هنرمند و زندگی ِ خصوصیاش
حتمن شما هم متوجه شدهاید، ما به زندگی خصوصی دانشمندان بهجز چند استثنا کمتر کار داریم. دستآوردهای اهل علم را میشود از زندگی شخصی آنها تفکیک کرد. هرچند علم محصول مشترک ذهن و عین است و وجود علم بدون عین بیمعنا ست، اما وجود عین بدون ذهن نهتنها بیمعنا نیست، بلکه عین در ذاتاش قائم به خود است. مشاهدات حسی ما نه طبیعت را بهوجود میآورد و نه آن را منهدم میکند. طبیعت هست و میماند، چه ما باشیم و چه نباشیم. بعد از ما مالک ابدی زمین درختها خواهند بود.
با این مقدمه میخواهم بگویم، وضعیت روحی دانشمند بر روی نتیجهگیریهایش تأثیر بیواسطه ندارد؛ بر روی دقت او البته چرا، و چون علم از طریق مشاهده به دست میآید کمدقتی میتواند آن را به طریق اولی تحتالشعاع قرار دهد. ولی اثر علمی تراژیک، یا طنز و یا پوچگرایانه نداریم. همهی اینها از ژانرهای ادبی هستند.
از آنجا که ادبیات و هنر آفریدهی ذهن ادیب و هنرمند اند، آشنائی با زندگی خصوصی هنرمند و نویسنده در تفسیر و فهم اثرش نقش مهمی بازی میکند. کافکا را تا نشناسی نمیتوانی به عمق رنجی که در “مسخ” پنهان است پی ببری. تا از علاقهی هینریش مان به زن و کوکائین ندانی، نمیتوانی عمق تراژدی “پروفسور اونرات” را بفهمی.
البته نویسندهها علاقهای به لو رفتن زندگی خصوصیشان ندارند. وحشت توماس مان از عمومی شدن دفترچههای خاطراتاش او را وادار کرد در یک عملیات ماجراجویانه، پسراش گولو را برای نجات دفترچهها به مونیخ بفرستد. او بعدها همهی دفترچهها را جز دفترچههای مربوط به سالهای 1918 تا 1921 را سوزاند.
مفسرین و منتقدین در شناخت زندگی خصوصی هنرمند برای درک بهتر اثراش اتفاق نظر دارند. اما تا کجا مجاز هستیم، بینیمان را در سوراخ زندگی هنرمند فرو ببریم؟ پاسخ به این سئوال چندان ساده نیست. زندگی هنرمند تا نقطهی خلق اثر برای مفسر واجد اهمیت است. بعد از آن چه؟ هنرمندی که تا پایان عمر در حال خلق کردن است، “مستحق” عمومی شدن زندگی خصوصیاش است؟! پاسخ من “بله” است. هنرمند، نویسنده و شاعر باید خودبهخود روی این مسئله حساب کند که در زندگیاش کمتر نقطهی تاریکی باقی خواهد ماند. او باید آمادگی عمومی شدن زندگی خصوصیاش را داشته باشد، وگرنه رنج خواهد برد. رنجی که در مقابل رنج ِ بودن برای شاعر و نویسنده، مثل شلاقی ست که بر تنی مازوخیست فرود میآید و کهیرهای کلفت و آبکی پوستاش را میخاراند.
خودارضائی و رهایی
خودارضائی ِ جنسی فعلی است که در میان ما ایرانییان همیشه خیلی مذموم بوده است و هنوز هم هست. به پسرها میگفتند، اگر خودارضائی کنند کور میشوند و دختران از از دست رفتن بکارتشان وحشت داشتند. یکی از دوستان آلمانیام که در یک خانوادهی کاتولیک به دنیا آمده است و تقریبن 10 سال از من مسنتر است برایم تعریف میکرد، وقتی در هشت سالهگی اولین اعترافاش را نزد کشیش کلیساشان انجام داد به کشیش گفته بود: «افکار ناپاکی در سر دارم.» گفتم: «چه خوب! راجع به آن برای کسی حرف زدی.» گفت: «اوه! کشیش اصلن نپرسید چه فکرهای ناپاکی. او فقط گفت توبه کنم و تکرار نکنم.»
خودارضائی سوپاپ اطمینان سلامت روان است. من روانشناس نیستم، ولی با توجه به تجربیات خودم و دوستانم به خودم اجازه میدهم ادعا کنم، عامل محرک خودارضائی نه اشتیاق جنسی بلکه فشار روانی، مشاهدهی تناقضها و نفهمیدن آنها، اضطراب و چاره نجستن برای امور تعریفناپذیر هستند. من حتا ادعا میکنم، تنها بخشی از نیاز جنسی ما واقعن نیاز جنسی است. بخش بزرگی از آن ناشی از فشارهای بیرونی و اضطراب و تلاش برای رسیدن به تعادل است.
در اینجا برای مردهایی که قطع نخاع شدهاند، آمپولهایی وجود دارد که آلت جنسی آنها را برای ساعتها پذیرای ارتباط جنسی میکند. ویاگرا آرزوی مردهای مسنتر بود که در قرن بیستم تحقق یافت. در هر دو مورد وضعیت فیزیولوژیکی-هورمونی به گونهای نیست که به یک ارتباط جنسی بینجامد. بنا بر این منطق وجود ویاگرا باید بیاساس باشد. در عمل میبینیم اما تقاضا خیلی بالاست. از یک بیمار قطع نخاعی پرسیدم، اصلن موقع همخوابهگی احساسی هم دارد. گفت: «به هیچ وجه. همه چیز در سرم اتفاق میافتد.» پرسیدم: «چی در سرت اتفاق میافتد؟» گفت: «نمیدانم!»
بچههایی که از کودکی یاد میگیرند اضطراب را از طریق خودارضائی تعدیل کنند، پیشرس محسوب میشوند، در بزرگسالی در زندگی جنسیشان موفقتراند و بیشتر لذت میبرند. حرف من بر سر این نیست که بچهها را به خودارضائی تشویق کنیم. فکر میکنم اما اگر به بچه اجازه بدهیم بر اساس فعل و انفعالات ارگانیک بدناش عمل کند، این شانس را به او دادهایم، در بزرگسالی دچار بیماریهای روانی ِ ناشی از فشار روانی نشود و فشار را با عمل جنسی یا خودارضائی خنثا کند. من مطمئن نیستم، اما بر اساس این تز من باید کسانی که با خودارضائی آشنا هستند از اختلال روانی کمتری رنج ببرند.
البته خودارضائی به تنهایی برای برخورد با واقعیتها کافی نیست. تقویت تواناییهای بچهها داستان دیگری ست که موضوع این پست نیست.
وقتی کبرا گدا آرزوی سوزان سانتاگ شدن را در سر میپروراند و سانتیپ، زن مردنی و بداخلاق ِ سقراط، میشود!
دیشب در برنامهی وقت فرهنگ گزارشی دربارهی آیان هیرسی علی پخش شد. در این گزارش خانم علی تعریف میکند 24 ساعت تحت حفاظت پلیس است و نشانی منزلاش مخفی ست و … اخیرن کتابی از او به نام “آدم و حوا” چاپ شده است و ادامهی “زندگی من، آزادی من” را آمادهی چاپ دارد که تا 2010 چاپ میشود. او از کتاب دیگری نام میبرد که در حال تألیف آن است و دیالوگی است بین محمد ِ نبی و سه متفکر غربی پوپر، جان استوارت میل و و فریدریش هایاِک.
با توجه به شناختی که از این خانم داریم، او این سه نفر را به جان محمد میاندازد و با سه موضوع میخواهد ثابت کند، مسلمانها “اصلاحشدنی” نیستند و حیف که جورج بوش دیگر رییسجمهور نیست تا همه را تارومار کند. این سه موضوع عبارتاند از “جایگاه ِ فردییت”، “اصالت فرد درمقابل اصالت ِ جمع” و بالاخره “جایگاه ِ زنان”. در گفتوگوی اول پوپر با محمد بحث میکند، در گفت و گوی دوم میل و در سومی هایاِک.
چنین گفت و گویی را تنها کسی میتواند راه بیندازند که میزان دانش و شناختاش از فرهنگ غرب سطحی و اطلاعاتاش شنیداری باشند. آنچه ما امروز به نام فرهنگ غرب میشناسیم حاصل زایش در زایش ایدهها، فلسفهها، تناقضها، جدلها، سخنوریها و رنجهای فراوان است. امثال علی نمیخواهند بدانند، اینها همه دستآورد هستند؛ حاصل خوندلخوردن هستند، برایشان زحمت فراوان کشیده شده است. اروپایی از ازل فردگرا و دموکرات نبود و به همین دلیل اتفاقن دستاوردهایشان قابل ستایش هستند. گذشته از این قراردادن مردی که 1400 سال پیش مرده است در مقابل متفکرین قرن بیستمی خوشفکر اروپایی نه فقط خندهدار به نظر می آید، بلکه گفت و گوی بیحاصلی میشود پر از ابهام و بدفهمی و نفهمی. اگر خانم علی واقعن قصد روشنگری داشت باید پاپ وقت آن زمان را طرف بحث محمد قرار میداد. کسی که شناخت عمیق علمی-فلسفی داشته باشد، یا حداقل مفهوم واژهی هرمنویتیک را در یک لغتنامهی 5 یوروریی خوانده باشد، میداند مفاهیم تنها در زمان خودشان قابل درک هستند. نگاه پوپر برای محمد همانقدر غیرمنطقی ست که نگاه محمد برای پوپر.
خانم علی زن کمسوادی ست که به برکت رسانههای جمعی از هیچ به “همه چیز” رسید. او با چاپلوسی به ارضاء حس برتریجویی غربی میپردازد و آنقدر در این کار موفق است که حتا به برنامهی جدی ِ وقت فرهنگ هم راه پیدا میکند. او سعی میکند نقش یک انسان مدرن، کتابخوان و مطلع از فلسفه و ادبیات و دین و جامعهشناسی و روانشناسی را بازی کند؛ نقشی که نه فقط به او نمیآید، بلکه کتاب او اثبات نقطهی مقابل چهرهی روشنفکری ست که خانم علی تلاش میکند برای خودش بسازد.
یکی از احمقانهترین حرفهایی که آیان هیرسی علی در این مصاحبه میزند این است که هلندیها با خانوادههای مسلمان ارتباطی ندارند و بچههای مسلمانها را نمیشناسند، چون نظراتشان متأثر از تصورات کلیشهای ست. و سپس اضافه میکند: «اما تصورات قالبی بدون دلیل بوجود نمیآیند.» تصور کنید همین حرف در مورد کلیمیان زده میشد!
خانم علی، این بازیها به شما نمیآید! همان نقش سانتیپ بیشتر برازندهی شماست.
پی نوشت: مشکل ما به عنوان ایرانی و مسلمان نه اسلام، بل که فرهنگ تعریف و تمجید است که در تقابل با فرهنگ انتقادی است. توضیحات عالی مانی ب. در ارتباط با فرهنگ تعریف و تمجید را حتمن بخوانید.
تکه گوشت بیمصرفی به نام زبان
یکی از مشکلات من با هموطنان یا بهعبارتی فرهنگ وطنی این است که تو به عنوان یک طرف گفتوشنود مرتب مجبور به ذهنخوانی هستی، مجبوری حدس بزنی. “ما” عادت نداریم از آنچه در درونمان میگذرد حرف بزنیم و حتا بدتر، درست خلاف آنچه در درونمان میگذرد را ادعا میکنیم. آنقدر تابو، آنقدر اخلاق، آنقدر درگیری با خود و خودزنی در فرهنگ ایرانی رایج است که ارتباطات ایرانی را تبدیل به روابطی فرساینده میکند. یکی از دوستان افغان میگوید، در روابط بین افغانها هم میتوان مشابه این وضعیت را دید.
بخش بزرگی از ما ایرانیها با خودمان رودربایستی داریم، نمیتوانیم با خود ِ خودمان آشتی کنیم، همیشه در حال اجرای یک نقش هستیم؛ نقشی که دیگران میپسندند. از احساساتمان، از علایق و از آنچه منزجرمان میکند نمیگوییم. این حدس زدنها، این درگیری دائمی ذهنی ارتباطها را نه فقط سخت میکند، بلکه تبدیل به بار میکند. نمیگویم در آلمان و بین آلمانیها این ازخودبیگانهگی وجود ندارد. ازخودبیگانهگی ِ آلمانیها از جنس دیگری ست، به تو امکان انتخاب میدهد، با یک معادلهای سروکار داری که رو است، میتوانی تحلیلاش کنی، میتوانی انتخاب کنی! در بسیاری از روابط ایرانی نمیدانی با کی طرف هستی، چهقدر از آنچه بر زبان میآورد واقعی ست، چهقدر از آن علاقهای که به تو نشان میدهد علاقهی واقعی ست و چهقدرش محض سردرآوردن از زندگی تو و نهایتن ارضاء حس کنجکاوی ست. انسان ایرانی خیلی کمتر از انسان آلمانی قابل برآورد است.
سالها ست که دیگر به جشنهای نوروزی که ایرانیها برپا میکنند نمیروم. گذشته از اینکه از پاییده شدن و حرافیهای بعد از آن بدم میآید، راحت هم نیستم. دو گیلاس شراب که بنوشی و دو دور که برقصی در چشم برخی از مهمانها تبدیل میشوی به آدمی مست که دیگر کنترل بر روی رفتار خود ندارد؛ این درحالی ست که مطمئن هستم همانها غبطهی این را میخورند که جای تو باشند. البته به جشنهای خوب هم رفتهام، اما دیگر حاضر به رها کردن تیری در تاریکی نیستم و قید همهی این مهمانیهای مکشمرگما را زدهام.
عمر کوتاه است و من یکی دو سالی ست دیگر به روابط فرساینده تن نمیدهم. به جای نشستن و شاهد رفتارهای ناصادقانه بودن، مینشینم به خواندن یک مقاله، موسیقی گوش میکنم، سری به آنته میزنم تا قهوهای با هم بنوشیم و از پروژههایش برایم حرف بزند.
ستون انتخابات
یک مقاله ی خیلی خوب از احمد قابل:
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/17680/
اگر فیلتر است بنویسید تا در فرمت داک برایتان بفرستم.
پی نوشت: به نظر من هم باید عبدالله نوری را به مجلس خبرگان تحمیل کرد.
از بهیادماندنیترین نوروزهای من
نوروز را در تنهایی نمیشود جشن گرفت. نوروز هم مثل کریسمس جشن خانواده است. بهترین نوروز من نوروز سال 70 بود. آن سال پدر بود و با مادر و خواهرها یکی دو روز مانده به عید به قصد زاهدان از خانه بیرون رفتیم. ما در مسافرتها همیشه در چادر میخوابیدیم. هنوز که هنوز است هتل و متل برای من زندان هستند و تنها درصورتی که به مسافرتهای فرهنگی بروم به آن تن میدهم. ما درواقع با چادر بزرگ شدیم.
آن موقع چادرها مثل الان نبودند. پدر من اوایل دههی 60 یک چادر 12 متری خریده بود که شبیه یک کلبه بود و ستونهایش میلههای فلزی بودند. فکر میکنم تنها وزن میلههایش چیزی بین 20 تا 30 کیلو بود. پدرم که به قول خودش “خوشبختانه” بیشتر از دو سوم ِ بچههایش دختر بودند، ناچارن به ما یاد داده بود، چگونه آن چادر عظیم را برپا کنیم. چادر نارنجی بود و “پنجره”هایش زرد بودند. این شد که ما در برپاکردن این چادر خبره بودیم، چون معمولن در بهار و تابستان پنجشنبه جمعهها به چارمحالبختیاری میرفتیم، یک جایی چادر را سر پا میکردیم و عصر جمعه برمیگشتیم.
نوروز سال 70 از اصفهان راه افتادیم. همیشه ساعت 5 صبح بیدار میشدیم و تا میآمدیم راه بیفتیم نزدیکهای 6 بود. اولین شب را در یک میدان در کرمان خوابیدیم. اطراف ما مسافران نوروزی دیگری هم بودند که زودتر از ما رسیده بودند. ما وسایل را گذاشتیم زمین و پدر میلههای چادر را با کمک یکی از ما گذاشت روی زمین و ما چادر را درآوردیم. همانطور که چادر را باز میکردیم، دیدیم نیش برخی از همسایهها باز شده است. یکی گفت، تا فردا صبح هم این چادر را برپا نمیکنیم. پدر همه را به صبوری دعوت کرد. همسایهها که به نظر میرسید دلشان برای پدر سوخته است، پیشنهاد کمک دادند. پدر گفت، لازم نیست و دخترهایش هستند. مادر رفت سراغ خرد کردن جگر و پدر میلهها را چید و رفت دنبال کارش. واقعیتاش این بود که ما به شدت غیرتی شده بودیم و میخواستیم ثابت کنیم، ما بهتر از هر مردی میتوانیم این چادر عظیم را برپا کنیم. از طرف دیگر ما با این چادر فقط تا چارمحال رفته بودیم و آنجا هم در علفزارها همیشه تنها بودیم و چالشی درکار نبود؛ ناظری نبود؛ هر وقت کار ما تمام میشد، شده بود و کسی قاضی سرعت یا مهارت ما نبود.
تحویل سال را در زاهدان با برادرم و خانوادهاش گذراندیم. از زاهدان دوباره برگشتیم بم و از بم به سمت میناب و بندرعباس رفتیم. این جاده یکی از قشنگترین جادههایی ست که در ایران دیدهام. سبز نیست، اما خاکاش هر جا یک رنگ است. رنگهای قرمز، زرد، مسی و خاکستری! بهشت میناب که دیگر جای تعریف کردن ندارد. باید دید!
سر شما را درد نیاورم، در این سفر دو هفتهای آخرین جایی که چادر زدیم بوشهر بود و تهتغاری ما، شیرین کوچولو که آن موقع دبستان میرفت، بعد از برپایی چادر ساعتاش را به ما نشان داد و با پیروزی اعلام کرد، همهی کار تنها 10 دقیقه طول کشیده است. این بازی ابراز لیاقت در این سفر هر شب که میخواستیم چادر را برپا کنیم تکرار میشد.
پدرم برای دخترهایش تکیهگاهی بود؛ تکیهگاهی که بعد از مرگ ناگهانیاش، ناگهانیتر ناپدید شد و باعث شد همهی ما برای مدتی تعادلمان را از دست بدهیم.
نوروز سال 2006 هم نوروزی بهیادماندنی برای من بود. آن نوروز خودم را برای آخرین امتحان دانشگاه آماده میکردم و اواخر فروردین برای من آخرین روزهای یک سال بیخوابی و بیخوابی و بیخوابی بود. ناصر میدانست من نمیتوانم به برلین بروم؛ این شد که اعلام کرد، برای نوروز به لهستان میرود و چند روزی با دوستاناش آنجا میماند. برایش سفر خوبی آرزو کردم. قول داد موقع سال تحویل به من زنگ بزند. ناصر که خیلی نگران بود، نکند تنهایی مرا افسرده کند، سفارش میکرد برای خودم روی میز تحریر هفتسین کوچکی درست کنم و لااقل موقع سال تحویل لباس مرتب بپوشم. به او اطمینان دادم، نوروزهای زیادی را به تنهایی گذراندهام و جای نگرانی نیست. اصرار ناصر اما بر اینکه “لباس عید” بپوشم و سفره پهن کنم و باقالیپلو بپزم، به نظرم عجیب آمد.
من آدم منظمی نیستم یا بهتر بگویم، به طرز وحشتناکی نامنظمام. مسئول نظم خانه ناصر است و وقتی او نیست من جشن میگیرم؛ هر چیز را هر جا که دلم خواست پرت میکنم، لباسهایم را هر جا عوض کردم، میگذارم بماند؛ لیوانهای چای و قهوه را دست نمیزنم تا دیگر لیوان تمیز نداشته باشم و بعد یکباره همه را میشورم. البته این چند سالی که دیگر ماشین ظرفشویی داریم، که به اصرار من خریدیم، زحمت من خیلی کمتر شده است. همهی اینها را گفتم تا بتوانید تصور کنید، تکاتاق من بعد از یک سال خواندن و نوشتن و خواندن و نخوابیدن و خواندن و نخوردن به چه روزی افتاده بود!!! از کتار میز تحریر راه ِ باریکی به سمت حمام باز بود، از همان جا به سمت در اتاق؛ غذایم را تقریبن هر روز الیزابت به هربرت میداد برایم بیاورد و روی میز تحریرم … ناصر میگوید، مثل طویلهی خوک است، من میگویم، میدان جنگ است. تصور کنید با این اوصاف آن سال روی میز تحریر من چه خبر بود: لپتاپ بود و جلوی خالی آن برای دستهایم و بقیه … (شکلک آدمک شرمندهی یاهو با لپهای سرخ).
نیم ساعت به سال تحویل تلفن زنگ زد و من همچنان در شلوغپلوغی ِ خودم غلتان صدای ناصر را از آن طرف خط شناختم. از او پرسیدم، ورشو نمیرود، گفت، نه و آنجا در یک روستای دورافتادهای هستند که بوی گوسفند میدهد. در پاسخ به سئوالات ناصر که آیا سفره چیدهام و حمام رفتهام و سبزیپلو درست کردهام و … ، برای اینکه غصهدارش نکنم، گفتم، بله؛ همهی این کارها را کردهام و تنهایی نوروزکی برپا میکنم. دروغ به نظر خودم مصلحتی بود و بیشتر برای این بود که نوروز او را خراب نکنم. به هر حال فکر میکنم حداقل سه روز بود دوش نگرفته بودم و کماهمیتترین چیز برای من در آن ساعتها نوروز بود. پیش از خداحافظی کمی سر به سر هم گذاشتیم و گفتم، خوش بگذراند و اگر تصادفی موردی به تورش خورد جای مرا هم خالی کند و میخندیدیم که زنگ در به صدا درآمد. من معمولن در خانه را باز نمیکنم، مگر اینکه بدانم کسی قرار است بیاید. ناصر هم این را میداند. پرسید: «زنگ میزنند؟» گفتم: «آره.» گفت: «پس چرا در رو باز نمیکنی؟» گفتم: «منتظر کسی نیستم.» دوباره صدای زنگ بلند شد. ناصر گفت: «شاید پستچیه.» گفتم: «برام کاغذ میندازن میرم پست میگیرمش.» از ناصر اصرار بود و از من انکار. نمیدانم چهقدر طول کشید تا بالاخره ناصر مرا راضی کرد، بروم در را باز کنم. با غرغر فراوان بالاخره رفتم جلوی در و همانطور که گوشی تلفن در دستم بود در را باز کردم. بله! ناصر جلوی در ایستاده بود.
بعد از شوک اولیهی غافلگیر شدن و شادی ِ آمدن او، متوجه خودم و وضعیتام شدم: یک فاجعهی به تمام معنی!!! شلوار ورزشی و پلیور عهد بوق تنام بود، موهایم چرب و کثیف، ابروهایم مثل دخترهای 15 ساله، و خلاصه میشد با آن ریش و سبیل و موهای چند سانتی ساق ِ پا مرا با آقای باورصاد اشتباه گرفت. از وضعیت ظاهرم که بگذریم، اوضاع اتاق وحشتناک بود! هم خوشحال بودم و هم نگران. به ناصر دروغ گفته بودم و البته خیلی شرمنده شده بودم.
بعد از اینکه ناصر را از همان کورهراه به سلامت تا میز تحریر رساندم و روی صندلی نشاندماش، دویدم توی حمام. کمتر از 20 دقیقه به تحویل سال مانده بود. ناصر گفت، روی میز را جمع و جور میکند، چون اگر بخواهد روی فرش را جمع و جور کند باید به یک پروسهی طولانیمدت فکر کند. سفرهی سهسین را روی میز چید. فقط سیب داشتم و سرکه و سکه! بله! آقای باورصاد با دامن از حمام خارج شد و با آقای غیاثی نشستند کنار سفرهی سهسین.
آن روز ما دو تا خیلی خندیدیم و آن نوروز تبدیل شد به یکی از بهیادماندنیترین نوروزهای من. البته عامل دیگری هم برای جاودانه شدن این نوروز وجود داشت و آن هم شکستن عینک هزار یورویی ناصر بود. فردای نوروز درحالیکه من پشت میز نشسته بودم و داشتم میخواندم، ناصر شروع به جمع و جور کردن اتاق کرد. بعد از شستن ظرفها و جمع کردن لباسها، شروع کرد کتابها را در قفسههای کتاب چیدن. بعد از اینکه مجموعهی 18 جلدی آثار فروید را یکی یکی پیدا کرد و در باکس ِ مخصوص خودشان گذاشت، باکس را بلند کرد که بالای قفسهی کتاب بگذارد. تا رسیدن باکس آن بالا راهی نمانده بود که هر 18 کتاب ریخت روی سر ناصر و عینک ِ قیمتی او شکست. بعد از این حادثه تصمیم گرفتم کمی منظمتر شوم و شدم. نظم خوب است. زندگی را راحتتر میکند.
نوروز بر همهتان مبارک. به امید روزهای بهتر.
عدالت برای مومیا ابو جمال!
مومیا ابو جمال خبرنگار امریکایی رنگینپوستی است که در کنار کار خبرنگاری برای تأمین مخارج زندگی تاکسی میراند. او در سال 1982 درحالیکه در ایستگاه تاکسی منتظر مسافر بود، درگیر یک تیراندازی شد که در پی آن یک پلیس به قتل رسید. پس از این حادثه مومیا بلافاصله دستگیر شد و چیزی نگذشت که دادستانی پنسیلوانیا او را با دلایل ناکافی و شهادت دروغ برخی از اعضای پلیس به اعدام محکوم کرد. مومیا که توانایی مالی ِ استخدام یک وکیل را نداشت، تنها توانست از وکیل تسخیری استفاده کند.

مومیا ابوجمال
امروز وکلای مومیا بر این نظر هستند که قتل توسط یکی از دوستان خانوادهی ابوجمال انجام شده که همراه برادر مومیا برای ملاقات با او به محل قتل آمده بودند. مومیا هیچوقت به این قتل اعتراف نکرد و البته هیچوقت اعلام نکرد قاتل را میشناسد.

یکی از اعضای موو
مومیا خبرنگاری بود که در گروههای ضد تبعیض نژادی فعالیت میکرد. او در پی حملههای متعدد پلیس پنسیلوانیا به گروه مذهبی موو (Move)، گروهی که همهی اعضای آن جز یک زن آفرو-امریکایی بودند، گزارشهایی در افشاگری رفتار غیرقانونی و خشونتبار پلیس با این گروه تهیه میکرد. سال 1985، 3 سال بعد از دستگیری مومیا، پلیس با کمک هلیکوپتر به محل زندگی گروه موو حمله و در روز روشن محل زندگی آنها را بمباران کرد. وقتی که اعضای گروه، درحالیکه دستها را پشت سر قفل کرده بودند، از ساختمان محل زندگیشان خارج میشدند، توسط پلیس به رگبار بسته شدند؛ بهانه این بود: اعضای گروه قصد حمله به پلیس را داشتهاند. این فاجعه در نهایت منجر به مرگ 13 نفر از اعضای گروه شد.

بمباران در روز روشن
چند سالی ست حکم اعدام مومیا پس از اعتراضهای بینالمللی به حبس ابد تبدیل شد. مومیا اما خواهان یک محاکمهی دوباره و دادگاه عادلانه است. پتیشنی در حال حاضر در اینترنت وجود دارد که آمنستی هم از پشتیبانی کرده است. این پتیشن خطاب به بالاترین دادگاه امریکا ست. لطفن امضاء کنید.
موسیقی زرتشتی به روایت پارسها
حدود ده سال پیش چهار قطعه موسیقی باستانی زرتشتی در یک سی-دی در استودیویی در شتوتگارت ضبط شد. این چهار قطعه درواقع موسیقی صوفییان زرتشتی ست که گاهی نغمهای سراسر ایرانی ست و گاهی آمیزهای از موسیقی هندی و ایرانی. حضور چنگ، طبله و نی ایرانی به جای بانسوری (نی هندی) و ترکیب این آلتهای موسیقی نغمههایی بسیار زیبا بوجود آورده که بد نیست شما هم بشنوید.
خطاب به آنهایی که جستجوگر “تنهایی” در گوگل هستند
عجیب است!!! بعد از نوشتن پست “تنهایی و بیکسی” روزانه بین 1 تا 3 نفر از طریق جستجوگر گوگل سر از وبلاگ من در میآورند. این درحالی ست که پس از نوشتن پستهای “دربارهی ماهیت جوک” به طور متوسط هر دو روز یک بار یک جستجوگر جوکهای لری، ترکی و رشتی وبلاگ من را کشف میکند. واقعیتاش را بخواهید روی چنین تناسبی به هیچ وجه حساب نکرده بودم. دراصل این نتیجه من را خوشنود کرده است. در تحقیقاتام تنهایی را یکی از مهمترین پیشفرضهای رو آوردن به زندگی مجازی و آفرینش هویت دوم قرار دادهام. ظاهرن چندان به خطا نرفتهام.
آنچه مسلم است تنهایی احساس چندان لذتبخشی نیست، چرا که انسان موجودی ست که برای یافتن خودش احتیاج به شنیدن بازتاب حداقل صدای خودش دارد. پل خودشناسی ستون فقرات «دیگری« ست؛ به همین سادهگی. و آنچه مسلمتر است تنهایی از ضروریات خود ماندن است؛ فکر کردن راجع به خود، خلوت کردن با خود، تنهایی تمرین مدارا با ناخودآگاه خود است.
من متأسفانه نمیدانم کسانی که به دنبال همدرد در اینترنت میگردند متعلق به چه گروههای سنی هستند؛ حدس میزنم اما به دلیل عمومیت بیشتر اینترنت بین جوانان کاربرهای جوانتر باشند. خیلی دوست دارم بدانم این جویندهگان متعلق به چه گروه سنی هستند.
جویندهی تنهایی! خود من یک زمانی تشنهی تنهایی بودم. برخلاف میل پدر و مادرم و بدون اطلاع آنها دانشگاهی دور از خانهی پدر و مادری را انتخاب کردم تا تنها باشم. ترم اول را تمام نکرده بودم که بدون اطلاع خانوادهام اتاقی اجاره کردم تا تنها باشم و برایم مهم نبود دیوارهای اتاق 800 تومانی من تا نیمه از رطوبت خیساند. تنهایی شما از چه کیفیتی ست؟ هیچوقت از آن لذت بردهاید؟ یا بهتر بگویم، کی احساس کردید زیادی تنها هستید؟
تارک دنیا نبودم، اما میتوانستم هر وقت بخواهم درها را به روی دنیا ببندم. هفت هشت سال طول کشید تا متوجه بشوم، تنهایی کیفیت زندگیام را تغییر داده است. وقتی یک روز صبح موقع نوشیدن یک چای لیپتون متوجه شدم، ماهها ست دیگر صبحها صورتام را نمیشویم و سرکار میروم، ترسیدم. تا آن لحظه متوجه نشده بودم کاری را که همه به صورت خودکار صبحها انجام میدهند و من هم سالها انجام داده بودم، ترک کردهام. آن اولین باری بود که از تنهایی عزیزم ترسیدم. احساس بدویت به من دست داد. حس کردم دارم وحشی میشوم. تنهایی به شما چه احساسی میدهد؟ ترکشدهگی یا ترحم نسبت به خود یا احساسی دیگر؟
به تنهایی نازنینام با عشق، جدن با عشق ادامه دادم. شما هیچوقت به تنهاییتان عشق ورزیدهاید؟ تنهاییتان خودخواسته بوده یا از سر اجبار؟
یک روز، ده یازده سال بعد از اولین سال تنهایی، احساس کردم دیگر بس است؛ دیگر وقت آن است دنبال تجربههای جدید بروم. از تنهایی سیر نشده پشت سر گذاشتماش. دو سال اول دلتنگاش نشدم، اما دو سال بعدتراش دلتنگی برای تنهایی خواب را از چشمام فراری داد. شما شبها چه خوابی میبینید؟ با همسر و فرزند تنها هستید؟ اگر زن هستید، توانستید تنهاییتان را در دوران بارداری با جنینی که در شکم دارید پر کنید، یا اینکه وحشت وول خوردن یک موجود زنده در شکمتان مو بر تنتان راست کرد؟
وقتی بالاخره دوباره تنها شدم و این عزیزترین را باز هم گوشهی دلام جا دادم، احساس کردم دوباره به دنیا آمدهام. میدانستم این تنهایی از جنس تنهایی سابق نیست. یک چیزی که نمیدانستم چیست تغییر کرده بود. حدس میزدم خودم تغییر کرده بودم، اما نمیدانستم چه چیزی در من.
این عشق بازیافته سه سال بیشتر دوام نیاورد. باورکردنی نبود! سه سال بعد برای اولین بار در زندگیام رویایی که از کودکی با من بود، رویای تنهایی، برایم تبدیل به بار شد؛ باری که میخواستم از زیرش شانه خالی کنم. هنوز هم نمیدانم این وسط چه اتفاقی افتاده است و چه چیزی در من تغییر کرده است؛ میدانم اما تنهایی از ده سالهگی یکی از نقاط ثقل وجود من بود که در سی و پنج سالهگی تبدیل به نفرین شد. شما چند سال از تنهاییتان لذت بردید و یا اصلن از تنهایی لذت بردهاید؟
از تنهاییتان برایم بنویسید. ایمیل بزنید!

کامنت یک