خطاب به آنهایی که جستجوگر “تنهایی” در گوگل هستند
عجیب است!!! بعد از نوشتن پست “تنهایی و بیکسی” روزانه بین 1 تا 3 نفر از طریق جستجوگر گوگل سر از وبلاگ من در میآورند. این درحالی ست که پس از نوشتن پستهای “دربارهی ماهیت جوک” به طور متوسط هر دو روز یک بار یک جستجوگر جوکهای لری، ترکی و رشتی وبلاگ من را کشف میکند. واقعیتاش را بخواهید روی چنین تناسبی به هیچ وجه حساب نکرده بودم. دراصل این نتیجه من را خوشنود کرده است. در تحقیقاتام تنهایی را یکی از مهمترین پیشفرضهای رو آوردن به زندگی مجازی و آفرینش هویت دوم قرار دادهام. ظاهرن چندان به خطا نرفتهام.
آنچه مسلم است تنهایی احساس چندان لذتبخشی نیست، چرا که انسان موجودی ست که برای یافتن خودش احتیاج به شنیدن بازتاب حداقل صدای خودش دارد. پل خودشناسی ستون فقرات «دیگری« ست؛ به همین سادهگی. و آنچه مسلمتر است تنهایی از ضروریات خود ماندن است؛ فکر کردن راجع به خود، خلوت کردن با خود، تنهایی تمرین مدارا با ناخودآگاه خود است.
من متأسفانه نمیدانم کسانی که به دنبال همدرد در اینترنت میگردند متعلق به چه گروههای سنی هستند؛ حدس میزنم اما به دلیل عمومیت بیشتر اینترنت بین جوانان کاربرهای جوانتر باشند. خیلی دوست دارم بدانم این جویندهگان متعلق به چه گروه سنی هستند.
جویندهی تنهایی! خود من یک زمانی تشنهی تنهایی بودم. برخلاف میل پدر و مادرم و بدون اطلاع آنها دانشگاهی دور از خانهی پدر و مادری را انتخاب کردم تا تنها باشم. ترم اول را تمام نکرده بودم که بدون اطلاع خانوادهام اتاقی اجاره کردم تا تنها باشم و برایم مهم نبود دیوارهای اتاق 800 تومانی من تا نیمه از رطوبت خیساند. تنهایی شما از چه کیفیتی ست؟ هیچوقت از آن لذت بردهاید؟ یا بهتر بگویم، کی احساس کردید زیادی تنها هستید؟
تارک دنیا نبودم، اما میتوانستم هر وقت بخواهم درها را به روی دنیا ببندم. هفت هشت سال طول کشید تا متوجه بشوم، تنهایی کیفیت زندگیام را تغییر داده است. وقتی یک روز صبح موقع نوشیدن یک چای لیپتون متوجه شدم، ماهها ست دیگر صبحها صورتام را نمیشویم و سرکار میروم، ترسیدم. تا آن لحظه متوجه نشده بودم کاری را که همه به صورت خودکار صبحها انجام میدهند و من هم سالها انجام داده بودم، ترک کردهام. آن اولین باری بود که از تنهایی عزیزم ترسیدم. احساس بدویت به من دست داد. حس کردم دارم وحشی میشوم. تنهایی به شما چه احساسی میدهد؟ ترکشدهگی یا ترحم نسبت به خود یا احساسی دیگر؟
به تنهایی نازنینام با عشق، جدن با عشق ادامه دادم. شما هیچوقت به تنهاییتان عشق ورزیدهاید؟ تنهاییتان خودخواسته بوده یا از سر اجبار؟
یک روز، ده یازده سال بعد از اولین سال تنهایی، احساس کردم دیگر بس است؛ دیگر وقت آن است دنبال تجربههای جدید بروم. از تنهایی سیر نشده پشت سر گذاشتماش. دو سال اول دلتنگاش نشدم، اما دو سال بعدتراش دلتنگی برای تنهایی خواب را از چشمام فراری داد. شما شبها چه خوابی میبینید؟ با همسر و فرزند تنها هستید؟ اگر زن هستید، توانستید تنهاییتان را در دوران بارداری با جنینی که در شکم دارید پر کنید، یا اینکه وحشت وول خوردن یک موجود زنده در شکمتان مو بر تنتان راست کرد؟
وقتی بالاخره دوباره تنها شدم و این عزیزترین را باز هم گوشهی دلام جا دادم، احساس کردم دوباره به دنیا آمدهام. میدانستم این تنهایی از جنس تنهایی سابق نیست. یک چیزی که نمیدانستم چیست تغییر کرده بود. حدس میزدم خودم تغییر کرده بودم، اما نمیدانستم چه چیزی در من.
این عشق بازیافته سه سال بیشتر دوام نیاورد. باورکردنی نبود! سه سال بعد برای اولین بار در زندگیام رویایی که از کودکی با من بود، رویای تنهایی، برایم تبدیل به بار شد؛ باری که میخواستم از زیرش شانه خالی کنم. هنوز هم نمیدانم این وسط چه اتفاقی افتاده است و چه چیزی در من تغییر کرده است؛ میدانم اما تنهایی از ده سالهگی یکی از نقاط ثقل وجود من بود که در سی و پنج سالهگی تبدیل به نفرین شد. شما چند سال از تنهاییتان لذت بردید و یا اصلن از تنهایی لذت بردهاید؟
از تنهاییتان برایم بنویسید. ایمیل بزنید!
سلام، به دنبال شرح حال حسین منصوری بودم که با سایت شما آشنا و بی اختیار جذب عنوان “تنهائی”شدم . نمی توانم بگویم از تنهائی لذت می برم یا نه ولی احساس آرامش و اطمینان می کنم و یک احساس گنگ که قادر به توصیف آن نیستم . راستی یادم رفت بگویم 60 سال دارم
————————-
سلام. ممنون از اینکه نوشتید