از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست!

تظاهرات در اعتراض به خشونت اسراییلی‏ها

Posted in سیاست by شهلا باورصاد on 28. دسامبر 2008

یکی از مشکلاتی که چپ‏ها و آنارشیست‏های آلمانی برای راه انداختن راه‏پیمایی در محکوم کردن خشونت اسراییلی‏ها دارند، خشونت مردان عرب شرکت‏کننده در این تظاهرات‏ها ست. زنان عرب زیادی در این تظاهرات‏ها شرکت می‏کنند که به شهادت بخش عمده‏ای از دوستان خیلی صلح‏آمیز حرف‏شان را می‏زنند.

قبل از هر چیز باید به این نکته اشاره کرد، این تظاهرات‏ها از جانب بهترین بچه‏های آلمانی راه‏اندازی می‏شود؛ بچه‏هایی که زحمت می‏کشند، فحش می‏خورند و به ضدیهود محکوم می‏شوند، اما با آرامش به کارشان ادامه می‏دهند. راه‏پیمایی‏ای اگر راه بیفتد، از جانب این بچه‏ها ست: گرفتن اجازه‏ی راه‏پیمایی با نام یک گروه خاص، ارگانیزه کردن راه‏پیمایی و تهیه‏ی پلاکارد و بلندگو و اعلامیه و …

خود من بارها شاهد بودم، برخی از عرب‏های حاضر در این راه‏پیمایی‏ها (که معمولن مذکر هستند) راه‏پیمایی را بعد از مدت کوتاهی از دست گرداننده‏گان اصلی خارج کرده‏اند و به هرج و مرج کشانده‏اند، شعارهایی به زبان عربی سرداده‏اند که برگزارکننده‏گان از محتوای آن‏ها بی‏خبراند، شعار “مرگ بر اسراییل” داده‏اند که می‏تواند ضامن قدغن کردن هرگونه تظاهرات از این دست در هیدلبرگ شود، سخنان سخنران‏ها را قطع کرده‏اند و با پرخاش‏گری روند راه‏پیمایی را در جهتی پیش برده‏اند که خشم‏شان نشان داده است.

متأسفانه این خشم کور مانع از رسیدن به نتیجه‏ی موردنظر این‏گونه راه‏پیمایی‏ها ست و حتا نتیجه‏ی برعکس دارد. در این 10 سالی که خود من در هیدلبرگ هستم، تنها یک بار شاهد رفتاری صلح‏آمیز و معقول از جانب عرب‏های شرکت‏کننده در تظاهرات بودم، آن هم وقتی بود که نئونازی‏ها قرار بود در هیدلبرگ راه‏پیمایی کنند و آنارشیست‏ها و چپ‏ها ایست‏گاه قطار را محاصره کرده بودند تا نازی‏ها نتوانند خارج شوند. هم‏زمان جنگ دوم خلیج فارس داشت شروع می‏شد و عده‏ای جلوی پادگان‏های امریکایی‏ها می‏خوابیدند و تظاهرات خیلی بزرگی به این دو مناسبت راه افتاده بود. در آن تظاهرات فلسطینی‏ها هم شرکت کرده بودند، موزیک می‏زدند و همه با هم می‏رقصیدند. همه دور آن‏ها جمع شده بودند و با نوای طبل‏هاشان می‏رقصیدند. نوازنده‏گان از پشت بلندگو با مردم حرف می‏زدند، زن‏هاشان به سرهاشان چفیه بسته بودند، لباس‏های سنتی فلسطینی پوشیده بودند و دست در دست هم می‏رقصیدند. آن روز فلسطین و فلسطینی‏ها مرکز ثقل راه‏پیمایی بودند، با این‏که دلایل راه‏پیمایی چیزهای دیگری بودند.

امروز انتظار رقص از فلسطینی‏ها نمی‏شود داشت، ولی آن‏قدر رفتارهای حساب‏نشده‏ی برخی از لبنانی‏ها و فلسطینی‏ها همه را ترسانده که تا حال گروه‏های صلح‏طلب هیـــــــــــــــــــچ راه‏پیمایی‏ای بر علیه رفتار اسراییل اعلام نکرده‏اند. حیف، حیف و باز هم حیف! تکرار همان داستان الزیدی و دلقک‏بازی‏های عده‏ای در ایران! 

رکود

Posted in موسیقی by شهلا باورصاد on 28. دسامبر 2008

نغمه‏های زنان چوپان ِ بلغار خیلی دل‏گیر هستند، با این‏حال بس دل‏نشین اند. یکی از این نغمه‏ها را می‏توانید این‏جا گوش کنید. برای شنیدن ترانه روی لینک کلیک کنید، بعد روی لینک بعدی راست‏کلیک و در آخر ترانه را سیو کنید.

تخیل و تحقق آن

Posted in زندگی by شهلا باورصاد on 25. دسامبر 2008

تجربه ثابت کرده است، بخش بزرگی از تخیلات و رویاهای انسان می‏توانند روزی به واقعیت تبدیل شوند: رویای پرواز، رویای دنیاگردی در 80 روز، رویای پا گذاشتن بر کره‏ی ماه. در عرصه‏ی سایبرسپیس که دیگر اظهرمن‏الشمس است. امروز دیگر داستان علمی-تخیلی “ماتریکس” ناممکن نیست.

این حکم بر ادبیات هم صدق می‏کند. گاهی داستانی می‏نویسی، حادثه‏ای، مجموعه‏حوادثی زنجیره‏ای، پشت سر هم. این ترکیب و تکرار حوادث حتا اگر ضرورت داستانی هم داشته باشد، گاهی باورپذیر نیستند؛ ویراستار می‏گوید، باور این همه حادثه در یک داستان 80 صفحه‏ای ممکن نیست؛ اغراق است.

داستانی که من شنیدم، داستانی باورپذیر نبود، اگر به‏طور باواسطه از نقش یکی از “قهرمانان” داستان اطلاع نداشتم. “ماجرا” داستان نیست. واقعن اتفاق افتاده؛ احتمالن اگر همین موضوع را دست‏مایه‏ی یک داستان می‏کردی، می‏شنیدی، باورپذیر نیست، اغراق‏آمیز است. “ماجرا”ی گم شدن رضا را اینجا بخوانید.

شَط شیمبار / تنگ چلو

Posted in عکس by شهلا باورصاد on 22. دسامبر 2008

برخی از هم‏وطنان عادت دارند، بی‏آن‏که هیچ جای دیگر دنیا را زنده دیده باشند، ادعا کنند، فلان جای ایران در دنیا تک است. ادعاهایی از سر بی‏تجربه‏گی!

خود من چندان سفر نکرده‏ام. کمی توی خود اروپا گشته‏ام. یک بار در مسیر مونیخ-ایتالیا از دریاچه‏ی چهارجنگل در سوییس و لوکارنو در ایتالیا عبور کردم. همان موقع با صدای بلند به همه گفتم، اگر قرار است بهشتی باشد، شبیه دریاچه‏ی چهارجنگل است.

pilatus_luzern_007

 

شهریور ماه به قصد کباب‏خوری در بازفت از مسجدسلیمان زدیم بیرون. من این مسیر را پیش‏ترها فقط تا گدارلندر رفته بودم؛ اوایل جنگ. از تونل دلا که رد شدیم، رسیدیم به منظره‏ای باورنکردنی: شط شیمبار.

 

shate-shimbar1

بعد از شط شیمبار تنگ ِ چلو قرار دارد که فقط باید دید! هر توصیفی در وصف عظمت و زیبایی این تنگ نارسا ست. آن‏قدر مبهوت بودم که حتا عکس هم نگرفتم. فقط وصیت کردم، بعد از مرگم مرا یک جایی در تنگ چلو خاک کنند. البته همه با این وصیت مخالفت کردند، چون آن‏قدر راه خراب بود که نه فقط در بازفت کباب نخوردیم، بل‏که مجبور شدیم برای طی نکردن همین مسیر، تا اصفهان برویم.

 

 

 

غریزه شرط لازم برای بقای فردی، اما ناکافی برای شکوفایی جمعی ست!

Posted in ایده ها by شهلا باورصاد on 20. دسامبر 2008

فکر می‏کنم هر انسانی پرسش در مورد علت بی‏رحمی کودکان را حداقل یک بار در زندگی برای خودش مطرح کرده باشد. کودکان انسان‏های کوچک، بی‏دفاع و معصومی هستند که شناختشان از دنیا و مافی‏هایش تا سن خاصی تنها به واسطه‏ی غریزه، کنش ِ ناشی از آن‏ و واکنش محیط نسبت به آن‏ صورت می‏گیرد. در طول پروسه‏ی یادگیری است که کودک بر اساس واکنش‏هایی که با آن‏ها روبرو می‏شود، کنش‏هایش را یا حفظ می‏کند و یا در مواردی تغییر و تلطیف می‏دهد. جالب این‏جا ست که احساس مهم ِ “حفظ بقا”، غریزه‏ی بقا، که دورنمای آن مرگ است جزو غرایز محسوب می‏شود.

غریزه از سن بخصوصی می‏توانند راه را بر یادگیری ببندند و در مقابل یادگیری مقاومت کنند. کودکان چون قدرت فراگیری بس‏یار بالایی دارند، خیلی زودتر از بزرگ‏سالان می‏توانند رفتارهای اجتماعی را جانشین رفتارهای غریزی کنند. شاید کسی بپرسد، خوب! چه اشکالی دارد انسان به‏طور طبیعی و بر اساس غریزه رفتار کند.

غریزه برای تداوم بقای فردی شرط لازم است، اما از آن‏جا که انسان حیوانی اجتماعی ست، برای تنگ نکردن عرصه‏ی شکوفایی بر دیگران باید تن به یادگیری بدهد. اشکال رفتار کردن همیشه‏گی براساس غریزه این است که، بخش بزرگی از پایه‏های رفتاری ما برای زندگی اجتماعی (زندگی‏ای با حقوق مساوی با دیگران)، در غریزه ریشه ندارند، بل‏که نیازمند یادگیری هستند. یکی از رفتارهایی که نیازمند یادگیری ست “شفقت” است. شفقت قابل تعمیم به انسان و حیوان است. صورت قابل حمل آن به انسان “نوع‏دوستی” و میدان دادن به دیگری برای خودشکوفایی در محیط زندگی‏اش است.

حکومت‏های دیکتاتوری برای ماندن بر سر قدرت به مردمی نیاز دارند که مرعوب قدرت هستند، قالب بزرگ‏سالی را ترک و وارد قالب کودکی شده‏اند، متعاقب آن به رفتار بر پایه‏ی غرایز بازگشته‏اند و یادگرفته‏ها را به دست فراموشی سپرده‏اند، کار فکر را به دل داده‏اند، تفکر را تعطیل کرده‏اند و دنباله‏روی و هوراکشی را به تأمل در امور ترجیح می‏دهند. حالا این هوراکشی می‏خواهد برای دیکتاتور باشد یا برای فلان نویسنده و بهمان روشنفکر.

سرسپرده‏ی غریزه شدن گذشته از پرت شده‏گی در ساحت کودکی و تعطیلی اندیشه تبعات دیگری هم دارد: فراموش کردن هر آن‏چه فراگرفته‏ایم، برنتابیدن دیگری، تقویت اغراق‏آمیز اراده‏ی معطوف به بقای فردی. آیا می‏توانم نتیجه بگیرم، لیز خوردن در ساحت غریزه و دور شدن از ساحت اندیشه انسان را خودخواه و بی‏رحم می‏کند؟ می‏توانم نتیجه بگیرم، آن دیکتاتور کوچولوی ایرانی درون ما، آن “من ایرانی” که نقد را برنمی‏تابد و مرتب در حال کف‏زدن برای این و آن است، بازتاب همین سرسپرده‏گی ما به غریزه و دور شدن از ساحت اندیشه است؟

نمونه‏ی بارز تصمیم‏گیری به‏واسطه‏ی دل را در آلمان نازی می‏توان مشاهده کرد. چه کسی باور می‏کرد آلمانی‏ها با آن‏همه دستاورد فرهنگی برای هیتلر هورا بکشند؟! هیتلر آلمانی‏ها را آن‏قدر در ساحت کودکی هل داد که مردم حتا قادر به مطرح کردن این پرسش ساده نبودند که “هیتلر اتریشی از کدام سرزمین پدری‏اش حرف می‏زند؟”. اما آیا بازسازی آلمان ِ پس از جنگ نشانه‏ی این نبود که این ملت در یک سیاه‏چاله‏ی تاریخی دچار وضعیت عمل کردن بر حسب غریزه شد؟ وضعیتی که درونی نشده بود؟ البته و صد البته می‏دانیم این تنها دلیل بازسازی مجدد آلمان ِ غربی نبود و تقسیم اروپا بین شوروی و امریکا عامل مهم دیگری ست که در رقابت پایاپا با آن عامل دیگر پیش می‏رود. اما عامل اصلی‏تر کدام بود؟

و در پایان اما، آیا می‏توانم با این تفاصیل نتیجه بگیرم، انسان ایرانی ظاهرن در سیاه‏چاله‏ای به نام کودکی و پرهیز از تفکر و دل‏سپردن به غریزه گرفتار است و تنها راه خلاصی‏اش از این سیاه‏چاله به‏کار انداختن مکانیسم‏های یادگیری ست؟

 

پی‏نوشت: عقب‏نشینی از ساحت انسانی که فرامی‏گیرد به انسانی که بر حسب غرایز عمل می‏کند موضوع این پست نیست.

 

 

 

ارزش‏سنجی ِ ارزش‏ها

Posted in ایده ها by شهلا باورصاد on 17. دسامبر 2008

احتمالن زمانی که فریدریش نیچه به مخالفت با مسیحیت و افلاطونیسم پرداخت، وقتی در “تبارشناسی اخلاق” پیشنهاد ارزش‏سنجی ِ همه‏ی ارزش‏ها (Umwertung aller Werte/transvaluation of values) برای یافتن استقلال مطلق و البته خوش‏بختی حاصل از آن را داد، به این فکر نکرده بود روزی ارزش‏های ما نه ارزش‏های سنتی و مذهبی بل‏که ارزش‏های کاپیتالیستی شوند. ارزش‏سنجی ِ ارزش‏ها راه‏حل نیچه برای یافتن فردیت از دست رفته بود. فردیتی که بی‏توجهی به ارزش‏های درونی و تن دادن به ارزش‏های رایج آن را در معرض خطر قرار داده بود.

همین خط فکری را می‏شود در فروید و یونگ، وقتی از رویا به عنوان نماد آرزوها و ترس‏ها یاد می‏کنند، دنبال کرد. هر دو روانکاو به تعبیر علمی خواب پرداختند، هر دو معتقد بودند ناخودآگاه در خواب با ما حرف می‏زند و از ما می‏خواهد او را فعلیت ببخشیم یا به عبارتی ناخودآگاه ما را ترغیب می‏کند به سوی حقیقت فردی خودمان برویم و فاصله‏مان را از واقعیت زندگی خودمان کم‏تر کنیم.

کافی ست کمی در مورد رویا تأمل کنیم تا متوجه شویم رویا چه مفهوم متکثری ست. رویا می‏تواند تخیل باشد (Fantasie/imagination)، خواب باشد (Traum/dream)، وهم (Phantasma/phantasm) و … باشد. رویا به معنای تخیل خلاقیت‏زا ست؛ در معنای خواب هشدار ناخودآگاه است و در معنای وهم …

 

نظر شما در مورد سومین مفهوم چیست؟

 

از فاوست

Posted in شعر by شهلا باورصاد on 14. دسامبر 2008

در سینه‏ی من، آه! دو روح است،

یکی می‏خواهد از دیگران ببرد،

یکی در عطش ِ هرجایی‏ی عشق

با اندام‏های چسب‏ناک به دنیا گره خورده؛

آن یکی از میان غبار با تمام نیرو

به سوی دیار برترین آغازها برمی‏خیزد.

 

 فاوست 1 (1117-1112)

 

 

مجازستان

Posted in فلسفه by شهلا باورصاد on 12. دسامبر 2008

سال 98 بود که برای اولین بار وارد دنیای اینترنت شدم. با این‏که خودم آن زمان در یک کامپیوترفروشی تعمیرکار بودم، اما مدتی طول کشید تا به استفاده از اینترنت رضایت دادم. از اینترنت تصوری نداشتم یا به‏تر بگویم، تصوری داشتم به همان گنگی ِ فضا و بی‏پایانی آن. شاید اگر اقتضای کاری نبود خیلی دیرتر وارد مجازستان می‏شدم! یادم می‏آید همان موقع‏ها اسباب‏کشی کردم و یکی از هم‏کاران به کمکم آمده بود. وقتی قرار شد جای میز تحریر را تعیین کنم، گفتم بگذاریمش جلوی پنجره. هم‏کار پیش‏نهاد داد، بگذاریم نزدیک پریز تلفن تا مجبور نباشم کابل جدید بلندی برای مودم بخرم. جواب دادم: «علاقه‏ای به وارد شدن در اینترنت ندارم.»

بهار 2005 به پیشنهاد ناصر یک وبلاگ زدم. وبلاگ آغاز باز شدن صندوقی پر از رمز و راز، پر از نامتعین‏ها، پر از نااین‏همانی‏ها بود. نمی‏دانستم “مکان” جایی که ما “گفت‏وگو” می‏کنیم، چه‏جور مکانی ست؛ نقش جسم و بی‏جسمی این وسط چیست؛ پشت این آینه‏ای که قرار است “من” و در اختصاصی ِ ورودی من به دنیایی فاقد “جسم”، فاقد “مکان” و فاقد “زمان” باشد، چیست؛ فرق زمان ِ مجازی و زمان حقیقی کدام است.

مسئله‏ی دیگری که ذهن مرا به شدت به خودش مشغول کرد این بود که هر یک از ما در حقیقت تنها یک کد هستیم. کدی که حتمن خیلی به “من ِ من” ربطی ندارد. میزان ناشناسی این کد در رابطه با کابران نسبی ست:

1-    آدم‏هایی که آن‏ها را تا حال دیده‏ایم،

2-    آدم‏هایی که آن‏ها را ندیده‏ایم، اما تصوری از جسم آن‏ها داریم (به‏طورمثال عکس‏شان در اینترنت قابل دسترسی ست.)،

3-    آدم‏هایی که نه دیدیم‏شان و نه تصوری از جسم آن‏ها داریم.

آن‏چه که برای من خیلی عجیب بود این است که حتا در مورد اول هم، که اصولن میزان “خطا” باید کم‏تر باشد، مخاطب در تطبیق این‏همانی کد ِ اینترنی مثلن شخص من (بلاگر ِ وبلاگ “از یاد مبر …”) با خود واقعی من که می‏شناسد دچار مشکل می‏شود. یعنی کلمات به عنوان تنها واسطه‏ی بین من و اویی که مرا می‏شناسد به بیگانه‏گی من ِ دنیای فعلیت (Wirklichkeit) از من ِ دنیای مجازی می‏انجامد. در موارد دوم و سوم مشخص است: مخاطب هیچ معیاری برای انطباق ندارد یا به‏عبارتی مخاطب تنها با یک کد سروکار دارد.

موضوع دیگری که ذهن مرا قلقلک می‏داد مسئله‏ی اصالت ِ کدها بود (Authentizität). این مورد در کاربرهای ناشناس اینترنی پررنگ‏تر از کاربران گروه اول و حتا دوم است. تقسیم کاربران ناشناس اینترنتی به چند گروه راهی بود که بررسی مسئله را برایم راحت‏تر می‏کرد:

1-    کاربرانی که در دنیای فعلیت قادر به دور زدن تابوها نیستند،

2-    کاربرانی که در دنیای فعلیت قادر به دور زدن نـُـرم‏ها نیستند و قضاوت دیگری برایشان واجد اهمیت زیادی ست،

3-    کاربرانی که در یافتن معنا در دنیای فعلیت ناامید شده‏اند و در مجازستان به دنبال آن می‏گردند،

4-    کاربرانی که آگاهانه وارد یک بازی شده‏اند،

5-    کاربرانی که آرزوها و تخیلاتشان را در مورد خودشان در مجازستان “فعلیت” می‏بخشند.

لیست من البته کامل نیست و برای تکمیلش حداقل 2 سال وقت دارم. در موارد اول، دوم، سوم و پنجم گرفتار شدن کاربر در یک بحران هویت تقریبن حتمی ست. این بحران هویت البته هست و مجازستان تنها می‏تواند آن را تشدید کند.

موضوع دیگری که با آن درگیر شدم مسئله‏ی قدرت و نامرئیت در مجازستان است. حتمن متوجه شده‏اید که در دنیای تخیل، رویا و مشاهده‏ی صرف منطق و موانع چه بی‏معنا هستند. این ضرب‏المثل معروف ایرانی “کنار گود نشسته، می‏گه لنگش کن” اشاره به همین موضوع دارد. خطر مجازستان برای همه‏ی کاربران به نظر من اینجا ست، که در آن موانع منطقی و طبیعی وجود ندارند؛ به‏عبارتی مانعی به عنوان ضعف توانایی جسمی و ذهنی فعلیت ندارد. عدم توجه به این “ضعف‏ها” کاربر را خودبه‏خود وارد موضع قدرت می‏کند. در مورد کاربران ناشناس فاکتور مهم دیگری هست که آن‏ها را آسیب‏پذیر می‏کند و آن نامرئیت است. نامرئیت به‏طورکلی آسیب‏پذیری انسان را به جهت عدم حضور جسم تقلیل می‏دهد.

با این اوصاف تابستان 2007 طرح من آماده شد. حالا با وقفه‏ای یک سال و نیمه دارم این طرح را تکمیل می‏کنم و در مورد آن حتمن این‏جا خواهم نوشت.

عرفان

Posted in ایده ها by شهلا باورصاد on 10. دسامبر 2008

 عارف‏مسلکی تنها به این معنا نیست که فرد ِ عارف‏مسلک به جهان بی‏توجه است. عارف‏مسلک کسی ست که تمام توجه‏اش معطوف به خودش است، در پی کشف دنیای بیرون از خود نیست و به معنای واقعی کلمه سردرگریبان دارد. عیب این سردرگریبانی این است که چشمی به دنیای بیرون از خود نداری و هم‏واره در پی کشف خودی. این کشف ِ خود البته چندان ربطی به خودشناسی ِ سقراطی ندارد، بل‏که ناشی از خودپسندی ست یا لااقل نتیجه‏اش خودبزرگ‏بینی ست. انسان به عنوان بخشی از طبیعت درصورتی می‏تواند به کشف خود بپردازد که نگاهش را از بیرون به درون بچرخاند. سر در گریبان فروبردن یعنی حذف نگاه دیگری، یعنی حذف چشم سومی که به قضاوت در مورد “من” می‏نشیند.

شاید یکی از علت‏های پیشرفت علمی اروپاییان نسبت به ما ایرانی‏ها این باشد که اروپایی نگاه به بیرون دارد، در پی کشف دنیای خارج از خود است و ما ایرانی‏ها برعکس، زیاد گرفتار خود هستیم.

اضافه کنم، عرفان علت نیست، عرفان معلول است. دست‏آویزها را ما می‏آفرینیم، الگوها را ما می‏سازیم و ارائه می‏دهیم. اگر به مانع برخورد کرد، دورش می‏اندازیم؛ اگر نکرد از آن استفاده می‏کنیم.

 

پی‏نوشت: مصداق ادعای من در این پست را می‏توانید در کامنت‏دانی وبلاگ داریوش محمدپور زیر پست ِ “وبلاگ نویسی: حکایت مستی و مستوری” بخوانید. عباس معروفی زیر این پست یک کامنت گذاشته. برداشت مرا از این کامنت می‏توانید در زیر کامنت معروفی بخوانید.

 

معروفی: قبله ی عالم به سلامت؛

حتا می توان پذيرفت کسانی در ايران مثلاً زير فشارند و محدوديت دارند،با اينحال زبان سرخ دارند و اکثراً با نام واقعی می نويسند. اما در اتريش و کانادا و امريکا و آلمان نشستن پشت نقاب و ديگران را مخدوش کردن، پلشت ترين کاری است که آزادی بيان را بيمار می کند. کاش بند اول نامه ی «ما نويسنده ايم» را می آوردی.
آن يکی قبلی هم دلنشين بود.

 

من: آقای معروفی! قبلن هم برایتان نوشته ام که “متن ما نویسنده ایم” را شما امضا نکرده اید و هر بار کامنت های من دچار تیغ سانسور شما شد. چرا اینقدر به خودتان و دیگران دروغ می گویید؟ شمایی که در یک دنیای خیالی زندگی می کنید، چطور به سرزنش کسی می پردازید که در مجازستان می نویسد؟ مجازستانی که مرزهایش از تخیلستان گاهی قابل تشخیص نیست و به ادبیات پهلو می زند؟! شما هم که دارید همان کار را می کنید! شما متن را امضا کردید و بعد به هر دلیلی امضای خود را پس گرفتید. می بینید که حتا نمی توانید با خودتان صادق باشید. شما یک آرزو را تکرار می کنید. اصلن متوجه اید تکرار این آرزو و حقیقی جلوه دادن آن حامل چه حجم عظیمی از تمرکز بیمارگونه بر خود است؟

.

تکرار هرباره ی این ادعای دروغ که آن متن را امضا کردید و البته هنوز آن امضا زیر آن متن است، توهین به شعور خواننده است، دستکم گرفتن مخاطب! اگر به آزادی بیان اعتقاد دارید، باید به تبعات آن هم که صداقت و پذیرش خطا ست معترف باشید. اگر نه که چه ایرادی به مانی ب. می شود گرفت، وقتی همه در حال خیالبافی و دروغ گویی هستیم؟

بخشی از یک نامه از جمالزاده

Posted in نقل قول by شهلا باورصاد on 7. دسامبر 2008

«نظر اساسی و قطعی من درباره انقلاب ایران مبنی بر دو حقیقت است که می‏توان هر دو را حقیقت تاریخی نامید. متجاوز از 2500 سال در مملکت ایران همیشه درحقیقت استبداد مطلق حکمفرما بوده است که جزییات آن تا اندازه‏ای بر ما معلوم است و گاهی باورنکردنی. حالا خودتان می توانید حساب کنید که چنین استبداد بی‏حد و اندازه‏ای، در مدت 2500 سال تا چه اندازه تولید فساد (دروغ و تملق و نفاق و دورویی و بی‏غیرتی و بی‏شرافتی و بی‏عفتی و جنایت و خیانت) می‏کند. درهرصورت، اکنون پس از 2500 سال در ایران انقلاب عجیبی که حتی در مطبوعات خارجه به قلم آدم‏های با نام و نشان خواندم که نوشتند Sans Precedent بی‏سابقه است و به‏طور معجزه‏آسایی ظهور کرد و در مدت بسیاربسیار کوتاهی پادشاه کم‏فهم و ازخودراضی را که لشکری مرکب از هفت‏صدهزار نفر آدم جوان مسلح داشت و درحدود بیست و پنج هزار مشاور آمریکایی آنها را تربیت می‏کردند و در دست داشتند، همه را جاروب کرد و دور انداخت. برای من در گوشه قلب و در زوایا و خفایای وجودم دو آرزو نهفته است: اول آنکه مردم ایران دیگر از جور و آزار شاه و شاهنشاه (خواه آریامهر باشد یا نباشد) رهایی بیابند. دوم آنکه فساد – که زاییده همین نوع سلطنت‏ها و حکومت‏ها ست و با گرسنگی و ترس و بی‏سوادی و نادانی ایجاد می‏گردد – کم‏کم و به مرور ایام از میان برود. امروز که 15 اردیبهشت 1360 است، یقین دارم که آرزوی قلبی اولم برآورده شده و تحقق یافته است و دیگر هرگز ما مردم ایران رعیت و غلام و چاکر و جان‏نثار هیچ شاه و پادشاهی نخواهیم گردید. ثانیأ چون فساد را زاده استبداد می‏دانم و معتقدم که استبداد کم‏کم از میان خواهد رفت (و یا کم‏کم کمتر خواهد شد)، درنتیجه فساد هم تقلیل خواهد رفت.» (نقل از برگزیده آثار، ص 711-702)

 

 

منبع: فصل‏نامه‏ی باران؛ خسرو ناقد؛ “کلاغه به خونه‏اش نرسید. اشاره‏ای به تنهایی و غربت جمالزاده”؛ ص. 118؛ شماره 11 و 12؛ 1385.