از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست!

تکه گوشت بی‌مصرفی به نام زبان

ارسال‌شده در نقد فرهنگ توسط شهلا باورصاد در 22. مارس 2009

یکی از مشکلات من با هم‌وطنان یا به‌عبارتی فرهنگ وطنی این است که تو به عنوان یک طرف گفت‌وشنود مرتب مجبور به ذهن‌خوانی هستی، مجبوری حدس بزنی. “ما” عادت نداریم از آن‌چه در درون‌مان می‌گذرد حرف بزنیم و حتا بدتر، درست خلاف آن‌چه در درون‌مان می‌گذرد را ادعا می‌کنیم. آن‌قدر تابو، آن‌قدر اخلاق، آن‌قدر درگیری با خود و خودزنی در فرهنگ ایرانی رایج است که ارتباطات ایرانی را تبدیل به روابطی فرساینده می‌کند. یکی از دوستان افغان می‌گوید، در روابط بین افغان‌ها هم می‌توان مشابه این وضعیت را دید.

بخش بزرگی از ما ایرانی‌ها با خودمان رودربایستی داریم، نمی‌توانیم با خود ِ خودمان آشتی کنیم، همیشه در حال اجرای یک نقش هستیم؛ نقشی که دیگران می‌پسندند. از احساساتمان، از علایق و از آن‌چه منزجرمان می‌کند نمی‌گوییم. این حدس زدن‌ها، این درگیری دائمی ذهنی ارتباط‌ها را نه فقط سخت می‌کند، بل‌که تبدیل به بار می‌کند. نمی‌گویم در آلمان و بین آلمانی‌ها این ازخودبیگانه‌گی وجود ندارد. ازخودبیگانه‌گی ِ آلمانی‌ها از جنس دیگری ست، به تو امکان انتخاب می‌دهد، با یک معادله‌ای سروکار داری که رو است، می‌توانی تحلیل‌اش کنی، می‌توانی انتخاب کنی! در بسیاری از روابط ایرانی نمی‌دانی با کی طرف هستی، چه‌قدر از آن‌چه بر زبان می‌آورد واقعی ست، چه‌قدر از آن علاقه‌ای که به تو نشان می‌دهد علاقه‌ی واقعی ست و چه‌قدرش محض سردرآوردن از زندگی تو و نهایتن ارضاء حس کنج‌کاوی ست. انسان ایرانی خیلی کم‌تر از انسان آلمانی قابل برآورد است.

سال‌ها ست که دیگر به جشن‌های نوروزی که ایرانی‌ها برپا می‌کنند نمی‌روم. گذشته از این‌که از پاییده شدن و حرافی‌های بعد از آن بدم می‌آید، راحت هم نیستم. دو گیلاس شراب که بنوشی و دو دور که برقصی در چشم برخی از مهمان‌ها تبدیل می‌شوی به آدمی مست که دیگر کنترل بر روی رفتار خود ندارد؛ این درحالی ست که مطمئن هستم همان‌ها غبطه‌ی این را می‌خورند که جای تو باشند. البته به جشن‌های خوب هم رفته‌ام، اما دیگر حاضر به رها کردن تیری در تاریکی نیستم و قید همه‌ی این مهمانی‌های مکش‌مرگ‌ما را زده‌ام.

عمر کوتاه است و من یکی دو سالی ست دیگر به روابط فرساینده تن نمی‌دهم. به جای نشستن و شاهد رفتارهای ناصادقانه بودن، می‌نشینم به خواندن یک مقاله، موسیقی گوش می‌کنم، سری به آنته می‌زنم تا قهوه‌ای با هم بنوشیم و از پروژه‌هایش برایم حرف بزند.