از بهیادماندنیترین نوروزهای من
نوروز را در تنهایی نمیشود جشن گرفت. نوروز هم مثل کریسمس جشن خانواده است. بهترین نوروز من نوروز سال 70 بود. آن سال پدر بود و با مادر و خواهرها یکی دو روز مانده به عید به قصد زاهدان از خانه بیرون رفتیم. ما در مسافرتها همیشه در چادر میخوابیدیم. هنوز که هنوز است هتل و متل برای من زندان هستند و تنها درصورتی که به مسافرتهای فرهنگی بروم به آن تن میدهم. ما درواقع با چادر بزرگ شدیم.
آن موقع چادرها مثل الان نبودند. پدر من اوایل دههی 60 یک چادر 12 متری خریده بود که شبیه یک کلبه بود و ستونهایش میلههای فلزی بودند. فکر میکنم تنها وزن میلههایش چیزی بین 20 تا 30 کیلو بود. پدرم که به قول خودش “خوشبختانه” بیشتر از دو سوم ِ بچههایش دختر بودند، ناچارن به ما یاد داده بود، چگونه آن چادر عظیم را برپا کنیم. چادر نارنجی بود و “پنجره”هایش زرد بودند. این شد که ما در برپاکردن این چادر خبره بودیم، چون معمولن در بهار و تابستان پنجشنبه جمعهها به چارمحالبختیاری میرفتیم، یک جایی چادر را سر پا میکردیم و عصر جمعه برمیگشتیم.
نوروز سال 70 از اصفهان راه افتادیم. همیشه ساعت 5 صبح بیدار میشدیم و تا میآمدیم راه بیفتیم نزدیکهای 6 بود. اولین شب را در یک میدان در کرمان خوابیدیم. اطراف ما مسافران نوروزی دیگری هم بودند که زودتر از ما رسیده بودند. ما وسایل را گذاشتیم زمین و پدر میلههای چادر را با کمک یکی از ما گذاشت روی زمین و ما چادر را درآوردیم. همانطور که چادر را باز میکردیم، دیدیم نیش برخی از همسایهها باز شده است. یکی گفت، تا فردا صبح هم این چادر را برپا نمیکنیم. پدر همه را به صبوری دعوت کرد. همسایهها که به نظر میرسید دلشان برای پدر سوخته است، پیشنهاد کمک دادند. پدر گفت، لازم نیست و دخترهایش هستند. مادر رفت سراغ خرد کردن جگر و پدر میلهها را چید و رفت دنبال کارش. واقعیتاش این بود که ما به شدت غیرتی شده بودیم و میخواستیم ثابت کنیم، ما بهتر از هر مردی میتوانیم این چادر عظیم را برپا کنیم. از طرف دیگر ما با این چادر فقط تا چارمحال رفته بودیم و آنجا هم در علفزارها همیشه تنها بودیم و چالشی درکار نبود؛ ناظری نبود؛ هر وقت کار ما تمام میشد، شده بود و کسی قاضی سرعت یا مهارت ما نبود.
تحویل سال را در زاهدان با برادرم و خانوادهاش گذراندیم. از زاهدان دوباره برگشتیم بم و از بم به سمت میناب و بندرعباس رفتیم. این جاده یکی از قشنگترین جادههایی ست که در ایران دیدهام. سبز نیست، اما خاکاش هر جا یک رنگ است. رنگهای قرمز، زرد، مسی و خاکستری! بهشت میناب که دیگر جای تعریف کردن ندارد. باید دید!
سر شما را درد نیاورم، در این سفر دو هفتهای آخرین جایی که چادر زدیم بوشهر بود و تهتغاری ما، شیرین کوچولو که آن موقع دبستان میرفت، بعد از برپایی چادر ساعتاش را به ما نشان داد و با پیروزی اعلام کرد، همهی کار تنها 10 دقیقه طول کشیده است. این بازی ابراز لیاقت در این سفر هر شب که میخواستیم چادر را برپا کنیم تکرار میشد.
پدرم برای دخترهایش تکیهگاهی بود؛ تکیهگاهی که بعد از مرگ ناگهانیاش، ناگهانیتر ناپدید شد و باعث شد همهی ما برای مدتی تعادلمان را از دست بدهیم.
نوروز سال 2006 هم نوروزی بهیادماندنی برای من بود. آن نوروز خودم را برای آخرین امتحان دانشگاه آماده میکردم و اواخر فروردین برای من آخرین روزهای یک سال بیخوابی و بیخوابی و بیخوابی بود. ناصر میدانست من نمیتوانم به برلین بروم؛ این شد که اعلام کرد، برای نوروز به لهستان میرود و چند روزی با دوستاناش آنجا میماند. برایش سفر خوبی آرزو کردم. قول داد موقع سال تحویل به من زنگ بزند. ناصر که خیلی نگران بود، نکند تنهایی مرا افسرده کند، سفارش میکرد برای خودم روی میز تحریر هفتسین کوچکی درست کنم و لااقل موقع سال تحویل لباس مرتب بپوشم. به او اطمینان دادم، نوروزهای زیادی را به تنهایی گذراندهام و جای نگرانی نیست. اصرار ناصر اما بر اینکه “لباس عید” بپوشم و سفره پهن کنم و باقالیپلو بپزم، به نظرم عجیب آمد.
من آدم منظمی نیستم یا بهتر بگویم، به طرز وحشتناکی نامنظمام. مسئول نظم خانه ناصر است و وقتی او نیست من جشن میگیرم؛ هر چیز را هر جا که دلم خواست پرت میکنم، لباسهایم را هر جا عوض کردم، میگذارم بماند؛ لیوانهای چای و قهوه را دست نمیزنم تا دیگر لیوان تمیز نداشته باشم و بعد یکباره همه را میشورم. البته این چند سالی که دیگر ماشین ظرفشویی داریم، که به اصرار من خریدیم، زحمت من خیلی کمتر شده است. همهی اینها را گفتم تا بتوانید تصور کنید، تکاتاق من بعد از یک سال خواندن و نوشتن و خواندن و نخوابیدن و خواندن و نخوردن به چه روزی افتاده بود!!! از کتار میز تحریر راه ِ باریکی به سمت حمام باز بود، از همان جا به سمت در اتاق؛ غذایم را تقریبن هر روز الیزابت به هربرت میداد برایم بیاورد و روی میز تحریرم … ناصر میگوید، مثل طویلهی خوک است، من میگویم، میدان جنگ است. تصور کنید با این اوصاف آن سال روی میز تحریر من چه خبر بود: لپتاپ بود و جلوی خالی آن برای دستهایم و بقیه … (شکلک آدمک شرمندهی یاهو با لپهای سرخ).
نیم ساعت به سال تحویل تلفن زنگ زد و من همچنان در شلوغپلوغی ِ خودم غلتان صدای ناصر را از آن طرف خط شناختم. از او پرسیدم، ورشو نمیرود، گفت، نه و آنجا در یک روستای دورافتادهای هستند که بوی گوسفند میدهد. در پاسخ به سئوالات ناصر که آیا سفره چیدهام و حمام رفتهام و سبزیپلو درست کردهام و … ، برای اینکه غصهدارش نکنم، گفتم، بله؛ همهی این کارها را کردهام و تنهایی نوروزکی برپا میکنم. دروغ به نظر خودم مصلحتی بود و بیشتر برای این بود که نوروز او را خراب نکنم. به هر حال فکر میکنم حداقل سه روز بود دوش نگرفته بودم و کماهمیتترین چیز برای من در آن ساعتها نوروز بود. پیش از خداحافظی کمی سر به سر هم گذاشتیم و گفتم، خوش بگذراند و اگر تصادفی موردی به تورش خورد جای مرا هم خالی کند و میخندیدیم که زنگ در به صدا درآمد. من معمولن در خانه را باز نمیکنم، مگر اینکه بدانم کسی قرار است بیاید. ناصر هم این را میداند. پرسید: «زنگ میزنند؟» گفتم: «آره.» گفت: «پس چرا در رو باز نمیکنی؟» گفتم: «منتظر کسی نیستم.» دوباره صدای زنگ بلند شد. ناصر گفت: «شاید پستچیه.» گفتم: «برام کاغذ میندازن میرم پست میگیرمش.» از ناصر اصرار بود و از من انکار. نمیدانم چهقدر طول کشید تا بالاخره ناصر مرا راضی کرد، بروم در را باز کنم. با غرغر فراوان بالاخره رفتم جلوی در و همانطور که گوشی تلفن در دستم بود در را باز کردم. بله! ناصر جلوی در ایستاده بود.
بعد از شوک اولیهی غافلگیر شدن و شادی ِ آمدن او، متوجه خودم و وضعیتام شدم: یک فاجعهی به تمام معنی!!! شلوار ورزشی و پلیور عهد بوق تنام بود، موهایم چرب و کثیف، ابروهایم مثل دخترهای 15 ساله، و خلاصه میشد با آن ریش و سبیل و موهای چند سانتی ساق ِ پا مرا با آقای باورصاد اشتباه گرفت. از وضعیت ظاهرم که بگذریم، اوضاع اتاق وحشتناک بود! هم خوشحال بودم و هم نگران. به ناصر دروغ گفته بودم و البته خیلی شرمنده شده بودم.
بعد از اینکه ناصر را از همان کورهراه به سلامت تا میز تحریر رساندم و روی صندلی نشاندماش، دویدم توی حمام. کمتر از 20 دقیقه به تحویل سال مانده بود. ناصر گفت، روی میز را جمع و جور میکند، چون اگر بخواهد روی فرش را جمع و جور کند باید به یک پروسهی طولانیمدت فکر کند. سفرهی سهسین را روی میز چید. فقط سیب داشتم و سرکه و سکه! بله! آقای باورصاد با دامن از حمام خارج شد و با آقای غیاثی نشستند کنار سفرهی سهسین.
آن روز ما دو تا خیلی خندیدیم و آن نوروز تبدیل شد به یکی از بهیادماندنیترین نوروزهای من. البته عامل دیگری هم برای جاودانه شدن این نوروز وجود داشت و آن هم شکستن عینک هزار یورویی ناصر بود. فردای نوروز درحالیکه من پشت میز نشسته بودم و داشتم میخواندم، ناصر شروع به جمع و جور کردن اتاق کرد. بعد از شستن ظرفها و جمع کردن لباسها، شروع کرد کتابها را در قفسههای کتاب چیدن. بعد از اینکه مجموعهی 18 جلدی آثار فروید را یکی یکی پیدا کرد و در باکس ِ مخصوص خودشان گذاشت، باکس را بلند کرد که بالای قفسهی کتاب بگذارد. تا رسیدن باکس آن بالا راهی نمانده بود که هر 18 کتاب ریخت روی سر ناصر و عینک ِ قیمتی او شکست. بعد از این حادثه تصمیم گرفتم کمی منظمتر شوم و شدم. نظم خوب است. زندگی را راحتتر میکند.
نوروز بر همهتان مبارک. به امید روزهای بهتر.
2 دیدگاه