بیخانهمان
در اروپا پدیدهای هست به نام بیخانهمانی؛ همان کارتونخوابی ایران. بیشک بخش بزرگی از بیخانهمانهای آلمان مثل همتاهای ایرانیشان، انسانهایی درهمشکسته، نه معتاد بلکه دائمالخمر و تنها هستند.
اما همهی بیخانهمانهای آلمانی واجد خصوصیاتی که در بالا نام بردم نیستند. برخی از آنها از مالکیت وحشت دارند، از قید و بند فراری هستند، از روابط جامعهی سرمایهداری دلزده و مأیوس اند. هیدلبرگ به خاطر سابقهی دانشگاهاش از جمله شهرهایی ست که مثل آهنربا گروه دوم بیخانهمانها را جذب میکند. این گروه مشتری ثابت درسگفتارهای پروفسورهای فلسفه، روانشناسی، الهیات، علوم سیاسی و جامعهشناسی هستند.
یکی از این بیخانهمانها را بیش از ده سالی ست میشناسم. نه الکلی ست و نه سیگار میکشد. یک ماشین دارد که شبها در آن میخوابد. زمستانها، وقتی دیگر خیلی سرد میشود، به خانهی خواهرها و برادراناش که همه یا معلم و مهندس یا کارمند بانک و تکنیسن هستند میرود. هانس روزنامهی بیخانهمانها را میفروشد و درآمد ناچیزی از این طریق دارد. او از دولت حدود 250 یورو کمکهزینه میگیرد. هانس انسان خیلی آرامی ست. به قول آلمانیها خود ِ آرامش است (Die Ruhe selbst). آرام حرف میزند، آرام غذا میخورد و آرام قدم برمیدارد. هانس در ماشیناش تنها روزنامه کهنه جمع میکند. هیچ چیز دیگر مبنی بر تعلق مادی در بساط هانس یافت نمیشود. دورانی که به شدت مشغول کارهای دانشگاهی بودم، دو بار از هانس نامه داشتم. یک بار از لیشتنشتین و یک بار از بوداپست. در هر نامه چند خطی برایم نوشته بود و پرسیده بود کارهای دانشگاه کی تمام میشوند و هر بار توصیه کرده بود، بهتر است دنبال شغلی نگردم و در عوض به اتمام کار فکر کنم. او در هر نامه یک بیست یورویی ِ آبی در یک کاغذ سفید پیچیده و در پاکت گذاشته بود.
ارتباط نور آفتاب و احساس شادی و خوشبختی
خزندهگان جانوارن خونسردی هستند که انرژی و گرمای لازم بدنشان را از نور خورشید میگیرند. آنها بدون خورشید میمیرند. نمیدانم ارتباط نور خورشید و تعادل و شادی انسانها از نظر علمی ثابت شده است یا نه. اگر نشده، تئوریای ست که میشود به طبیعت ارائهاش داد و بعد در جهت اثباتاش تحقیق کرد.
در آلمان هشت-نه ماه در سال آفتاب نیست. آفتاب که درمیآید مردم یکباره عوض میشوند؛ میخندند، خوشاخلاق اند، گذشت میکنند، خوشبخت اند. فکر میکنم پوست ما قادر به جذب نوعی از انرژی ِ خورشیدی ست که عامل ترشح هورمونهای شادی و خوشبختی ست.
نظریهاش از من، حق انحصاریاش از هر دانشمندی که ثابتاش کرد.
چرا بهتر است در انتخابات شرکت کنیم
در ایران انقلابی رخ نخواهد داد
دوست خوبم سهند کامنتی در زیر یکی از پستهای مربوط به انتخابات گذاشته است. این نوشته و احتمالن یکی دو نوشتهی بعدی تحلیل من و دلایلام برای شرکت در انتخابات است که فکر میکنم تنها راه رسیدن به دموکراسی در ایران است. پیشفرضهای من برای همراهی و نتیجهگیری بهتر از گفتوگو اینها هستند:
1- ما هیچکدام عالم علم سیاست نیستیم، اما به جهت حق انسانی خودمان اجازهی انتخاب داریم. بنابراین بهتر است از عنصر قطعیت در بحثمان فاکتور بگیریم.
2- همهی ما آرزو میکنیم، ای کاش کسی مثل ویلی برانت یا هلموت شمیت رییسجمهورمان میشد. امکانات و شرایط ما اما چیز دیگری اقتضاء میکند، یعنی اگر هلموت شمیت هم رییسجمهور کشور ما میشد، بر زمیناش میزدند و بلای مصدق را سرش میآوردند.
3- تنها کاندیداهایی که میتوانند بالا بیایند کروبی و موسوی هستند؛ نه به این دلیل که از دیگر کاندیداهای احتمالی لایقتر اند، بلکه به این دلیل که پشتیبانان قرصتر و قدرتمندتری دارند.
4- پیش از هر چیز فکر میکنم، برخی از ما دوباره به دام روش غیرنقادانهی احساسی شرقی خودمان افتادهاند و به جای تحلیل وضعیت به حمایت از یک کاندیدا مشغول اند. بحثی که من اینجا میخواهم مطرح کنم، بههیچوجه له یا علیه یک کاندیدا نیست. پشت سر یک کاندید افتادن به نظر من نه فقط عقبمانده است، بلکه در تقابل با روح تفکر و نقد است. منظور من این است: تحلیل شرایط و تحلیل رفتاری-شخصیتی کاندیداها میتواند به پازل انتخاب بهتر شکل بدهد. چهبسا حتا به این نتیجه برسیم، فلان کاندیدا آدم روشنفکرتر و بافرهنگتری ست، اما کاندیدای دیگر با توجه به شرایط ایران و نگاه مردم برای ریاست جمهوری مناسبتر است.
5- وعده و وعیدهای قبل از انتخابات سندرمی ست که همهی سیاسیون از آن رنج میبرند؛ در همه جای دنیا. بنابراین به چنین میکنم و چنان میکنم کاندیداها کمتر توجه کنیم و به تحلیل اوضاع بپردازیم.
من معتقدم در ایران انقلابی رخ نخواهد داد. برای اثبات این ادعایم شرایط وقوع انقلاب در ذات خود به عنوان انقلاب برمیشمارم:
1- نظام جمهوری اسلامی از طرفی با تعریفهای نظامهای توتالیتر انطباق دارد و از طرفی در حال شدن است. در فاز اول نظام ما شاهد یک نظام دیکتاتور توتالیتر بودیم و در فاز بعدی، از اوایل دههی هفتاد، شکل حکومت عوض میشود و از توتالیتر به مستبد تغییر ماهیت میدهد؛ رسانهها از دست نظام خارج میشوند، انجیاو ها شکل میگیرند، برنامههای تلویزیونی جدید (کانال چهار) اضافه میشود. بحثهایی که در سالهای اخیر در ایران توسط کسانی مثل اکبر گنجی، عمادالدین باقی، عیسی سحرخیز و خیلیهای دیگر مطرح شدهاند، در ضدیت با پایههای نظام هستند. ممکن است به آنها عمل نشود، اما مطرح میشوند. مهم مطرح شدن آنها ست که به معنای تغییر مجدد شکل حکومت است. گذشته از این به روزنامهها هم که نگاه کنیم نمیتوانیم از ایران به عنوان یک کشور دیکتاتوری مطلق حرف بزنیم. شما را رجوع میدهم به بحث عمادالدین باقی در روزنامهی اعتماد ملی. از این قبیل بحثها در روزنامههای ایران فراوان است. وجود انجیاو های متفاوت نشانهی آزادی عمل ِ نسبی افراد این جامعه است. حتا در بدترین و خفقانآورترین سالهای پس از انقلاب کتابهای امیل زولا در ایران چاپ میشد. امروز داستانها و رمانهایی در ایران چاپ میشود که نشانههای روابط خیلی باز ِ اروپایی در آنها هم به چشم میخورد. نمونههایش “بیبی شهرزاد” و “سرخی تو از من”. شاید باور نکنید ولی امروز میتوانی در مقابل پلیس بایستی. برای خود من حداقل دو بار پیش آمد. لطفن نگویید، که چی! ما وقتی کار علمی میکنیم، پیش از تحلیل ذهنی به مشاهدهی عینی، مکرر و مستمر نیاز داریم. تکلیف یک حکومت را، مثل یک انسان، نمیشود یک بار مشخص کرد و برای همیشه پروندهاش را بست. باید بتوانیم حکومت و شرایط را تحلیل کنیم تا مناسبترین رفتار را انتخاب کنیم. به ادبیات مسعود نقرهکار در این مقاله توجه کنید. ما دیگر نمیتوانیم اینقدر یک وجهی به امور نگاه کنیم. تنها کسی میتواند یک مخروط سهبعدی بکشد که حجم سهبعدی آن را مشاهده کرده باشد، آن را از چند وجه مشاهده کرده باشد.
2- سوپاپ اطمینان از اول انقلاب در ایران باز بوده است. همهی ما به خاطر داریم، ناسزاگویی به نظام از همان سالهای اول انقلاب در ایران مرسوم بوده است. این درست بر خلاف زمان محمدرضا ست. آن موقع کسی جرئت اعتراض در انظار عمومی نداشت. حتا میدانم برخی میترسیدند به ملاقات خواهر و برادران زندانیشان بروند. در ایران بعد از انقلاب این رسم برافتاد و مردم در صفها به راحتی ناسزا گفتند و میگویند. به همین دلیل خشم ِ انفجاری که لازمهی انقلاب است در ایران وجود ندارد. بخش بزرگی از این خشم در همین فحش دادنها توی صفها و خیابانها خالی میشود. من حتا متوجه شدم، دیگر کمتر کسی علاقه به این گونه اعتراضها دارد و بخش بزرگی به دنبال مشارکت و تغییر هستند.
3- جوانان بزرگترین نیروهای یک انقلاب هستند. اما آیا جوانان امروز واجد شرایطی هستند که به خطری مثل انقلاب تن دهند؟ پدیدهی جهانی بیتفاوتی جوانان به ایران هم خیلی وقت است رسیده است. جوانان ایرانی مثل دیگر جوانان ِ دیگر کشورهای دنیا آرمانگرا نیستند. آنها حاضر نیستند جانشان را برای یک انقلاب بدهند. بیتفاوتی سیاسی جوانان یک پدیدهی جهانی ست. جالبتر اما اینکه روحیهی مشارکت دارند و با انجیاو ها خیلی فعال همکاری میکنند. این نشانهی تغییر شکل مشارکت جوانان در امور اجتماعی ست. بچهها واقعن میروند و رأی میدهند. اصرار احمدینژاد برای پایین آوردن سن ِ رأیدهی بیدلیل نیست. در بیبیسی خواندم، جوانان برای خوردن مهر انتخابات در شناسنامهشان پای صندوقهای رأی میروند. این تحلیل هم ادامهی سیاست دایی جان ناپلئونی ست. بچههای ایران معجون عجیبی هستند که با نسل من خیلی فرق دارند. من این را به فال نیک میگیرم. آنها رأی دادن را جدی میگیرند. با موهای ژلزده به مراسم عاشورا میروند و برای امام حسینشان سینه میزنند. ما این را نمیفهمیم. ما فکر میکنیم، کسی که برای امام حسین سینه میزند باید ظاهری عذادار هم داشته باشد. ولی این بچهها جور دیگری به قضیه نگاه میکنند. برای این بچهها مشارکت مهم است و حکومت روی رأی آنها حساب میکند.
4- یکی از دلایل مهم وقوع انقلابها ورشکستی اقتصادی دولتها ست. جمهوری دموکراتیک آلمان را بیپولی از پا درآورد. ایران متعلق به آن گروه از کشورها ست که ورشکسته نخواهد شد و شهروندانشان از گرسنگی کنار خیابان نخواهند مرد. مهم نیست چه نظامی در ایران حاکم میشود؛ مهم این است که نفت پول مفتی ست که میرسد. همین حالا با وجود عدم ثبات اقتصادی وضع مردم نسبت به دوران محمدرضا خیلی بهتر شده است. دیگر مثل سابق محلههای مخوف مثل جوادیه یا اسلامشهر در تهران، یا مفتآباد در اصفهان وجود ندارند. در خوزستان و برخی استانهای دیگر چرا. اما همه چیز متأسفانه در تهران اتفاق میافتد. اگر بلوچها را آب ببرد، کسی نخواهد فهمید.
با توجه به ویژهگیهای بالا نتیجه میگیرم، انگیزهی کافی برای ایستادن در مقابل خشونت نظامی ج.ا. وجود ندارد. شاید حرکتهای خودجوش ببینیم، اما چون پیشزمینهی لازم برای استمرار این حرکتها وجود ندارد، معمولن عقیم میمانند.
پرسشی مطرح میکنم که خیلی دوست دارم نظر شما، مخصوصن هموطنان ساکن ایران را در مورد آن بدانم. سئوال این جاست، در صورت حتا یک انقلاب در ایران کیفیت دموکراسی چگونه خواهد بود؟ در این سی سال همه چیز آنقدر ویران شده است که وقوع از امروز به فردای یک انقلاب به نظر من تنها میتواند اثرات سوء داشته باشد. همهی رونماها را نظام جمهوری اسلامی ویران کرد. دانش، حضور ارزشها و مسئولیت برای استقرار یک دموکراسی در ایران فعلن موجود نیست. البته بخشی از این قابلیتها طی یک حکومت دموکراتیک ساخته میشوند، اما ریشهها و نیاز به آن باید اول جوانه زده باشد و مهم تر از کجا بدانیم با یک انقلاب دوباره دچار دیکتاتور دیگری نخواهیم شد. درست است! وضعیت آنقدر اسفبار است که باید یک چیزی عوض شود. به باور من آن چیزی که باید عوض شود یک انقلاب درونی در این مردم است که دارد اتفاق میافتد. آشغال ریختن، آزادیهای فردی-جنسی هر چند به اکراه، پررنگ شدن فردیت، آشتی فرهنگی اقوام با هم، پررنگ شدن نقش زنان در جامعه و … نظام جمهوری اسلامی بخش سرکوب شدهی ما را جانی دوباره بخشید. این مردم باید روی خودشان کار کنند و با همین حکومت بجنگند تا ارزشهای جدیدی برای خودشان به وجود بیاورند. با به وجود آمدن این ارزشها فرم حکومت خودبهخود ساقط خواهد شد. احتمالن برخی از دوستان با خواندن بند آخر عصبانی خواهند شد، اما من فکر میکنم، یک حکومت پیش از آنکه پدر شهرونداناش باشد، محصول خود آنهاست و دقیقن به جهت فشار و خشونت نظامیای که بعد از به قدرت رسیدن به شهرونداناش وارد میکند، آنها را به کسب خصلتهایی ورای آنچه نظام به آنها دیکته میکند وادار میسازد.
پینوشت: من با گفتوگو با هدف قانع کردن یا قانع شدن موافق نیستم. ما طرح مسئله میکنیم، حرف میزنیم و حرف یکدیگر را میشنویم. یکی از علتهایی که ما ایرانیها کار جمعی نمیتوانیم بکنیم این است که نمیتوانیم یا نمیخواهیم به حرف یکدیگر گوش بدهیم. قانع کردن یا قانع شدن در بستر زمان اتفاق میافتد. برای درک پرسپکتیو نگاه ِ دیگری باید بتوانیم در زمان چرخشی در سمت و سوی زاویهی دید دیگری داشته باشم.
افسر اساس ِ مراکشی
یوسف را من ندیدهام، ولی آنطور که پــِهتا (همان پیتر انگلیسی) تعریف میکند، قیافهی تیپیک مراکشی دارد: موهای فر ِ نهچندان ریز، پوست کهربایی، لاغر و نه چندان قدبلند. در آلمان مشمولان خدمت سربازی یا میتوانند یک سال به خدمت ارتش دربیایند و یا یک سال و دو ماه دورهی “خدمت به مردم” را بگذرانند. در این دوره جوانان در بیمارستانها، خانههای سالمندان یا پروشگاهها و غیره کار میکنند.
یوسف به جای ارتش “خدمت به مردم” را انتخاب کرد و یک سال و دو ماه در یک خانهی سالمندان کار کرد. یوسف تعریف کرده بود، با ساکنین خانه خیلی رفیق شده بوده و بهخصوص با پیرمردی هشتاد و چند ساله رابطهی خیلی خوبی داشته.
او میگوید، زمانی که داشته صندلی چرخدار پیرمرد را به سمت اتاقاش هل میداده به پیرمرد گفته، دورهی “خدمت به مردم”اش تمام شده و از هفتهی آینده دیگر نمیآید. به آسانسور که میرسند، پیرمرد به سمت یوسف برمیگردد، به او نگاه میکند و خیلی محکم میگوید: «جوان! شما افسر اساس ِ خوبی میشدید!»
«Junger Mann! Sie wären ein guter SS-Mann!»
احتمالن نمیتوانید قدرت رودهبرگر این جمله را تصور کنید. فقط کسی که آلمانیها را بشناسد، میتواند به عمق گروتسگ در این جمله پی ببرد.
ستون انتخابات
برخی از دوستان به من انتقاد میکنند، «ما فکر میکنیم با یک رییسجمهور اصلاحطلب وضعیت عوض میشود.» به این دوستان همیشه میگویم، اطرافیانشان را جدی بگیرند، فکر نکنند دیگران احمق هستند و فقط آنها توانستهاند، به حقیقت راه پیدا کنند. به اینکه حکومت جمهوری اسلامی باقی خواهد ماند ما هم واقف هستیم؛ اما اگر حتا یک درصد احتمال میدهیم، با حضور فلان کاندیدا در پست ریاستجمهوری وضعیت یک درصد بهتر خواهد شد، باید شرکت کنیم. به نظر من این نگاه که وضعیت باید آنقدر بد شود تا مردم “انقلاب” کنند، نگاهی خودخواهانه است. گذشته از اینکه در ایران مطمئنن انقلابی رخ نخواهد داد (مگر در هند و کرهی شمالی و چین در مقابل دیکتاتور و فقر انقلاب شده است؟)، وضعیت آنقدر اسفبار است که آرزوی مردم دیگر نه آزادی، بلکه زنده ماندن است. این حرف به این معنا نیست که ایرانیها وضع مالی بدی دارند. به هیچ وجه! آنچه دارد جان میکند روح این مردم است.
واقعیت این است کسانی مثل من که تا حال در انتخابات شرکت نکردهاند، کم نیستند. اصرار بر تکرار یک عکسالعمل نهفقط با روح نقد و دگرگونی ذهن و شرایط همخوانی ندارد، بلکه دربردارندهی یک نوع دگماتیسم ذهنی ست. سئوال اینجا ست: امروز باید چه کرد؟ دوستانی که در خارج از کشور زندگی میکنند، شرایط هموطنان در ایران را، با عرض معذرت، نمیفهمند. گذشته از این خارج از کشوریها هر چه نباشد در عافیت زندگی میکنند و به نظر من نظر قطعی دادن راجع به اینکه چه چیزی در حال حاضر برای مردم بهتر است و چه چیزی بدتر، نیاز به حضور طولانی در میان همان مردم دارد. ما خارج از کشوریها در حاشیه هستیم و درواقع کنار گود نشستهایم.
و اما نتایجی که تا حال گرفتهام: رییسجمهور آیندهی ایران بهتر است آدمی جاهطلب باشد، کسی باشد که مایل است نامش در تاریخ ثبت شود. باید قلدر باشد. باید به زبان همین مردم حرف بزند؛ از خودشان باشد. شعارهای روشنفکرانه به کار این ملت نمیآید. و مهمتر از همه باید بیشرم و گستاخ باشد.
رییسجمهور آیندهی ایران اگر این خصلتها را نداشته باشد نهفقط حرفش پیش نمیرود، بلکه میخورنداش.
با فیلترینگ چه کنیم!
وبلاگی که در ووردپرس دارم، سومین وبلاگی ست که بعد از فیلتر شدن آنهای دیگر درست کردهام. فیلترینگ گاهی ما را از شوق میاندازد، گاهی ما را وادار به آستهرفتن میکند، گاهی وادار به لجبازی میکند. امروز خوشبختانه راهی آسان برای عبور از فیلترینگ وجود دارد.
یک روز با ناصر رفتیم دیدار یکی از دوستان نویسنده در ایران. کتاب این دوستمان بعد از چاپ چندم و اخذ جایزهی گلشیری توسط ارشاد ممنوع و جمع شد. ناصر ناخودآگاه با این رفیق روبوسی کرد و گفت: «آقا، تبریک!» که البته فهمیدیم این رفیق خیلی غصهدار است و حتا دوپهلویی حرف ناصر هم نمیتواند او را به خنده بیندازد.
واقعیت این است فیلتر شدن از جانب حضرات نه فقط غصه ندارد، بلکه نشانهی این است، وبلاگ فیلترشده حرفی برای زدن دارد که به مزاج آقایان خوش نیامده است. در مورد کتاب هم همینطور است. نویسنده یا باید تن به خودسانسوری بدهد، یا با این موضوع کنار بیاید، ممکن است کتاباش چاپ نشود و یا حتا بعد از چاپ توقیف شود.
واقعن فکر میکنید تکلیف چیست؟ باید خنثا بود؟ بهتر است از اموری بنویسیم که خشم قدرتمندان را برنینگیزد؟ بهتر است در امور سیاسی و اجتماعی شرکت نکنیم؟
من دغدغهی دوستانی که سعی میکنند به گونهای بنویسند که به تریج قبای حکومتیان برنخورد میشناسم و البته میفهمم. به نظرم میرسد اما، این دوستان برای اینکه به سلامت از کورهراه فیلترینگ عبور کنند، مجبور به یک خودسانسوری چندوجهی هستند؛ کاری به نظر من غیرممکن. اگر قدرتمندان در ایران میتوانستند، جمیع وبلاگها و سایتهای غیرخودی را فیلتر میکردند، چراکه در هر وبلاگ یا سایتی حداقل یک پست انتقادی به امور اجتماعی/سیاسی/کشاورزی/ورزشی/رسانهای/دینی/ادبی و الا ماشاالله وجود دارد.
همهی ما میدانیم تشکیلات موازی در ایران نهفقط بسیار متنوع است، بلکه محدودهی کاریشان هم خیلی گسترده و متفاوت است. نقش دولت در ایران چندان پررنگ نیست و به همین دلیل گورباچوف-ای در ایران پا نخواهد گرفت. قدرت سیاسی-نظامی در ایران خیلی پراکنده است و به همین دلیل گاهی شاهد هستیم مثلن، حکم سنگسار جعفر توسط شاهرودی متوقف میشود، اما توسط یکی از تشکیلات موازی تأیید و اجرا میشود. اعلام میشود رکسانا صابری به زودی آزاد میشود، اما بعد از یک هفته متهم به جاسوسی میشود. تشکیلات موازی در همهی امور کشور و مردم ریشه دواندهاند؛ از فوتبال گرفته تا واردات چای، از گشت ارشاد گرفته تا کافینتها.
در یک سال و چند ماهی که خود من ایران بودم، تقریبن وبلاگخوانی را تعطیل کرده بودم. علت فیلترینگ بود و البته سرعت خیلی پایین اینترنت. اخبار را از طریق ایمیل روزانهی بیبیسی میگرفتم و وبلاگ خودم هم برای مدتی تعطیل بود. گوگلریدر را چند وقتی ست استفاده میکنم و آنطوری که از دوستان در ایران شنیدهام، دسترسی به وبلاگهای حتا فیلتر شده را هم ممکن میکند. استفاده از گوگلریدر آلترناتیوی در مقابل خودسانسوری ست که فکر میکنم نهفقط بیدرد و دردسر است، بلکه پوست گردویی ست که دست و پای درازدستان و پارو-پاها در آن جا نمیگنجد.
خواندن وبلاگها و سایتها از طریق گوگلریدر نهفقط این امکان را به کاربر میدهد، تن به سانسور ندهد، بلکه نوعی مقابله با قدرت ِ خودکامه ست که کمترین حقوق شهروندی ما را به رسمیت نمیشناسد.
نسل سیاستمداران بزرگ ریشهکن شده است!
پریروز، وقتی اعلام شد امریکا و آلمان و چند کشور دیگر به خاطر حضور احمدینژاد نمایندهای به کنفرانس ژنو نمیفرستند، از مرگ ِ تدریجی فرهنگ انتقادی در اروپا بیشتر مطمئن شدم. بگذریم که یاوههای احمدینژاد فقط پروپاگاندا ست و نه فقط احمدینژاد بلکه دولتاش به حقوق بشر اعتقادی ندارند (یادداشت مهدی جامی را در این ارتباط بخوانید)، اما گفتمانی که غرور اروپایی مخصوصن آلمانیها بود چه شد؟ منظور از گفتمان البته این نیست که بنشینی با احمدینژاد بحث و گفتوگو کنی. منظور طرح نقطهنظرات طرفین است، منظور استدلال در مقابل استدلال است، نظر در تقابل با نظر.
دیروز همهی برنامههایی که سرشان به تنشان میارزید بیشتر از آنکه به احمدینژاد اعتراض داشته باشند، به “سیاستمداران” و سران کشورهای خودشان اعتراض داشتند. نمایندهگان حقوق بشر از عدم حضور نمایندهگان دولتهای غربی در کنفرانس اعتراض داشتند. بایکوت کنفرانس ژنو اوج بیکفایتی سیاستمداران اروپایی و امریکایی را نشان میدهد.
سیاست یعنی صبر، یعنی فروخودن خشم، یعنی لبخند زدن در عین نفرت؛ سیاست یعنی “با پنبه سربریدن”! نسل سیاستمدارن قابل و باهوش ریشهکن شده است.
یاد دولت افلاطون میافتم، آرزوی او و پیشنهادش. سیاستمداران فعلی در دولت افلاطون احتمالن واکسی هم نمیشدند. یک واکسی به تواناییهای خودش عالم است. اینها خودشان را بزرگ میبینند، درحالیکه قابلیتهای همان واکسی را هم ندارند.
دلآرا-ها، قربانی قوانین قرونوسطایی
پیش از این هم در این وبلاگ نوشته بودم، قوانین در ایران کمتر جایی برای گذشت خانوادههای مقتولین باقی میگذارد. حکم یا قصاص یا آزادی و در بدترین حالت ده سال زندان واقعن ناعادلانه ست. پانزده تا بیست سال زندان برای یک قاتل مجازاتی درخور است و در کشورهایی که اعدام در آنها نقض شده این مجازات کاملن قانونمند و عادلانه ست.
من حتا موردی را میشناسم که خانوادهی مقتول از هراس انتقامگیری مجدد قاتل بر روی قصاص پافشاری کردند. تصور کنید، پدر مقتول به ملاقات قاتل میرود. قاتل نه فقط عذرخواهی نمیکند، بلکه به پدر مقتول سیلی میزند و تهدید میکند، به محض اینکه از زندان آزاد شد بچههای دیگر او را هم خواهد کشت. این درحالی ست که پدر مقتول حاضر به رضایت بود، درصورتی که قاتل یک “غلط کردم” بگوید و اصلن به همین دلیل به ملاقات قاتل رفته بود.
دلآرا دارابی و همهی کسان دیگری که به جرم قتل دستگیر میشوند، قربانی قوانین عقبماندهی ایرانی هستند. من مطمئنم اگر به دلآرا حکم بیست سال زندان داده میشد، نهفقط خانوادهی مقتول راضی میشدند، بلکه دلآرا هم میتوانست زنده بماند و فرصت دیگری در زندگی داشته باشد.
کتاب و موسیقی
تأثیر یک کتاب داستان یا شعر بر ما، تأثیری ذهنی ست. ما موقع کتابخوانی جز حس بینایی از حس دیگری استفاده نمیکنیم. کتاب میتواند شادمان کند یا به گریه بیندازدمان؛ یعنی این قدرت را دارد، ما را در موقعیتی قرار دهد که یک امر ذهنی، یعنی کتاب، را در تخیل بازسازی کنیم، به آن صورت واقعی بدهیم و طبیعتن به آن بخندیم یا با آن گریه کنیم یا با آن همزادپنداری کنیم.
خوانندهی “خوشسلیقه” در انتخاب کتاب وسواس دارد. ادبیات عامیانه را رد میکند، با شعرهای سانتیمانتال نمیتواند ارتباط برقرار کند و از برپاکردن تئاترهای تکراری در ذهناش حذر میکند. کمتر کتابی برای یک کتابخوان جدی بار نوستالژیک دارد. یک کتاب میتواند با خاطره پیوند بخورد، ولی نوستالژیک نمیتواند باشد. نوستالژی مزهی حسرت دارد. کتاب میتواند خاطرهای را زنده کند؛ چه خاطرهی مشترک بین قهرمانان کتاب و ما و چه خاطرهای که با یک کتاب بخصوص پیوند خورده است. علت اینکه کتاب کمتر میتواند نوستالژیک باشد این است که ما کتاب را به تنهایی میخوانیم، موقع خواندناش زمان و مکان خاصی را با دیگران تقسیم نمیکنیم، موقع دریافتاش تنها هستیم. خاطرهی دستهجمعی از آن با کسی نداریم.
کتابهای درسی دوران دبستان جزو معدود کتابهایی هستند که یادآوریشان با نوستالژی همراه است. علتاش هم این است که گروهی خوانده میشوند و همهی بچهها به یکسان آن را دریافت میکنند. کتابهایی که در دوران کودکی هم میخوانیم با احساس نوستالژیک همراه هستند. فکر میکنم چون نوستالژی همیشه خاطرهی حسرتبرانگیز “اولین بار” هم هست.
هر چهقدر ما در مورد کتاب وسواس داریم و تنها در یک راه به سمت کتاب قدم میگذاریم، در مورد موسیقی باز هستیم، با سبکهای مختلف موسیقی به وجد میآییم، از ملودیهای مختلف لذت میبریم و بهایی به انگ عامیانه-جدی بر یک موسیقی نمیدهیم. با عباس قادری از ته دل میخندیم، ترانههای پاپ گوگوش و هایده را زیر لب زمزمه میکنیم، با ابی میرقصیم، با طبل افریقایی چشمهامان را میبندیم و هوا را سنگین در ریهها میکشیم، با لوئی آرمسترانگ زانوهامان را مثل عنکبوت خم و راست میکنیم، با کلتسمای یهودیها چرخ میزنیم و اشک در چشمهامان جمع میشود، با نوکتورنهای شوپن زجه میزنیم و با شهرزاد کورساکوف آرزو میکنیم بالرین شده بودیم.
فکر میکنم، تنوع سلیقهی موسیقایی به این برمیگردد که موسیقی به عنوان یک امر شنیداری نسبت به کتاب به عنوان یک امر نوشتاری پیشینیتر است. میگویند قدیمیترین حس ما شنوایی ست. به نظرم میرسد، توانایی کشف ریتمها (Rhythmus) در ما قویتر از کشف موضوعات (Thema) است؛ یا بهتر بگویم، ما هنگام آفرینش یک ملودی یا ریتم خلاقتر از آفرینش یک موضوع جدید هستیم.
موسیقی در ذات خودش با نوستالژی عجین است، چون نه فقط هنری جمعی ست بلکه ریشههای اقتصادی-اجتماعی-فرهنگیاش خیلی عمیقتر از داستان هستند. موسیقی این ریشهها را به یاد شنونده میآورد. داستان ِ بهتر داستانی ست که جهانی باشد؛ یعنی متعلق به یک انسان خاص در یک فرهنگ نباشد، حس ِ مشترک (common sense) باشد. موسیقی اما هر چه به بستر خودش نزدیکتر باشد، شنیدنیتر و جذابتر است. موسیقی آفرینشی ست چند وجهی: شنیداری و گاهی گفتاری ست و پیوند عمیقی با رقص دارد. رقص نمایش چیزی ست که در کنه ما زندانی ست؛ آن چیست که در عمیقترین جای روان ما پنهان است؟ ابتذال است؟ پلیدی ست؟ عشق ست؟ انزجار است؟
من میگویم، همهی ما در درونیترین جای روحمان همهی این وضعیتهای مختلف عاطفی-روانی را ناخودآگاه پنهان کردهایم. به خاطر همین است، میتوانیم موسیقیهای مختلفی که هیچ ربطی به هم ندارند گوش بدهیم، از آنها لذت ببریم و با آنها حتا برقصیم و به خاطر همین است موسیقی به درون ما خیلی نزدیکتر از کتاب است.
این ترانهی روحپرور را گوش کنید. مطمئنم اشک در چشم همهتان حلق خواهد زد.
مقام چوببازی / رقص یه لمبه
مومن نژادها از بهترین نوازندهگان کرنا و دهل، یا همان تشمال در میان عشایر بختیاری بودند و هستند. پدرم تعریف میکرد وقتی تشمال مومن در نمره یک یا نفتون کرنا میزد صدای سازاش تا دروازه میرسید. عبدهممد یکی دیگر از نوازندهگان بسیار حرفهای کرنا بود که فکر میکنم در همان دوران ممنوعیت موسیقی در ایران مرد. زیباترین سهپا را عبدهممد مینواخت.
امروز نورالله مومننژاد خوشصداتر از هر کسی کرنا را به صدا درمیآورد. در اولین سالگرد بهمن علاءالدین در امامزاده طاهر کرج حدود یک ساعت از او فیلم گرفتم که نمیدانم چه شد. از آن همه فیلم و عکس که گرفته بودم دو عکس باقی مانده است.

نورالله مومن نژاد
یکی از اروتیکترین رقصهای محلی ایرانی رقص یهلمبهی بختیاری ست که دارد کمکم فراموش میشود. در ایذه و باغملک هنوز یهلمبه میرقصند، ولی ملودیاش در مسجدسلیمان و چارمحال بختیاری به یکی از ملودیهای چوببازی تبدیل شده است. در این رقص رقصنده یک بار لمبهی راست را در سه ضرب دهل به سمت همسایهی سمت راستاش تکان میدهد و در سه ضرب بعدی دهل لمبهی چپ را به همسایهی سمت چپ. منظرهی لمبرهای لرزان در سه ضرب فوقالعاده چشمنواز است.

چوب بازی
یک قطعه از نورالله مومننژاد میگذارم اینجا. از دقیقهی چهارده و سی ثانیهاش به مدت یک دقیقه ملودی یهلمبه نواخته میشود. نورالله در این قطعهی پانزده دقیقهای حداقل هفت بار ملودی را عوض میکند.

چوب بازی
مقام چوببازی / نورالله مومننژاد
عکسهای چوببازی از وبلاگ موسیقی ما
دیدگاه یک