از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست!

درباره ی ماهیت جوک

Posted in ایده ها by شهلا باورصاد on 30. ژانویه 2009

هر جوکی یک داستان است یا به‌تر بگویم، یک داستانک است. یکی از شروط درک اغلب جوک‌ها آشنایی با پس‌زمینه‌ی فرهنگی‌ای است که جوک در آن حکایت می‌شود. برای فهمیدن یک جوک و به خنده افتادن به‌واسطه‌ی آن، داشتن اطلاعات زیاد راجع به وضعیتی که جوک در آن شرح داده می‌شود، از ضروریات است؛ اطلاعاتی که گوینده الزامی در شرح آن‌ها ندارد، یا به‌عبارتی اگر مجبور به شرح‌اش باشد، مزه‌ی جوک از دست می‌رود، داستانک به داستان تبدیل می‌شود و عنصر زمان و کوتاهی جوک که از اثرگزارترین شروط طنزآمیز بودن جوک است، از دست می‌رود. جوک باید بتواند برق‌آسا به شنونده در کوتاه‌‌ترین زمان بیش‌ترین اطلاعات را بدهد. مطلبی در پرانتز: احتمالن علت پرطرف‌دار بودن رمان نسبت به داستان کوتاه این است که خواننده‌ای از فرهنگی غیر از فرهنگی که داستان در آن تعریف ی‌شود، هنگام خواندن داستان کوتاه به اطلاعات زیادی برای به تصویر کشیدن داستان در ذهن خودش نیاز دارد. اطلاعاتی که بخش بزرگی از آن‌ها در ذهن خواننده غایب است و در رمان کم‌کم به خواننده داده می‌شوند.

اگر بخواهم انواع جوک را تقسیم‌بندی کنم، هوش‌مندانه‌ترین گروه، گروه اول را، جوک‌های فاقد پس‌زمینه‌ی فرهنگی قرار می‌دهم یا به‌عبارتی آن را دسته‌ی “جوک‌های جهانی” می‌نامم؛ جوک‌هایی که تیرشان قرار است به ذات مشترک انسانی، ناخودآگاه و خودآگاه جمعی انسان اثابت کند. این نوع از جوک درواقع حکایتی ست که نه‌فقط شنونده را می‌خنداند، بل‌که برای او “واقعیت” یا فرضیه‌ای را به تصویر می‌کشد، که شنونده را در ارتباط با خودآگاه و ناخودآگاه انسان به فکر می‌اندازد. مثال: «یک زن برلینی برای دوستش تعریف می‌کند، سال قبل با همسر و فرزندانش برای تعطیلات به فرانکفورت می‌روند. نرسیده به فرانکفورت ماشین‌شان توسط راه‌زنان متوقف می‌شود، همه‌ی مال و اموال آن‌ها به غارت می‌رود و راه‌زنان به او تـــجاوز می‌کنند. او ادامه می‌دهد، سال قبل و سال قبل‌ترش هم همین اتفاق افتاد و هر بار در نزدیکی فرانکفورت راه‌زنان به آن‌ها حمله کرده‌اند، اموال‌شان را غارت و به او تـــجاوز کرده‌اند. دوستش از او می‌پرسد، ام‌سال برای تعطیلات کجا می‌روند. زن پاسخ می‌دهد: «فرانکفورت.»»

مکان در این جوک نقش فرعی دارد و بهانه‌ای برای به مسافرت فرستادن زن و خانواده اش است. این جوک به یک رویای جنسی زنانه، قدرت‌مندانه تصاحب شدن و هم خوابه گی هم‌زمان با چند مرد، اشاره دارد. خنده‌دار بودن این جوک در این است که زن با غم‌انگیز جلوه دادن واقعه و غارت شدن توسط راه‌زنان سعی در دراماتیزه کردن مسئله‌ی تــجاوز دارد، اما در آخر غیرمستقیم اعتراف می‌کند، حادثه‌ی پیش آمده چندان هم بد نبوده است، چرا که دوباره به فرانکفورت می‌روند. البته گوینده‌ی ماهر باید بتواند “مظلوم‌نمایی” زن را با مهارت‌های کلامی منتقل کند. مخاطب هوش‌مند به سرعت می‌فهمد، زن شرم‌گین است، می‌خواهد طرف تراژیک داستان را غلظت ببخشد، اما به‌طورضمنی با سفر مجدد به فرانکفورت اعتراف می‌کند، حاضر نیست از آن لذت چشم‌پوشی کند. اثبات یا عدم اثبات چنین ادعایی نه فقط موضوع این پست نیست، بل‌که حتا موضوع این جوک هم نیست. جوک طرح مسئله می‌کند، گوینده ادعا می‌کند “زن‌ها” فلان رویای جنسی را دارند.

نوع دوم جوک‌هایی هستند که خنده‌دار بودن‌شان را مدیون پس‌زمینه‌ی فرهنگی مشترک بین گوینده و شنونده هستند. در این نوع از جوک “قهرمان” داستانک در وضعیتی خنده‌دار قرار می‌گیرد. موضوع این جوک‌ها یک کنش و واکنش است که با هم مطلقن هم‌خوانی ندارند یا به‌عبارتی واکنش ربطی به کنش ندارد یا طبق معیارها و ارزش‌های اجتماعی این دو اساسن ربطی به هم ندارند. قهرمان جوک بر حسب خلق و خوی ذاتی‌اش رفتار می‌کند و واکنش‌اش هم به امور در همین راستا ست؛ او چون “آن یکی” دنیا را نمی‌شناسد، کمی “پرت” است. درواقع همین عمل کردن بر اساس خلق و خو و بی‌توجهی به کنش‌هاست که وضعیت خنده‌دار جوک را به‌وجود می‌آورد. عدم هم‌خوانی این انتظار و آن رفتار و پرت بودنشان نسبت به هم کاریکاتوری می‌سازد، که می‌تواند مخاطب را بخنداند. کسی البته می‌تواند به این دست از جوک‌ها بخندد که هر دو پس‌زمینه‌ی رفتاری-فرهنگی را بشناسد و در هر دو زندگی کرده باشد. شناخت یکی از پس‌زمینه‌ها برای خندیدن به چنین جوک‌هایی کافی نیست. یک پرانتز دیگر: فکر می‌کنم شش یا هفت ماه پیش روی یکی از بیلدبوردهای کرج به خاطر خطای یک اپراتور یک فیلم پو ر نو برای چند دقیقه نشان داده شد. برخی از کسانی که آن دور و اطرف بودند، واقعه را توسط موبایل ثبت کردند و کمی بعد فیلم در سراسر تهران پخش شده بود. تمام کسانی که این فیلم را دیدند، دقایق طولانی خندیده بودند. درواقع فیلم پو ر نو گر ا فیک در جایی که خانم‌ها مجبور هستند با مقنعه و روسری به خیابان بیایند و س ک س اساسن تابو ست، این واقعه را به یک جوک تبدیل کرده بود. این حادثه در حقیقت به دلیل عدم هم‌خوانی شرایط و وضعیت پیش‌آمده تبدیل به جوکی واقعن خنده‌دار شده بود. خود من روزها به آن خندیدم.

برمی‌گردم سر اصل مطلب. برای روشن شدن نوع دوم جوک مثالی می‌آورم. از لرها مثال می‌زنم تا به کسی برنخورد. لری به زیارت خانه‌ی خدا می‌رود. وقتی برمی‌گردد از او می‌پرسند، نظرش راجع به خانه‌ی خدا چیست. می‌گوید: «وووووی! سی دسمال‌بازی خوو بی (برای دستمال‌بازی خوب بود).» من به عنوان یک لر سال‌هاست این جوک را می‌شناسم و هر بار برایم خنده‌دار است. گذشته از این‌که غیرلر نمی‌تواند لهجه یا زبان لری را بفهمد و به همین دلیل نیمی از شیرینی جک برای او بی‌معنی می‌شود، شناخت فرهنگی از لرها هم برای خنده‌دار کردن این حکایت لازم است که یک غیر لر ندارد. مثلن، تداعی‌معانی بین چرخش دور خانه‌ی خدا و چرخیدن دایره‌ای رقصنده‌های رقص دستمال‌بازی، بی‌اهمیتی مذهب یا مراسم مذهبی برای لر و به همان نسبت معطوف شدن حواس به رقص حین چرخیدن دور خانه‌ی خدا، اهمیت رقص در فرهنگ لری، علاقه‌ی لرها به موسیقی سنتی‌شان و غیره. این نوع از جوک معمولن توسط خود بومی‌ها تعریف می‌شود، چون همان‌طور که گفتم، غیر از خودشان کسی نمی‌تواند به این جوک‌ها بخندد.

نوع سوم جوک که از جنس لوده‌گی ست و ماهیت راسیستی-شووینیستی دارد، شامل جوک‌هایی می‌شود که توسط افرادی از یک فرهنگ در جهت تحقیر مردم ِ فرهنگی دیگر نقل می‌شوند. این‌ها جوک‌هایی هستند که گذشته از سطحی بودن و بی‌محتوایی‌شان، آمیخته با مسخره‌گی و توهین به آدم‌های دیگر اند. این نوع از جوک در مورد گیلانی‌ها، بهتر بگویم، رشتی‌ها، قزوینی‌ها، ترک‌ها و لرها در ایران نقل می‌شوند: رشتی‌ها به بهانه‌ی “بی‌غیرتی” به تمسخر گرفته می‌شوند، قزوینی‌ها “انحراف جنسی” و لرها و ترک‌ها “خریت”. این نوع از جوک نه فقط حکمتی در برندارد، بل‌که ماهیتن چیزی جز لوده‌گی نیست، همیشه با یک اتهام همراه است و حتا اگر تنوع موضوعی هم داشته باشد، هدف‌اش وارد کردن یک اتهام و تنها یک اتهام است. می توانم تصور کنم، عده‌ی زیادی از مردم این جوک‌ها را بدون پیش‌زمینه‌ی راسیستی به‌کار می‌برند، ولی مطمئن هستم عده‌ی زیادی هم آگاهانه به این نوع از جوک می‌خندند. گذشته از این خطر وجود این قبیل جوک‌ها کم نیست، چرا که آن‌چه به کرات به زبان آورده شود، می‌تواند در درازمدت به ملکه‌ی ذهن آدم‌ها تبدیل شود. درواقع ارتباط بین زبان و ساختار ذهنی به‌کلی به فراموشی سپرده می‌شود.

پی‌نوشت: پدیده‌ی خیلی جالب دیگری هم وجود دارد که کوتاه در پست بعدی راجع به آن خواهم نوشت. انسانی که معلولیت جسمانی دارد، اجازه دارد خودش را “چلاق” بنامد، یا یک نابینا می‌تواند خودش را کور بنامد. همین واژه را اگر دیگری در مورد او به‌کار برد توهین محسوب می‌شود. فکر می‌کنید چرا؟

 

 

 

دکانی به نام افغانستان

Posted in سیاست by شهلا باورصاد on 24. ژانویه 2009

چهل سال است از افغانستان بیرون آمده. در امریکا و آلمان درس خوانده است. پشتون است، زبان مادری‌اش اما فارسی ست. سه سال پیش تصمیم گرفت برای خدمت به مردم‌اش به افغانستان برگردد. می‌گوید، فکر می‌کرده می‌تواند کمکی برای دانش‌جوهای مشتاق باشد. آخرین محل کارش دانش‌گاه پلی‌تکنیک کابل بود. ده روز پیش استعفایش را نوشت و با ایمیل فرستاد. قرار شده سئوالات آخر ترم را برای یکی از اساتید بفرستد تا از بچه‌ها امتحان بگیرند.

می‌گوید باید نویسنده باشی تا بتوانی کابل را توصیف کنی. می‌گوید، مثل یک داستان است، تصویری سوررئالیستی؛ و سعی می‌کند با جزییات توضیح دهد. می‌گوید، مثل خواب می‌ماند؛انگار دم صبح از خواب بیدار شده باشی، انگار پیش از طلوع صبح مه به زمین چسبیده باشد، هوا تار باشد، دم ِ بخار در هوا باشد؛ همه با عجله می‌روند، به کجا معلوم نیست؛ صدای ژنراتور از این طرف و آن طرف به گوش می‌رسد؛ هوا پر از بوی گازوییل ژنراتورها ست؛ شهر مملو از آشغال است؛ وسط آشغال‌ها یک قصر کیچ ایستاده؛ دود اگزوزها به سرفه می‌اندازدت؛ انگار دم صبح است و هوا تار باشد.

می‌گوید، کابل آب و برق ندارد. برق هفته‌ای یک بار در کابل‌ها جریان پیدا می‌کند؛ هفته‌ای پنج تا شش ساعت. می‌گوید، هشتاد درصد از پولی که توسط بانک جهانی و ان-جی-او ها تأمین می‌شود به خود اروپایی‌ها و امریکایی‌ها برای راه انداختن پروژه‌هایشان برمی‌گردد. می‌گوید، جاده‌ای که قرار بود به عنوان پروژه‌ای غرورآفرین از هرات به کابل کشیده شود، تمام شد؛ اما پل‌هایش را طالبان منفجر کرد و گذشتن از آن جاده یعنی بازی با زندگی. می‌گوید، ده درصد از پول گدایی‌ای که باقی می‌ماند خرج دست‌اندرکاران دولت می‌شود و ده درصدش به مردم می‌رسد. می‌گوید، دولت کرزایی بی‌کفایت‌ترین دولتی ست که افغانستان تا حال به خود دیده است؛ ارزش‌ها بی‌معنی شده‌اند؛ وقتی جدال بر سر زنده ماندن است، دیگر ارزش‌ها چه معنی دارند، مردم فقط می‌خواهند زنده بمانند؛ می‌گوید، برای دادن پول آب و برق هم باید رشوه بدهی، رشوه‌خواری جزو بدیهیات شده. می‌گوید، یک نفر دلارهای فراوان برای راه انداختن پروژه‌ی “مبارزه با فجایع” به جیب زده است؛ می‌گوید، زندگی در افغانستان یعنی استاد مقابله با فاجعه بودن، یعنی فاجعه‌ای عمیق‌تر ممکن نیست.

عملن موبینگ‌اش کردند. دو سال و چند ماه اول را در زادگاه‌اش هرات تدریس می‌کرد. در پی اعتراض و مخالفت‌اش در به‌کارگماشتن فارغ‌التحصیل‌های دانش‌گاه تکنیک برلین، چند جوان کم‌سواد آلمانی که معلوم نیست ترم‌های پایانی را می‌گذراندند یا واقعن فارغ‌التحصیل بودند، شکایتی از او به وزارت فرهنگ افغانستان برده شد. می‌گوید، به هر کدام از این جوان‌ها ماهی پنج هزار دلار از پولی که مال مردم است، از پول گدایی می‌دهند؛ می‌گوید، برای همین کار در آلمان البته بیش‌تر از هزار تا هزار و پانصد یورو عایدشان نخواهد شد.

برای این‌که زیاد “شلوغش” نکند به کابل می فرستندش. با هیچ‌یک از پروژه‌هایش موافقت نمی‌کنند، پول مهمان‌سرا از او می‌گیرند، درحالی‌که برای دیگران از خدمات مجانی ست. می‌گوید، دروغ و تکبر، قدرت‌طلبی و بی‌کفایتی در همه‌ی وزارت‌خانه‌ها به چشم می‌خورد. می‌گوید، طاقت نیاورده. می‌گوید، انگار عمرش را برای برقراری عدالت برای مردم افغانستان هدر داده است. می‌گوید، مسئله کمک‌های مالی نیست؛ اگر تمام پول‌های دنیا را هم در افغانستان بریزند، وضع به‌تر نخواهد شد. می‌گوید، خانواده‌های ما به خاطر سال‌ها فعالیت سیاسی‌مان از هم پاشید.

بر سر بی‌مویش دست می‌کشد و می‌گوید، …

لذت کشف کردن

Posted in زندگی by شهلا باورصاد on 22. ژانویه 2009

فکر می‌کنم موسیقی جزو اولین سیگنال‌های رابطه ست. موسیقی به دلت بنشیند، رابطه برقرار می‌شود؛ ننشیند، فراموش می‌کنی. خیلی وقت‌ها برای این‌که کسی را بشناسیم می‌پرسیم، از چه موسیقی‌ای خوشش می‌آید. موسیقی پل رابطه ست؛ رابطه با کسی یا چیزی یا فرهنگی که نسبت به آن کنجکاو هستی.

دوران نوجوانی من، از اوایل دهه‌ی 60 تا میانه‌اش، در سال‌های خیلی بدی گذشت. آن روزها وضع این‌قدر بد بود که مثلن در ماه رمضان یا محرم نمی‌توانستی بدون حجاب اداره‌ای در خیابان ظاهر شوی. یک بار حتا به من و دوستانم در خیابان تف کردند؛ احتمالن چون چادر یا مقنعه بر سر نینداخته بودیم. این رفتارها ما را دل‌زده و خشمگین کرده بود و همین تحقیرها ما را به دنبال کشف فرستاد. کشف ناشناخته‌ها! ناشناخته‌ای که بوی آزادی می‌داد: موسیقی جاز. رافیک، یک جوان نازنین ارمنی، تنها حلقه‌ای بود که ما را به آن دنیا، دنیایی که نمی‌شناختیم و امیدوار بودیم پر از اعتنا باشد، وصل می‌کرد؛ دنیایی که می‌خواستیم کشف‌اش کنیم. هفتگی‌هامان را جمع می‌کردیم تا از رافیک نوار بخریم.

پارسال بعد از 20 سال به دیدن رافیک رفتم. لازم نبود خودم را معرفی کنم. 20 سال فاصله حافظه‌اش را ضعیف نکرده بود. اکثر دوستان آن سال‌ها امروز دیگر در ایران نیستند و من پشیمان نیستم که در نیمه‌ی دوم دهه‌ی 60، وقتی دیگر یا آخرین ترم‌های دانشگاه را می‌گذراندیم یا فارغ‌التحصیل شده بودیم، در فیات یکی از ما می‌نشستیم، پنجره‌ها را بالا می‌کشیدیم، جیپ‌سی‌کینگ گوش می‌کردیم، آتش سیگارهامان را بالا نگه می‌داشتیم تا همه ببینند و می‌دانستیم اگر تف هم بکنند، جز شیشه جایی کثیف نخواهد شد. داشتیم کشف می‌کردیم: موسیقی کولی‌های جنوب فرانسه را، سیگار را و لذت طغیان را.

یکی از ترانه‌های اندی گیب، ترانه‌ای از دوران نوجوانی سال‌های کشف مرا، از این‌جا بشنوید. می‌دانید که؟! کلیک، راست‌کلیک، سیو.

مرده پرستی یا عفو ِ متوفی!

Posted in ایده ها by شهلا باورصاد on 19. ژانویه 2009

پدیده‌ای که ما ایرانی‌ها به آن نام “مرده‌پرستی” می‌دهیم، خاص ایرانی‌ها نیست. به شما اطمینان می‌دهم اکثر پدیده‌های بشری عمومی هستند. بسته به خلق و خوی مردم، آب و هوایی که در آن زندگی می‌کنند، مذهب‌شان، شرایط سیاسی ِ حاکم بر جوامع‌شان و متعاقب آن وضعیت روانی آحاد آن جامعه غلظت پدیده‌ها در جوامع مختلف با هم فرق دارد. مرده‌پرستی که من اسمش را “عفو ِ متوفی” می‌گذارم، در آلمان هم وجود دارد. و البته وقتی بین آلمانی‌های درون‌گرا هم چنین رفتاری وجود داشته باشد، می‌توانم منطقن نتیجه بگیرم چاشنی فرانسوی و ایتالیایی این رفتار حتمن غلیظ‌تر است.

تفاوت‌هایی البته در نوع عزاداری بین مثلن ایرانی‌ها و آلمانی‌ها وجود دارد که فکر می‌کنم از طرفی حاشیه‌های مرگ ِ هر عزیزی هستند و از طرف دیگر به تربیت و فرهنگ جوامع برمی‌گردد. از این تفاوت‌ها می‌توان به ترس از مرگ و شوک ناشی از آن، عذاب وجدان بازماندگان، حسرت روزهای از دست‌رفته، رسیدن به این آگاهی که دیگر فردی که دوستش داری را نمی‌بینی و دل‌تنگی برای او اشاره کرد. پس بنابراین ما بعد از مرگ یک فرد نزدیک حداقل با دو پدیده روبرو هستیم. اولی عفو متوفی ست و دومی وجدان درد است.

اگر فرض را بر این بگذارم، مرگ به عنوان آخرین اتفاق زندگی یک انسان، بدترین اتفاقی ست که می‌تواند برای او بیفتد، چراکه او را از زیبایی‌های دنیا و معاشرت با عزیزانش محروم می‌کند، فرد مرده خودبه‌خود قابل ‌ترحم می‌شود. گذشته از این، تنها تصور لحظه‌های تسلیم شدن به مرگ ترحم‌برانگیز است. لحظه‌هایی که زنده‌ها نه فقط مطلقن هیچ تصوری از آن ندارند، بل‌که حتا قادر نیستند کوچک‌ترین کمکی در آسان کردن برخورد محتضر و مرگ داشته باشند.

عفو متوفی یا “مرده‌پرستی” نه فقط بد نیست بل‌که برای روان بازماندگان بس‌یار مفید است. بازماندگان می‌بخشند، چون متوفی “از این به بعد” از همه چیز محروم است، چون وقتی با مرگ روبرو شد تنهای تنها بود و ما نتوانستیم مرگ را برایش راحت کنیم.  بخشیدن به سلامت روان ما کمک می‌کند. اگر نتوانیم ببخشیم در کینه و خشم خودمان خفه می‌شویم. هر بخششی با خود کمی آزادی به همراه دارد. بخشش یعنی باز کردن توده‌ای که یک جایی از روان را سیاه کرده است.

شاخص اغراق‌آمیز عزاداری‌های ایرانی هم به نظر من نه‌فقط چیز بدی نیست، بل‌که باز هم برای بازماندگان خیلی مفید است. اغراق در مراسم عزاداری نوعی ساکت کردن وجدان است. وجدانی که درد می‌کشد، قل‌قل می‌کند، به این دلیل که مثلن فلان رفتار درشت را با متوفی کرده بودیم و فلان بار او را ندیده گرفته بودیم و یا شاید حتا آرزوی مرگش را کرده بودیم. عزاداری دسته‌جمعی بهترین راه پریدن از روی خروارها خاکی ست که مرده زیر آن دفن شده است.

بدی‌ای که اغراق در عزاداری در صورتی که ناشی از عذاب وجدان باشد دارد، موقتی بودن آن در تسکین عذاب وجدان است. نسخه‌ی پایدارتر آن را سعی می‌کنم شرح دهم.

اگر ساختار یک جامعه به‌گونه‌ای باشد که افراد نزدیک به هم بتوانند با هم حرف بزنند، از دل‌خوری‌هاشان بگویند، از توقعات و سرخوردگی‌هاشان حرف بزنند، ساکت کردن وجدان به این شکل اغراق‌آمیز در حین عزاداری لازم نمی‌شد. در مورد ساختار جامعه‌ی ایرانی برای رسیدن به جامعه‌ای با وجدان ِ آسوده چند تا “ولی” داریم. محدوده‌ی این ولی‌ها تجربیات شخصی من است:

1-     ما ایرانی‌ها کم‌تر می‌توانیم با هم حرف بزنیم؛ حتا بر سر مسائل خیلی پیش‌پاافتاده. رودربایستی مانع حرف زدن است و البته مخاطب ما هم به همین جهت که تمرین حرف زدن با هم‌دیگر را کم‌تر داریم، به سرعت به خشم می‌آید و بنابراین گفتگویی در جهت رفع مشکل صورت نمی‌گیرد و دل‌خوری پیش می‌آید.

2-     ما حریم خصوصی برای افراد کم‌تر قائل هستیم، به همین جهت از هم‌دیگر خیلی متوقع ایم. وقتی خواسته‌ای از کسی داریم و آن فرد نمی‌تواند یا نمی‌خواهد آن را برآورده کند، به‌سرعت جبهه می‌گیریم. البته ممکن است گاهی این دل‌خوری به‌حق باشد، اما شکل “درست‌تر”اش این است که شکل رابطه را برای مدتی عوض کنیم، نه این‌که زیر همه چیز بزنیم.

3-     ما کم‌تر می‌بخشیم. به همان نسبت هم نیاز به بخشش‌مان بعد از مرگ یک انسان بزرگ‌تر می‌شود.

 

من فکر می‌کنم تا زمانی که سطح آموزش در ایران به آن حد نرسیده که به دانش‌آموزان یاد داده شود حرف بزنند، نظرشان رابگویند، از روی سایه‌ی خودشان بپرند و روراست باشند، عفو متوفی و عزاداری‌های حماسی به‌عنوان راه‌حل‌های موقف برای رسیدن به تعادل فردی و اجتماعی لازم اند.

قوانین به سبک ایرانی!

Posted in جامعه by شهلا باورصاد on 16. ژانویه 2009

فکر می‌کنم قبلن این‌جا نوشته‌ام، قوانین در ایران از آدم‌ها هیولا می‌سازند! قوانین قضائی ایرانی رذل‌ترین بخش درون آدم‌ها را که به‌واسطه‌ی یادگیری، توجه به اخلاق و میل به زندگی جمعی در جهت منافع فردی و جمعی سرکوب شده‌اند، به بیرون راهنمایی می‌کند. فکر نمی‌کنم در هیچ‌کجای دنیا قوانین وضع‌شده توسط یک دولت این‌قدر ضدانسانی باشند.

من مطمئنم اگر درکنار مجازات قصاص مجازات 20 سال زندان برای یک قاتل به‌عنوان آلترناتیو وجود داشت، تعداد اعدام‌ها این‌قدر بالا نبود. از زاویه‌ی دید خانواده‌ی مقتول‌ها هم که نگاه کنی، حکم یا قصاص یا دیه و آزادی خیلی ناعادلانه است. به‌نظرم می‌رسد خیلی وقت‌ها خانواده‌ها چاره‌ای جز درخواست قصاص ندارند، چون درغیر این‌صورت قاتل آزاد می‌شود. یعنی قانون آن‌ها را هم به سمت قاتل شدن هل می‌دهد.

در دادگاه‌های خانواده وضعیت از این هم بدتر است. نداشتن حق طلاق برای زنان آن‌ها را عاصی کرده است. اهرم فشاری که شوهران برای رام کردن زنان‌شان به‌کار می‌برند، بازی خطرناکی ست که برخی از این زنان عاصی را به قاتل تبدیل می‌کند. حضانت فرزندان تنها درصورتی که مرد کنار خیابان بخوابد به زن داده می‌شود. در صورت مرگ شوهر حضانت به زن داده می‌شود اما قیم معمولن پدرشوهر است. این امر به پدرشوهر این امکان را می‌دهد هر فشاری به عروس خانواده وارد کند … و می‌کنند. خیلی وقت‌ها این زنان در صورت قصد ازدواج مجدد، تهدید به از دست دادن فرزندانشان می‌شوند. آیا برای این زن راهی جز صیغه شدن برای ارضای تمناهای جنسی‌اش باقی می‌ماند؟!

فکر می‌کنید چه تعداد زن بعد از مرگ شوهر توسط فرزندان‌شان آواره‌ی خیابان شده‌اند؟ من آماری ندارم، ولی می‌دانم تعدادشان خیلی خیلی زیاد است. متأسفانه معمولن این فرزندان ذکور هستند که چنین بلاهایی سر مادرانشان می‌آورند. چه‌طور ممکن است یک عمر در خانه‌ای زندگی کرده باشی، با مردات عرق ریخته باشی، خون دل خورده باشی و بعد از مرگ مرد هیچ چیز به تو تعلق نگیرد؟ اوووه فراموش کردم! چرا یک هشتم ارث به زن تعلق می‌گیرد، ولی تنها از اموال هوایی. یعنی از تلویزیون و یخچال و مبل‌های شکسته و غیره.

جالب است خیلی از همین‌هایی که با مادر چنین جفا می‌کنند، از هر فرصتی برای اعتراض به ج.ا. استفاده می‌کنند. اما وقتی منافع‌شان اقتضاء می‌کند سر در برابر این قوانین فرود می‌آورند. مشهورترین نمونه‌ی این جفا در حق آیدا سرکیسیان اعمال شده. احتمالن فرزندان شاملو توضیحاتی دارند، ولی با این حال دارند از ابزارهای غیرانسانی ِ قوانین ایرانی برای مبارزه با آیدا استفاده می‌کنند. زنده باد فرزندان فروهرها. وقتی دادگاه 2 نفر را به‌عنوان قاتلان پدر و مادر پرستو و آرش فروهر معرفی کرد و از آن‌ها پرسید تقاضای قصاص دارند یا نه، پاسخ شنید، نه، با قصاص مخالفت‌ اند!

رسانه های جمعی و ما

Posted in ایده ها by شهلا باورصاد on 13. ژانویه 2009

پروسه‌ی رسیدن به رسانه‌ی تصویری و انفعال: نسخه‌ی زنانه: افسانه‌های کودکان، مجله‌های زنانه، ادبیات عامیانه، تلویزیون

پروسه‌ی رسیدن به رسانه‌ی تصویری و انفعال: نسخه‌ی مردانه: افسانه‌های پهلوانی، مجله‌های پو ر نو گر ا فی، بازی‌های جنگی، تلویزیون

 

فکر می‌کنید دنیای رویاهای زنانه و مردانه چه‌قدر با هم فرق دارند؟ من فکر می‌کنم دنیاهای ما بین انسان‌هایی با ضریب هوشی متوسط و پایین‌تر از آن خیلی از هم متفاوت است و البته در سنین پایین‌تر این تفاوت ملموس‌تر است. هر چه سن بالاتر می‌رود و هر چه مردها از ذات ِ حیوانی‌شان (حیوانی در این پس‌زمینه بار منفی ندارد. بین نرهای همه‌ی انواع جانوران نقطه‌ی مشترکی هست و آن هم آماده بودن برای جنگ با نرهای دیگر برای به‌دست آوردن امکانات و ماده‌های بیش‌تر است.) فاصله می‌گیرند، به هم نزدیک‌تر می‌شوند. هر چه مردان پیرتر می‌شوند و میل به تصاحب ِ جنس مخالف در آن‌ها افول می‌کند، صلح‌طلب‌تر می‌شوند، بیش‌تر به رویا تن می‌دهند. هر چه‌قدر زنان از قدرت باروری فاصله می‌گیرند، بیش‌تر به فعلیت بخشیدن به خود و خودشکوفایی‌شان فکر می‌کنند و از رویا فاصله می‌گیرند.

کجا این دو به هم می‌رسند؟

ادبیات عامیانه نسخه‌ی بزرگسالانه‌ی افسانه‌های دخترانه‌ی کودکان است. موضوع این نوع از ادبیات همان موضوعات افسانه‌ها، عشق، خوشبختی، زیبایی و ثروت است. رسانه‌های تصویری نسخه‌ی عکس‌دار این نوع از ادبیات‌اند. بازی‌های کامپیوتری جنگی نسخه‌ی بزرگ‌سالانه‌ی تفنگ چوبی ِ پسرانه است. موضوع این بازی‌ها تصاحب و پیروزی است که قرار است با خودش خوشبختی، عشق و زیبایی بیاورد. البته اگر هم نیاورد، نیاورد.

نقطه‌ی توازن بین این بازی‌ها و آن افسانه‌ها کدام است؟

پی‌نوشت: جالب است که از قدیم‌الایام بین متفکرین، از فروید بگیر تا ژیژک، رسم بر این بوده، زنان را از دایره‌ی تحقیق حذف کنند و البته وقتی از رویا حرف زده می‌شود، رویای مردانه منظور است.

 

 

 

باز هم فلسطین

Posted in جامعه, سیاست by شهلا باورصاد on 12. ژانویه 2009

 

مانی ب. یک مقاله و یک مصاحبه از دو نفر از شخصیت‌های صلح‌طلب اسراییلی ترجمه کرده که برای بیشتر خوانده شدن این نوشته ها لینک هر دو را این‌جا می‌گذارم. هر دوی این شخصیت‌ها به نقش رسانه‌ها در پخش اخبار غلط بر علیه فلسطینی‌ها پرداخته‌اند.

1-     مقاله‌ای از یوری آونری

2-     مصاحبه با مسکوویتس

 

محمدجواد روح هم تحلیل جالبی در مورد نقش و هدف ج.ا. در “دفاع” از فلسطینی‌ها نوشته که باز هم لینک هر دو را این‌جا می‌گذارم.

1-     مرگ در غزه

2-     ظلم به مقاومت فلسطین

 

عبدی کلانتری برای من نماد ِ بی‌چون و چرای همان فکلی‌هایی ست که در پست قبل به آن اشاره کرده‌ام. حوصله کردید نوشته‌ی عبدی کلانتری را در نیلگون زمانه بخوانید و ببینید چقدر بین روشنفکر اسراییلی یوری آونری و روشنفکر ِ به قول خود کلانتری “خاورمیانه‌ای” فرق هست. البته تعجب نکنید اگر بر اساس فرضیه‌ی کلانتری مردمی که تحت حکومت‌های دیکتاتوری زندگی می‌کنند، حتا اجازه‌ی هم‌دردی مثلن با قربانیان نسل‌کشی روآندا یا اعدام دانیل پرل را نداشته باشند.

- جنگ غزه، روشنفکر ایرانی و دیالکتیک فاجعه

 

 

 

لازمه های ›خودبودن‹، ما و فلسطینی ها

Posted in فلسفه by شهلا باورصاد on 10. ژانویه 2009

برخلاف نظر رایج که برای خودبودن و خودماندن فقط کفه‌ی ›خود‹ حایز اهمیت است، نقش ›دیگری‹ در برقرار کردن توازن با خود حایز اهمیت زیادی ست. تکامل ِ خودبودن بدون توجه ِ ›دیگری‹، بدون برقراری عدالت، به‌-حساب‌-آورده‌-شدن و نگه‌داشتن حرمت ِ فرد توسط ›دیگری‹ ممکن نیست. ›به-رسمیت-شناسی‹ و احترام به فرد چنان بر بالانس ارتباط ِ بی‌تنش بین فرد و جمع، صلح در یک جامعه و میان جوامع و خودشکوفایی فردی و جمعی تأثیر دارد که “اکسل هونت”، جانشین یورگن هاباماس در انستیتو فلسفه‌ی فرانکفورت و ارائه‌دهنده‌ی نظریه‌ی ›به-رسمیت-شناسی‹، را تبدیل به یک فیلسوف بین‌المللی کرده است. لازمه‌های کرامت انسانی به‌عنوان انعکاس خودبودن، حداقل عدالت، حرمت و به-رسمیت-شناسی هستند.

فکر می‌کنم تأثیر به-رسمیت-شناسی در جمع خانواده و تأثیر آن بر خودیابی و خودشناسی روشن است. در جامعه وقتی با افراد غریبه‌تر روبرو می‌شویم، نقش به-رسمیت-شناسی نه‌فقط پیچیده‌تر می‌شود، بل‌که به فرآیندی تبدیل می‌شود که می‌تواند خطرناک شود.

این‌جا و آن‌جا در وبلاگستان فارسی دیده‌ام، عده‌ای با استناد به نیچه و در مخالفت با ج.ا. به نفی بایسته‌ای به نام عدالت، اعتقادی به نام عدالت‌خواهی و رفتاری به نام انقلاب پرداخته‌اند. گذشته از این‌که استناد به نیچه در قرن 21 ام کمی ساده‌لوحانه ست و گذشته ازاین‌که نیچه بیش‌تر یک ادیب است تا فیلسوف، اصولن مخالفت با انقلاب (مصداق انقلاب در وبلاگستان فارسی البته انقلاب سال 57 است) و ایده‌ی عدالت‌خواهی به نتیجه‌گیری‌های غلطی منجر می‌شود که نمونه‌های زنده‌ی آن یکی بررسی خود ما، ملت ایران، و دیگری ملت فلسطین است.

چرا ما؟ شاید به‌خاطر داشته باشید انقلاب سال 57 بیش‌تر به چه انگیزه‌ای شروع شد! بعدها نام تهاجم فرهنگی روی آن گذاشتند. اگر بخواهیم از منظر جامعه‌شناختی بررسی‌اش کنیم باید بگوییم، خالی بودن جای ِ ›به-رسمیت-شناسی‹ از بزرگ‌ترین و یا شاید بزرگ‌ترین انگیزه‌ی انقلاب توده بود! من فکر می‌کنم عدالت انگیزه‌ای با قدرت یک‌سان در کنار به-رسمیت-شناسی در مورد انقلاب ایران نبود. واقعیت این است، وضع اقتصادی مردم خیلی به‌تر از سابق شده بود، اما خود آن‌ها به‌عنوان ایرانی به رسمیت شناخته نمی‌شدند. غرغر مردم ِ عادی و نارضایتی‌شان از پهلوی‌ها یک نوع دل‌خوری بود. دل‌خوری‌ای که بعد از انقلاب و حاکم شدن شرایط بد پس از آن به سرعت فراموش شد. امروز تعداد کسانی که می‌گویند “خدابیامرز!” به‌هیچ‌وجه کم نیست. اما می‌بینیم به رسمیت نشناختن چه حوادثی را درپی داشت. فراموش ِ شدن من ِ فردی و خود ِ جمعی ِ جامعه می‌تواند حتا منجر به دیوانه‌گی شود. صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها را می‌خوانید؟ از آمار بیماران روانی در ایران خبر دارید؟

باز هم در وبلاگستان فارسی با نظریات ساده‌لوحانه‌ای مواجه شده‌ام که به نظرم می‌رسد تنها در راستای مخالفت با ج.ا. هستند.

در پرانتز بگویم: (زندگی در شرایطی که ج.ا. ایجاد کرده است به‌ معنای واقعی کلمه یک کابوس است. من این دوستان را به‌تر از آن‌چه فکر کنند می‌فهمم!!! اگر محکوم کردن فلسطینی‌ها به طغیان درونی‌تان، به تعدیل فشاری که بر جان‌تان اعمال می‌شود کمک می‌کند، حتمن این کار را بکنید. نقش من و شما کم‌رنگ‌تر از آن است که بتواند فلسطینی‌ها را نابود کند یا آن‌ها را نجات دهد.)

با توجه به مقدمه‌ی بالای پرانتز خشم فلسطینی‌ها و حتا وجود حماس و انتحاری‌ها قابل توضیح نیست؟ ریشه‌های ملتی را، وطن‌شان را از آن‌ها گرفته‌اند، ملیتی دیگر به رسمیت شناخته نمی‌شود، ملتی بی‌حرمت می‌شود، ›خود‹اش را گم می‌کند، کرامت ِ فردی و جمعی مردمی به زور اسلحه لگدمال می‌شود! راستی! انقلابی که 60 سال است در فلسطین ادامه دارد، آیا هدفی جز به رسمیت شناخته شدن و عدالت دارد؟

از سلیمانیه

Posted in موسیقی by شهلا باورصاد on 8. ژانویه 2009

بعضی قطعات موسیقی هست که وقتی گوش می‌کنی

 

fühlt man sich hin und her gerissen.

 

فارسیش نمی‌دونم چی می‌شه!

 

نغمه‌ی کردی

از ژیژک

Posted in فلسفه by شهلا باورصاد on 6. ژانویه 2009

این بهترین تعریفی ست که در فرق بین ار و تیک و پو ر نو گرا فی خوانده‌ام:

 

«فرق بنیادین بین ِ وانموده (آن‌چه واقعیت را تسخیر می‌کند)… و نشانه در محدوده‌ی س ک سوئالیت کاملن مشخص است و آن فرق بین پو ر نو گرا فی و اغوا ست: پو ر نو گرا فی “بی‌پروا نشان می‌دهد”، ” س ک س ِ واقعی” ست و به‌همین دلیل وانموده‌ی ِ عریان ِ س ک سوئالیت است، در‌حالی‌که فرایند ِ اغوا کاملن متکی بر بازی ِ نشانه‌ها، کنایه‌ها و انتظارات است و از این طریق حیطه‌ی ورای ِ حسی و والای ِ جسم را که به‌سختی قابل دست‌یافتن است، آشکار می‌سازد.»

 

Slavoj Žižek: Die Pest der Phantasmen; S. 152; 1997, Passagen Verlag, Wien