ستون انتخابات
دو گفتوگوی خیلی خوب:
رضا خجسته رحیمی و عمادالدین باقی (قسمت اول)
رضا خجسته رحیمی و عمادالدین باقی (قسمت دوم)
اگر لینکها فیلتر هستند برای من ایمیل بزنید تا مصاحبه را در یک فایل پیاده کنم و برایتان بفرستم.
ستون انتخابات
پدر من ضریب هوشی خیلی خیلی بالایی داشت. مطمئنم اگر امکان مدرسه رفتن داشت میتوانست درجات ارشد دانشگاهی را طی کند. او جزء یک درصدی بود که در انتخابات سال 58، جمهوری اسلامی آری یا نه، شرکت نکرد و حتا این پرسش را به رسمیت نشناخت. انقلاب که شروع شد به خواهرها و برادرم اعتراض میکرد خوشی زیر دلشان زده است. میگفت، نفت تنها چند سالی ست گران شده و باید به شاه فرصت داد. میگفت، آنها در ناز و نعمت بزرگ شدهاند؛ ندیدهاند چطور خوزستانیها قدمی تا غرق شدن در عفونت تراخم چشمهاشان فاصله داشتهاند؛ ندیدهاند مردم چقدر بدبخت بودهاند. شناسنامهی او تا پایان زندگیاش بیمهر ماند.
خود من از حق رأیام تا حال استفاده نکردهام. طنز داستان اینجا ست که من هشت سال است در آلمان رأی میدهم. سه سال از حق رأی دوستان ایرانی که در آلمان علاقهای به رأی دادن نداشتهاند استفاده کردهام و 5 سال است ناصر سخاوتمندانه نیمی از حق انتخابهایش را به من میدهد.
از این “پاکی” شناسنامه البته احساس غرور نمیکنم؛ شناسنامهام پاک ماند، چون میترسیدم رأیام را عوض کنند. متأسفم از اینکه در تعیین سرنوشت تکه خاکی که بدبختانه یا خوشبختانه دلم برایش میتپد، در رقم زدن سرنوشت مردمی که دوستشان دارم و دقیقن به دلیل همین دوست داشتن بخیهی زخمهایی که بر دلم به جا میگذارند زمختتر است، منفعل بودهام.
امروز دیگر وقت عمل کردن بر اساس پرنسیپها و والاترین ارزشها نیست. امروز خاکی و مردمی که دل در گرواش داریم، و درست به همین دلیل همهی ما به فارسی مینویسیم، در حال سقوط است. امروز به جرئت میتوانم بگویم، این سرزمین و ساکناناش بدترین چالشها را پیش رو دارند، با بدترین تضادها و ناامیدیها درگیراند. امروز مردمی دارد دست و پا میزند و نمیتواند منتظر بماند تا یک کشتی لوکس از آب بیروناش بکشد. او حتا به یک لنج هم راضی ست. ایرانی که من امسال و پارسال دیدم جهنمی است که در خودش میسوزد. ایرانی که من دیدم به هیچ کدام از ایرانهایی که دیده بودم ربطی نداشت. ایرانی که من دیدم انقلاب را نفرین میکرد.
من در تمام سالهای اقامتام در آلمان به ایران سفر کردهام؛ پاسپورت ایرانی در جیب داشتم و دارم؛ پاسپورتی که شناسنامهی ایرانی من در خارج از کشور است. از داشتن پاسپورت ایرانی نه شرمندهام و نه احساس غرور میکنم. هیچ انسانی تصمیم نمیگیرد با چه ملیتی بهدنیا بیاید و به همین دلیل نه میتواند شرمنده و نه مغرور به ملیتاش باشد. آدمهایی آن طرف آب هستند که جانم به جانشان بسته است و اگر نباشند من هم دیگر نیستم. به خاطر کمتر شدن اضطراب خودم هم که شده در فکر “تغییر” و بهتر شدن اوضاع ِ آن طرف آبام.
منبعد برخی از اخبار مربوط به کاندیداهای ریاستجمهوری را اینجا منعکس میکنم. در انتخابات سال آینده به احتمال زیاد شرکت خواهم کرد و اعلام خواهم کرد به چه کسی رأی خواهم داد. بکارت شناسنامهام را پاره خواهم کرد. فریبخوردهای دنیادیده بیشتر از باکرهای چشم و گوش بسته حرف برای زدن دارد.
پاییدن
رفتاری هست که چند سالی ست ذهن من رو به خودش مشغول کرده که البته فکر نمیکنم تنها مسئلهی ذهنی من باشد. حتمن شما هم تعجب کردهاید وقتی شاهد جمع شدن و حضور عدهای در مراسم مثلن اعدام یا شلاقخوری و سنگسار بودهاید یا شنیدهاید، عدهی زیادی برای تماشای این جور مراسمها جمع شده بودند. این رفتار اختصاص به ایران و حتا اختصاص به امروز ندارد. در تاریخ بیهقی شرح مفصلی از اعدام وحشیانهی حلاج در ملأعام نوشته شده و فوکو در آغاز کتاب “نظارت و مجازات” گزارش مفصلی دربارهی چگونهگی مراسم اعدام فردی به نام دامیینس به سال 1757 در پاریس مینویسد. اعدام دامی ینس هم البته در ملأعام بود و این مرد به معنای واقعی کلمه تکهتکه شد.
امروزه باز هم به شدت شاهد این رفتار هستیم، البته بیشتر در اینترنت جایی که کنترل قانونی تا حال تقریبن ناممکن بوده است. عکسهای فجیع و کلیپهای فجیعتر از مراسم قربانی کردن انسانها به فراوانی در اینترنت یافت میشود. عکسهای تصادفیها و اعدامیها در پوزیشنهای مختلف سایت به سایت و وبلاگ به وبلاگ میگردد و عدهی زیادی با اشتیاق به تماشا مینشینند. برخی از کسانی که این عکسها را به کرات درج میکنند البته ادعا میکنند با درج این تصاویر سعی در رسوایی مثلن ج.ا. دارند. البته من نمیگویم این آدمها به رفتاری که با اعدامی میشود اعتراض ندارند، اما مطمئنم پشت این عمل (درج عکسها و کلیپها) واقعیت دیگری هم پنهان است که به احتمال قریب به یقین خود فرد هم از آن خبر ندارد.
تا حال کتابی در این ارتباط نخواندهام و ندیدهام. احتمالن در عرصهی جامعهشناسی باید آثاری در رابطه با این موضوع ارائه شده باشد. در حیطهی فلسفه هر چه دیدهام تنها به شرح رابطهی مدعیالعموم و محکوم پرداخته است. “مهدورالدم” از جورجیو آگامبن و “نظارت و مجازات” از میشل فوکو کتاب هایی از این دست هستند. دررابطه با ارتباط اجرای حکم محکوم و تماشاچی تا حال چیزی به چشم من نخورده.
من تماشاچیها را به دو گروه تقسیم کردهام:
1- گروهی که از مشاهدهی آزار دیگران لذت میبرد. این گروه حتمن سادیستی نیست، چون سادیست خود فعال است، اما این گروه تنها تماشا میکند و از تماشا لذت میبرد. اگر مقولهای برای این نوع از پاییدن و لذت بردن از آن وجود داشته باشد، این دو نوع از مشاهده (پاییدن و مشاهدهی دو نفر هنگام همخوابهگی یا همان وویوریسموس و لذت بردن از مشاهدهی زجر کشیدن یک نفر) را در آن قرار میدادم.
2- گروهی که از مشاهدهی آزار دیگران لذتی پنهانی میبرد، چرا که خودش را در وضعیت پررنج آن فرد تجسم میکند و آزاری که بر محکوم اعمال میشود را در خود احساس میکند. درواقع یک نوع همدردی و خود را به جای محکوم گذاشتن در این رفتار وجود دارد که از جنس مازوخیسم است، اما مازوخیستی نیست، چرا که مازوخیست منفعل و درمعرض آزار است اما در این مورد فقط با مشاهدهگر سروکار داریم. اشتراکات رفتاری بین وویوریستها و این گروه به نظر بیشتر است از گروه اول است.
پی نوشت: همین الان در بالاترین حداقل 3 لینک بالا آمده اند که هر 3 مخاطب شان را دعوت به تماشای مراسم قربانی شدن می کنند.
مناظرهی فوکو و چامسکی
این گفتوگو در سال 1971 در هلند انجام شد. امیدوارم این لینک در ایران فیلتر نباشد، چون واقعن حیف است از دست بدهید. موضوع بحث “قدرت و عدالت” است. من به هر دوی این فیلسوفها نه فقط ارادت قلبی خاصی دارم، بلکه معتقدم از خوشفکرترین فلاسفهی قرن بیستم هستند. اما به نظرم خطاهای فاحشی هر دو در این منظره انجام میدهند که البته در آثارشان هم قابل پیگیری ست. چامسکی یک ناتورالیست است. او معتقد است انسانها طبیعت مشترک دارند و براساس این طبیعت مشترک دریافتهای حسی و روانی مشترک. امروزه عصبشناسان این تئوری را تأیید میکنند و با ارجاع متخصصان به ساختار مشترک عصبها سعی در اثبات این تئوری دارند یا بهتر بگویم، این تئوری را اثبات کردهاند. اما خطایی که چامسکی انجام میدهد اینهمانی دانستن “وجدان” و “طبیعت” انسان است. او در این مناظره ادعا میکند عدالتخواهی جزو طبیعت انسان است که به نظر من اشتباه است. با اینکه با حرف چامسکی که انسان واجد یک ذات مشترک است موافقم، اما عدالتخواهی را جزو خصلتهای ذاتی انسان نمیدانم. عدالتخواهی برای بوجود آمدن احتیاج به پیشدرآمد دارد و اگر این پیشدرآمدها که با یادگیری حاصل میشوند نباشند، عدالتخواهی هم ظهور نمیکند. در همین گفتوگو چامسکی یکی از وزنههای تئوریاش که مسئولیت روشنفکر باشد را توضیح میدهد.
خطای فوکو به نظرم اما خیلی عجیبتر است. فوکو در تزاش راجع به قدرت پیشفرضهایی را مطرح میکند که همان پیشفرضها در تز دیگرش راجع به عدالت هم اصولن باید اعتبار داشته باشند، اما اینطور نیست. او میگوید، قدرت تنها مختص ِ به حکومتها و زندان و مدرسه … نیست. قدرت هر لحظه در روابط ما حضور دارد و جنگ قدرت و اعمال نفوذ بر دیگری حضوری محسوس دارد. این به این معنا ست که فوکو قدرت را از معنای بزرگترش (رابطهی ارباب و بنده) خارج میکند و آن را به دازین (زندگی انسانی در کلاف روابط) تعمیم میدهد. در مورد عدالت هم بنابرین باید به همین شیوه استدلال میکرد؛ خارج کردن عدالت از معنای بزرگترش (رابطهی دارا و ندار) و تعمیم آن به دازین (اجرای عدالت در محدودهی زندگی اجتماعی).
پینوشت: هر چه تلاش کردم نتوانستم کلیپها را اینجا وارد کنم. لینکها را میگذارم. خودتان میتوانید مستقیم ببینید.
مثل اروپایی ها!
در یک سال و چند ماهی که ایران بودم، بارها و بارها شنیدم فلان و بهمان آقا میگفتند، میخواهند مثل اروپاییها زندگی کنند. اوایل نمیفهمیدم منظور از “مثل اروپاییها” چیست، کمکم اما متوجه شدم تنها یک وجه از “اروپاییها” برای این آقایان جالب است: دوستدختر گرفتن و برقرار کردن ارتباط ج ن س ی بدون تعهد کاغذی. خوب تا اینجا هم اشکالی ندارد. مشکل اما وقتی حاد میشود که این افراد تصوری از اروپایی دارند که از طریق ماهواره منتقل شده؛ تصوری که با واقعیت خود موطلاییها کمتر سنخیتی دارد. مردهای ماهوارهای در هر بغل خود دو تا دختر ترکهای و به غایت زیبا را فشار میدهند، از این آغوش درمیآیند و به آن آغوش میخزند و در سر هیچ ندارند جز خوشگذرانی. براساس همین الگو هم دیدم خیلی از این آقایان، با یک نفر “دوست” هستند و هر وقت دیگر “احساسی” نبود، بخوانید شور جنسی کمتر شد، سهلاوی، خداحافظ.
برای خیلی از این آدمها توضیح دادم، واقعیت غیر از چیزی ست که آنها فکر میکنند. توضیح دادم اینجا برای خیلیها زندگی مشترک بدون ازدواج یک پرنسیپ است؛ ازدواج نمیکنند، چون میخواهند انگیزهشان برای زندگی مشترک نه قانون، بلکه علاقه و مهر باشد. برایشان توضیح میدادم برای یک مرد یا زن آلمانی فرقی ندارد با شریک زندگیاش ازدواج کاغذی کرده یا نه. میزان تعهد اخلاقی ِ این دو را به هم آن تکه کاغذ تعیین نمیکند. میگفتم، عشق، قوهی قضاوت و اخلاق هستند که مرزها را تعیین میکنند.
جالب است که این آقایان (متأسفم اگر مجبورم اعتراف کنم، تجربیات من تنها محدود به آقایان بود) هر بار مدعی میشدند من اشتباه میکنم و توضیحات من که سالها در خانههای اشتراکی با آلمانیها زندگی کردهام درست نیست.
در تمام مواردی که من شاهدش بودم، آقایان بعد از مدتی حتا بدون یک خداحافظی چهره به چهره دوست دخترهاشان را ترک کردند. یکی از دوستانم میگفت، این نمونه از مردها دنبال جن… مجانی میگردند که البته ایدز و سیفلیس نداشته باشد. بیشک مواردی هم وجود دارد که زن ِ طرف ارتباط خواهان یک رابطهی صرفن ج ن س ی ست. در این صورت البته ارتباط دوجانبه ست و انتظار هر دو طرف برآورده میشود و مطلقن اشکالی هم ندارد. وارد شدن از پنجرهی “دوستی” اما کار خیلی تهوعآوری ست. توبرهی دوستی پر است از مفاهیمی مثل صداقت، راستگویی، عشق، رازداری، مهربانی، نوعدوستی، الفت. وقتی حتا با یک گربه هم میشود طرح دوستی ریخت و در مرگ یا رفتناش غصه خورد، چطور میشود انسانی را با حرفهای دروغین گول زد و از او یک وسیله ساخت؟!
آلمانیها بهجهت اینکه احترام به فرد و فردیت برایشان درونی شده، همان حقی را برای دیگری قایل هستند که برای خودشان. به نظر من آلمانیها نه فقط انسانهایی اخلاقی هستند، بلکه خودخواهیای که در موردشان هم گفته میشود قابل دفاع نیست. خودخواه کسی ست که حقوق دیگران را قربانی منافع خودش میکند. سعی میکنم در یک پست فرق بین فردیت و خودخواهی را بنویسم.
ترجمهی غلط ِ “بودن”
من از تکرار این مهم که ترجمهی “بودن” به “وجود” یا “هستی” غلط است خسته نمیشوم. هستی یا وجود تنها صورت بالفعل ِ “بودن” هستند. هستی یا وجود تنها یکی از تفاسیر از “بودن” هستند. این دو ترجمهی سادهلوحانه از “بودن” از این اسم ِ فعل (که درواقع قرار است منشاء هستی باشد) به قول کانت امری پسینی میسازند، درحالیکه یک مبدأ در ذات خودش پیشینی ست، مقدم بر شناخت است. ارسطوی خدابیامرز در مهمترین فصل مهمترین کتاباش “متافیزیک”، کتاب هفتم در بارهی ماهیت، به بررسی علل چهارگانه (علت مادی، علت صوری، علت غایی، علت فاعلی) میپردازد. او این علتها را به دو گروه تقسیم میکند؛ گروه علتهایی که باشنده را فعلیت حجمی میبخشند و علتهایی که فعلیت حجمی و غایت آن را برنامهریزی میکنند. ارسطو در کتاب هفتم از میان دو علت مادی و صوری علت مادی را بهعنوان علت پیشینیتر برمیگزیند و “بودن” را به جهت فعلیت مساوی با “صورت” قرار میدهد. او در کتاب نهم، کتاب الهیات، اثبات میکند علت فاعلی پیشینیتر از علت غایی ست، چرا که وجود دومی بدون اولی ناممکن است. در همین فصل است که ارسطو به امری ماورای جهان مادی که تلنگر اول حرکت را سبب میشود و ماده و صورت را به هم پیوند میدهد میپردازد.
هستی یا وجود در بهترین حالت همان چیزی ست که در ترجمههای فارسی به “موجود” ترجمه شده است، که البته موجود هم کاملن درست نیست، چرا که علتهای چهارگانه موجود را “باش” میکنند. موجود امری مادی و متعین است و “باشنده” نسبت به موجود نامتعین و پیشینی. البته پرواضح است که ما در اونتولوژی در مورد امور نامتعین حرف میزنیم؛ امور متعین موضوع علم هستند.
همین خط فکری را اگر در کانت دنبال کنیم، به “حکم” یا “قالبهای ذهنی” کانت میرسیم. این احکام گزارههایی هستند واجد مسند و مسندالیه که دریافتهای حسی ما را با تصورات فاهمه، اعم از شروط پیشینی زمان و مکان و مقولات، ترکیب میکنند و معرفت را برای ما ممکن میسازند.
همانطور که میبینید ارسطو به عنوان فیلسوفی که حقیقت را در اینهمانی ذهن و عین میبیند شرایط پیشینی ِ معرفت ِ اینهمانی را در بیرون از ذهن تصور میکند و کانت بهعنوان فیلسوفی که درک ِ بدون پیشداوری ِ واقعیت (Vorurteilsfreie Wirklichkeitsverständnis) را حقیقت فرض میکند شرایط امکان تحقق معرفت را در ذهن جستجو میکند.
با این مقدمه میتوانم نتیجه بگیرم شناختشناسی ِ کانتی نهفقط فرزند خلف اونتولوژی ست بلکه طبیعتانگاری ِ فلسفی است که به عناصر مشترک در ذهن انسانها بهعنوان امری که انسانها و ادراکاتشان را به هم شبیه میکند اشاره دارد. با توجه به این مسئله نقب زدن از کانت به نسبیگرائی تقریبن ناممکن است.
آخرین دیدار
بعضی یادگارها و خاطرات را باید خاک کرد، وگرنه میخوردند ات. این روزها و شبها ترانه ی “آخرین دیدار” ویگن را گوش می کنم و در فکر سوسن ا. هستم و نگاه مضطرب سوسن دارد مرا میخورد؛ همکلاسی سابق ام در مدرسه ی راهنمایی پروین اعتصامی مسجدسلیمان را می گویم. سیزده-چهارده ساله بودیم، سال های اول جنگ بود، بنگله ی پیرزن را هنوز خراب نکرده بودند، جاده ی بالا هنوز نبود و باید برای رفتن به شهر از دوراهی تلخ آب طرف نفتک می رفتیم و بعد سمت ریلوویل. سوسن دختری با پوست برنزه و چشمان نگران درشت با صدای آسمانی اش برای ما ترانه های ویگن را می خواند، حلقه های اشک در چشمهایش میدرخشیدند و من گریه می کردم. یادم نمیآید سوسن را خندان دیده باشم. از طریق همکلاسی های دیگر میدانستم پدر سوسن ارتشی بود و چندی قبل در جبهه کشته شده بود. نوارهای ویگن را با هم رد و بدل می کردیم و گریه می کردیم. هر دو دل تنگ بودیم.
آخرین باری که دیدم اش از همیشه مضطرب تر بود. گفته بود “سوگند” ویگن را برایم ضبط میکند و من 2 ساعت پیش از سفر با پسرعمه ام به تلخ آب رفته بودم تا نوار را از او بگیرم. به او گفتم دارم برمیگردم و او میدانست دلتنگی های من دیگر تمام شد. شاید برای همین نگران تر از همیشه بود. هم دردی را از دست داده بود.
تنهایی یا بی کسی
در حال خواندن رمان “عطر رازیانه” از فرشته ساری هستم. رمان ِ ضعیفی ست و تنها برای سردرآوردن از سرنوشت راضیه، دختری که در شب عروسی اش فرار میکند، به خواندن ادامه می دهم. از صفحهی 116 تا 119 نویسنده به شرح وضعیت یک زن زندانی در سلول انفرادی می پردازد. زن، لیلا، می گوید، در بیرون هیچوقت تنها نیستی. پست چی می آید، صدا از خیابان به گوش می رسد، می روی خرید آدم می بینی، در انفرادی اما تنهای تنهایی.
یکی از تعجب برانگیزترین واژه های آلمانی برای من در آغاز یاد گرفتن این زبان، واژهی Einsamkeit بود. آدمی که einsam است، بی کس و کار است، ترک شده است، زبان اش در دهان بی هوده دراز کشیده، تن اش را مدت ها ست با کسی قسمت نکرده، برای کسی مهم نیست در سر او چه میگذرد، به چه فکر می کند، چه احساسی دارد. وضعیتِ آدم ِ einsam حاصل تنهایی چند روز و چند ماه نیست. طولانی بودن این وضعیت آدم بی کس را غیراجتماعی می کند، به طبیعت وحشی و ذاتی انسان بازمی گرداند. ما در فارسی واژه ای نداریم که بتواند معنای Einsamkeit را منتقل کند. برخی از این آدم های einsam درست شب کریسمس، شب دور هم بودن خانواده، خودکشی می کنند. شب کریسمس رکورددار تعداد خودکشی در یک شب در طول سال است.
در زبان فارسی ما واژه ی تنها، allein، و تنهایی، Alleinsein، را داریم. تنهایی در ایران وجود دارد. لیلای داستان بخشن درست می گوید. در بیرون هیچوقت بی کس، einsam، نیستی، اما می توانی تنها، allein، باشی.
گرد و غبار در خوزستان، مخوف و دلهره آور
فروید رساله ای دارد به نام «Das Unheimliche»؛ چیزی در حد «دلهره آور/مخوف». خرداد امسال که با خانواده به لردگان رفتیم، شب را در خانه ی یکی از دوستان ِ قدیمی در روستایی اطراف لردگان خوابیدیم و فردا صبح به سمت دنا راه افتادیم. ناصر دنا را ندیده بود و من می خواستم این رشته کوه فوق العاده زیبا را حتمن به او نشان بدهم. میزبان ما گفت، دنا پیدا نیست و زیر ِ گرد و غبار پنهان است. من گفتم، می رویم از جاده ی سابق یاسوج تا پای قله ی اصلی، و راه افتادیم. از دور که رشته کوه را دیدیدم شک کردیم اصلن از نزدیک هم در آن جا چیزی قابل رویت باشد. از کوه خبری نبود، آن دورترها فقط انبوهی از غبار میدیدی! و واقعن تا خود پای بلندترین قله ی دنا رفتیم تا توانستیم دنا را کمی دید بزنیم. آن چیز ِ دلهره آور و مخوف را همان موقع حس کردم، ولی در یکی از آخرین سفرهایم به اهواز آن امر مخوف را با تمام وجود لمس کردم. دلهره آوری این امر مخوف در حد ماه گرفته گی یا خورشیدگرفته گی ست.
نشسته بودم در اتوبوسی که از جاده ی ایذه به سمت اهواز می رفت. به ده دز رسیدیم. کسانی که این مسیر را بشناسند می دانند از ده دز تا اهواز هنوز حداقل چهار ساعت راه باقی ست. ده دز وسط کوه های بلند زاگرس است و جایی ست دور از دسترس که فضای روستایی خودش را حفظ کرده است. با این که از گرد و غبار در خوزستان خبر داشتم، اما جز در تلویزیون ندیده بودم. اول واقعن بدون ِ اغراق فکر کردم عیب از چشم های من است و یا خواب آلودهام: دهدز زیر غبار بود؛ غباری ترس ناک. باورنکردنی بود، چون ما هنوز در چهارمحال و بختیاری بودیم و نه خوزستان. دیدم بغل دستی ام نه تعجب کرده است و نه اظهارنظری می کند. پرسیدم: «این گرد و غباره؟» نگاهی به بیرون انداخت و گفت: «ها. حتمن دیگه هوای اهواز تمیز شده. باد آوردش ای طرف.»
از چند نفر از کارگرها و کارمندهای باسابقه ی شرکت نفت پرسیدم، داستان این گرد و غبار چیست. همه شان یک پاسخ داشتند: پیش ترها ماده ای به نام مالچ روی بیابان های عراق و عربستان می ریختند. این ماده آخرین و بی استفاده ترین چیزی ست که در پالایش گاهها از نفت بهدست می آید. قبلن ایران به عراق و سوریه و عربستان مالچ می داد تا روی خاک بیابان ها بریزند و خاک را تثبیت کنند. چند سالی ست در فکر افتاده اند از مالچ هم استفاده کنند و به پول تبدیلش کنند. فاجعه ی خوزستان حاصل طمع ِ حریصان است!
ووردپرس نیم فاصله ها را نمی زند. به مسئولینش که نامه می نویسی جواب نمی دهند.
تابوهای علمی
واقعیت این است وقتی فلاسفه پس از دکارت تغییر جهت دادند و شناخت و حتا گاهی خود امور عینی را وابسته به مکانیسم فاهمه ی انسان دانستند، از وقتی شیءمداری جای خود را به انسان مداری داده است، موضوع فلسفه کشف ِ شرایط شناخت ِ اصیل امور توسط انسان ِ واجد هوش متوسط شده است.
امیل ِ ژان ژاک روسو کودکی ست دارای هوش متوسط، چراکه «تنها متوسط ها باید بار بیایند… دیگران به تعلیم و تربیت نیازی ندارند.» روسو کودک فرضی اش را از میان مردمی انتخاب می کند که نه کودن هستند و نه نابغه؛ یعنی اکثریت افراد جامعه. روسو حق دارد. آدمهایی که ضریب هوشی بالاتر دارند، راه خودشان را راحت تر پیدا می کنند. بی شک این فرضیه جنبه ی عمومی ندارد، اما مصداق هایش فراوان هستند.
امروز اما کسی که در کار نوشتن یک اثر علمی ست اجازه ندارد مثلن بنویسد، روی سخن یا استدلالات اش به سمت بخش عمده ی مردم جوامع بشری ست که ضریب هوشی متوسط دارند. یک چنین جمله ای در یک رساله ی علمی می تواند به معنای تبعیض و تحقیر باشد. حتا هوسرل و هی دگا به خودشان اجازه ی توجه دادن خواننده به چنین امری را نداده اند. درحالی که “بودن و زمان” هی دگا فقط برای متوسط ها نوشته شده است.
به نظر من اگر قرار است تحقیری درکار باشد دقیقن همین جا ست. درجایی ست که خود تو بهعنوان محقق داشتن ضریب هوشی متوسط را از پیش برای خودت حقیر بدانی و درپی آن فرد واجد ضریب هوشی بالاتر را خودبه خود واجد فضیلت فرض کنی. با واقعیت های زندگی باید برخورد واقعی کرد، وگرنه حرف گم می شود. این رودربایستی های علمی تنها میدان را به فروش گاه های سرگیجه آور، تلویزیون، مجله های زرد و روزنامه های احمق پرور واگذار می کند.
انسان برای تنظیم امور زندگی اش باید پیش از هر چیز بتواند توانایی های خودش را بشناسد. وظیفه ی محقق، فیلسوف، روان شناس و جامعه شناس این است که نه فقط نقاط قدرت انسان را به او گوش زد کند، بل که نقطه ضعف های او را هم که می توانند عامل سوءاستفاده شوند به او یادآوری کند.
عالم علوم انسانی آینه است؛ نه محدب، نه مقعر.
پی نوشت: نمی دانم چرا ووردپرس نیم فاصله ها و پانوشت را نشان نمی دهد. شما موقع خواندن بگذاریدشان.
Jean-Jacques Rousseau: Emile oder über die Erziehung. S. 137. Philipp Reclam Verlag, Stuttgart, 1995
دیدگاه یک