهد از دیگران ببرد،
یکی در عطش ِ هرجاییی عشق
با اندامهای چسبناک به دنیا گره خورده؛
آن یکی از میان غبار با تمام نیرو
به سوی دیار برترین آغازها برمیخیزد.
فاوست 1 (1117-1112)
مجازستان
سال 98 بود که برای اولین بار وارد دنیای اینترنت شدم. با اینکه خودم آن زمان در یک کامپیوترفروشی تعمیرکار بودم، اما مدتی طول کشید تا به استفاده از اینترنت رضایت دادم. از اینترنت تصوری نداشتم یا بهتر بگویم، تصوری داشتم به همان گنگی ِ فضا و بیپایانی آن. شاید اگر اقتضای کاری نبود خیلی دیرتر وارد مجازستان میشدم! یادم میآید همان موقعها اسبابکشی کردم و یکی از همکاران به کمکم آمده بود. وقتی قرار شد جای میز تحریر را تعیین کنم، گفتم بگذاریمش جلوی پنجره. همکار پیشنهاد داد، بگذاریم نزدیک پریز تلفن تا مجبور نباشم کابل جدید بلندی برای مودم بخرم. جواب دادم: «علاقهای به وارد شدن در اینترنت ندارم.»
بهار 2005 به پیشنهاد ناصر یک وبلاگ زدم. وبلاگ آغاز باز شدن صندوقی پر از رمز و راز، پر از نامتعینها، پر از نااینهمانیها بود. نمیدانستم “مکان” جایی که ما “گفتوگو” میکنیم، چهجور مکانی ست؛ نقش جسم و بیجسمی این وسط چیست؛ پشت این آینهای که قرار است “من” و در اختصاصی ِ ورودی من به دنیایی فاقد “جسم”، فاقد “مکان” و فاقد “زمان” باشد، چیست؛ فرق زمان ِ مجازی و زمان حقیقی کدام است.
مسئلهی دیگری که ذهن مرا به شدت به خودش مشغول کرد این بود که هر یک از ما در حقیقت تنها یک کد هستیم. کدی که حتمن خیلی به “من ِ من” ربطی ندارد. میزان ناشناسی این کد در رابطه با کابران نسبی ست:
1- آدمهایی که آنها را تا حال دیدهایم،
2- آدمهایی که آنها را ندیدهایم، اما تصوری از جسم آنها داریم (بهطورمثال عکسشان در اینترنت قابل دسترسی ست.)،
3- آدمهایی که نه دیدیمشان و نه تصوری از جسم آنها داریم.
آنچه که برای من خیلی عجیب بود این است که حتا در مورد اول هم، که اصولن میزان “خطا” باید کمتر باشد، مخاطب در تطبیق اینهمانی کد ِ اینترنی مثلن شخص من (بلاگر ِ وبلاگ “از یاد مبر …”) با خود واقعی من که میشناسد دچار مشکل میشود. یعنی کلمات به عنوان تنها واسطهی بین من و اویی که مرا میشناسد به بیگانهگی من ِ دنیای فعلیت (Wirklichkeit) از من ِ دنیای مجازی میانجامد. در موارد دوم و سوم مشخص است: مخاطب هیچ معیاری برای انطباق ندارد یا بهعبارتی مخاطب تنها با یک کد سروکار دارد.
موضوع دیگری که ذهن مرا قلقلک میداد مسئلهی اصالت ِ کدها بود (Authentizität). این مورد در کاربرهای ناشناس اینترنی پررنگتر از کاربران گروه اول و حتا دوم است. تقسیم کاربران ناشناس اینترنتی به چند گروه راهی بود که بررسی مسئله را برایم راحتتر میکرد:
1- کاربرانی که در دنیای فعلیت قادر به دور زدن تابوها نیستند،
2- کاربرانی که در دنیای فعلیت قادر به دور زدن نـُـرمها نیستند و قضاوت دیگری برایشان واجد اهمیت زیادی ست،
3- کاربرانی که در یافتن معنا در دنیای فعلیت ناامید شدهاند و در مجازستان به دنبال آن میگردند،
4- کاربرانی که آگاهانه وارد یک بازی شدهاند،
5- کاربرانی که آرزوها و تخیلاتشان را در مورد خودشان در مجازستان “فعلیت” میبخشند.
لیست من البته کامل نیست و برای تکمیلش حداقل 2 سال وقت دارم. در موارد اول، دوم، سوم و پنجم گرفتار شدن کاربر در یک بحران هویت تقریبن حتمی ست. این بحران هویت البته هست و مجازستان تنها میتواند آن را تشدید کند.
موضوع دیگری که با آن درگیر شدم مسئلهی قدرت و نامرئیت در مجازستان است. حتمن متوجه شدهاید که در دنیای تخیل، رویا و مشاهدهی صرف منطق و موانع چه بیمعنا هستند. این ضربالمثل معروف ایرانی “کنار گود نشسته، میگه لنگش کن” اشاره به همین موضوع دارد. خطر مجازستان برای همهی کاربران به نظر من اینجا ست، که در آن موانع منطقی و طبیعی وجود ندارند؛ بهعبارتی مانعی به عنوان ضعف توانایی جسمی و ذهنی فعلیت ندارد. عدم توجه به این “ضعفها” کاربر را خودبهخود وارد موضع قدرت میکند. در مورد کاربران ناشناس فاکتور مهم دیگری هست که آنها را آسیبپذیر میکند و آن نامرئیت است. نامرئیت بهطورکلی آسیبپذیری انسان را به جهت عدم حضور جسم تقلیل میدهد.
با این اوصاف تابستان 2007 طرح من آماده شد. حالا با وقفهای یک سال و نیمه دارم این طرح را تکمیل میکنم و در مورد آن حتمن اینجا خواهم نوشت.
عرفان
عارفمسلکی تنها به این معنا نیست که فرد ِ عارفمسلک به جهان بیتوجه است. عارفمسلک کسی ست که تمام توجهاش معطوف به خودش است، در پی کشف دنیای بیرون از خود نیست و به معنای واقعی کلمه سردرگریبان دارد. عیب این سردرگریبانی این است که چشمی به دنیای بیرون از خود نداری و همواره در پی کشف خودی. این کشف ِ خود البته چندان ربطی به خودشناسی ِ سقراطی ندارد، بلکه ناشی از خودپسندی ست یا لااقل نتیجهاش خودبزرگبینی ست. انسان به عنوان بخشی از طبیعت درصورتی میتواند به کشف خود بپردازد که نگاهش را از بیرون به درون بچرخاند. سر در گریبان فروبردن یعنی حذف نگاه دیگری، یعنی حذف چشم سومی که به قضاوت در مورد “من” مینشیند.
شاید یکی از علتهای پیشرفت علمی اروپاییان نسبت به ما ایرانیها این باشد که اروپایی نگاه به بیرون دارد، در پی کشف دنیای خارج از خود است و ما ایرانیها برعکس، زیاد گرفتار خود هستیم.
اضافه کنم، عرفان علت نیست، عرفان معلول است. دستآویزها را ما میآفرینیم، الگوها را ما میسازیم و ارائه میدهیم. اگر به مانع برخورد کرد، دورش میاندازیم؛ اگر نکرد از آن استفاده میکنیم.
پینوشت: مصداق ادعای من در این پست را میتوانید در کامنتدانی وبلاگ داریوش محمدپور زیر پست ِ “وبلاگ نویسی: حکایت مستی و مستوری” بخوانید. عباس معروفی زیر این پست یک کامنت گذاشته. برداشت مرا از این کامنت میتوانید در زیر کامنت معروفی بخوانید.
معروفی: قبله ی عالم به سلامت؛
حتا می توان پذيرفت کسانی در ايران مثلاً زير فشارند و محدوديت دارند،با اينحال زبان سرخ دارند و اکثراً با نام واقعی می نويسند. اما در اتريش و کانادا و امريکا و آلمان نشستن پشت نقاب و ديگران را مخدوش کردن، پلشت ترين کاری است که آزادی بيان را بيمار می کند. کاش بند اول نامه ی «ما نويسنده ايم» را می آوردی.
آن يکی قبلی هم دلنشين بود.
من: آقای معروفی! قبلن هم برایتان نوشته ام که “متن ما نویسنده ایم” را شما امضا نکرده اید و هر بار کامنت های من دچار تیغ سانسور شما شد. چرا اینقدر به خودتان و دیگران دروغ می گویید؟ شمایی که در یک دنیای خیالی زندگی می کنید، چطور به سرزنش کسی می پردازید که در مجازستان می نویسد؟ مجازستانی که مرزهایش از تخیلستان گاهی قابل تشخیص نیست و به ادبیات پهلو می زند؟! شما هم که دارید همان کار را می کنید! شما متن را امضا کردید و بعد به هر دلیلی امضای خود را پس گرفتید. می بینید که حتا نمی توانید با خودتان صادق باشید. شما یک آرزو را تکرار می کنید. اصلن متوجه اید تکرار این آرزو و حقیقی جلوه دادن آن حامل چه حجم عظیمی از تمرکز بیمارگونه بر خود است؟
.
تکرار هرباره ی این ادعای دروغ که آن متن را امضا کردید و البته هنوز آن امضا زیر آن متن است، توهین به شعور خواننده است، دستکم گرفتن مخاطب! اگر به آزادی بیان اعتقاد دارید، باید به تبعات آن هم که صداقت و پذیرش خطا ست معترف باشید. اگر نه که چه ایرادی به مانی ب. می شود گرفت، وقتی همه در حال خیالبافی و دروغ گویی هستیم؟
بخشی از یک نامه از جمالزاده
«نظر اساسی و قطعی من درباره انقلاب ایران مبنی بر دو حقیقت است که میتوان هر دو را حقیقت تاریخی نامید. متجاوز از 2500 سال در مملکت ایران همیشه درحقیقت استبداد مطلق حکمفرما بوده است که جزییات آن تا اندازهای بر ما معلوم است و گاهی باورنکردنی. حالا خودتان می توانید حساب کنید که چنین استبداد بیحد و اندازهای، در مدت 2500 سال تا چه اندازه تولید فساد (دروغ و تملق و نفاق و دورویی و بیغیرتی و بیشرافتی و بیعفتی و جنایت و خیانت) میکند. درهرصورت، اکنون پس از 2500 سال در ایران انقلاب عجیبی که حتی در مطبوعات خارجه به قلم آدمهای با نام و نشان خواندم که نوشتند Sans Precedent بیسابقه است و بهطور معجزهآسایی ظهور کرد و در مدت بسیاربسیار کوتاهی پادشاه کمفهم و ازخودراضی را که لشکری مرکب از هفتصدهزار نفر آدم جوان مسلح داشت و درحدود بیست و پنج هزار مشاور آمریکایی آنها را تربیت میکردند و در دست داشتند، همه را جاروب کرد و دور انداخت. برای من در گوشه قلب و در زوایا و خفایای وجودم دو آرزو نهفته است: اول آنکه مردم ایران دیگر از جور و آزار شاه و شاهنشاه (خواه آریامهر باشد یا نباشد) رهایی بیابند. دوم آنکه فساد – که زاییده همین نوع سلطنتها و حکومتها ست و با گرسنگی و ترس و بیسوادی و نادانی ایجاد میگردد – کمکم و به مرور ایام از میان برود. امروز که 15 اردیبهشت 1360 است، یقین دارم که آرزوی قلبی اولم برآورده شده و تحقق یافته است و دیگر هرگز ما مردم ایران رعیت و غلام و چاکر و جاننثار هیچ شاه و پادشاهی نخواهیم گردید. ثانیأ چون فساد را زاده استبداد میدانم و معتقدم که استبداد کمکم از میان خواهد رفت (و یا کمکم کمتر خواهد شد)، درنتیجه فساد هم تقلیل خواهد رفت.» (نقل از برگزیده آثار، ص 711-702)
منبع: فصلنامهی باران؛ خسرو ناقد؛ “کلاغه به خونهاش نرسید. اشارهای به تنهایی و غربت جمالزاده”؛ ص. 118؛ شماره 11 و 12؛ 1385.