وقت خنده!
لیزا یکی از دوستان خیلی عزیز و خوب من است. او به معنای واقعی کلمه یک دوست است؛ دوستی که میشود روی کمکاش حساب کرد، میشود با او ساعتها حرف زد و تبادل اندیشه کرد. لیزا همسر منوچهر است و معلم زبان و ادبیات آلمانی دبیرستانهای هیدلبرگ است. دیشب حرف انتخابات شد. به لیزا گفتم، 13 روز دیگر انتخابات است و برای اولین بار رأی میدهم. همانطور که حرف میزدیم یادم افتاد لیزا دوملیتی ست و تبعهی ایران هم هست. پرسیدم، شناسنامه دارد یا نه. گفت، مطمئن نیست، ولی پاس ایرانی دارد. بعد دست برد در کمد بغل دستاش و دو تا شناسنامه از آن بیرون کشید. هر دو را باز کرد و گفت: «این شناسنامهی من است.» نگاه کردم. مال دخترشان آیدا بود. آن دیگری ولی شناسنامهی لیزا بود. درحالیکه میخندیدیم گفتم: «وظیفهات را در برابر ملیتی که انتخاب کردهای ایفا کن. ملیت اولی سرنوشت تو بود، ولی این دومی را انتخاب کردهای.» گفت، اگر بداند اجازهی رأی دادن دارد بیتردید رأی میدهد؛ برای انتخاب نشدن احمدینژاد. مشکلاش این بود که فارسی نمیتواند بخواند. گفتم، اسم کاندیداها را به فارسی برایش مینویسم تا سرش کلاه نرود. گفت، با کمال میل. منوچهر گفت، رأی نمیدهد. گفتیم، مهم نیست و قرار شد روز 12 یونی بروم دنبالاش تا با هم برویم فرانکفورت.
25 سال پیش، همین روزها!
“حلول” را شانزده ساله بودم که نوشتم. دو سال بعد، بعد از اینکه جایزهی نقد ِ فیلم جشنواره ی سال 65 سینمای جوان ِ اصفهان را بردم، فرستادنام پیش آقای بهمن داوری یکی از کارگردانهای تئاتر خیلی مشهور اصفهان. قرار بود او کارهایم را بخواند و ببیند میتوانند از نوشتههایم به عنوان فیلمنامه استفاده کنند یا نه. از قبل داستان حلول را به دست آقای داوری رسانده بودم. آن موقع حلول تنها داستان کاملی بود که داشتم و بقیه طرح بودند. دختر جوانی بودم هژده ساله که هم به خودش خیلی مطمئن بود و هم از جدی گرفته نشدن میترسید. بهمن داوری را در دفتر تورج منصوری کارگردان “هوای تازه” دیدم. دفتری قدیمی بود در چهارباغ حوالی دروازه دولت. انگار دیروز بود؛ داوری نشسته بود روی یک صندلی کنار پنجره و من بیصدا و نامطمئن وارد اتاق شدم. داوری مردی خوشقیافه، قد بلند، جدی و مهربان بود. دستنوشته را نشانام داد و پرسید: «این کار شماست؟» فکر میکنم رنگ به صورت نداشتم. ضربان قلبام آنقدر بالا بود که نمیتوانستم نفس بکشم. گفتم: «بله.» پرسید: «حالا میخواهید چهکار کنید؟» گفتم، میخواهم وارد تئاتر بشوم و طراحی سیاهقلم هم میکنم. گفت، برای چه میخواهم وارد تئاتر شوم. به خودم گفتم، ای وای. فکر میکند شوهرداری چارهی من است. گفتم، علاقه دارم. با تأکید گفت: «تو نویسندهای! این داستان تو خیلی عجیبه. تو نویسندهای! تئاتر کار تو نیست.» ذهن کودک من همان موقع تشخیص داد پریدن ناگهانی بهمن از “شما” به “تو” نشانهی خیلی خوبی ست، نشانهی این است که داستان او را تکان داده است.
از آن روز 23 سال میگذرد و من کمکم حدود 40 داستان نوشتم و جمع کردم. شاید 15 داستان هم در رفت و آمدها و خراب شدن هارددیسکها و از دست رفتن زرنگار پرید. بهمن داوری را دیگر ندیدم، اما اعتمادبهنفسی که او آن روز به من داد همیشه یک گوشهای از روان من بود و به خاطر این احساس از بهمن داوری سپاسگزارم. تابستان گذشته شمارهی تلفن همراهاش را در اصفهان خیلی خیلی تصادفی پیدا کردم. با او اما تماس نگرفتم. فکر کردم حتمن میپرسد، کتابام کو و … چه داشتم بگویم؟!
دیروز خبر رسید اولین مجموعه داستانام تا نمایشگاه کتاب فرانکفورت چاپ میشود. ناشر سوئیسی دو سال امروز و فردا کرد و آنقدر لاابالیگری کرد تا بالاخره قیداش را زدم. آنقدر از دستشان عصبانی بودم و البته هنوز هم هستم، که حتا خبر ندادم ناشر دیگری پیدا کردهام.
با این اوصاف اما کتاب تا به مرحلهی چاپ برسد، تنها 40 درصد از پروسهی زندگیاش را پشت سر گذاشته است. سهم نویسنده از این 40 درصد در آلمان تقریبن 20 درصد است، چرا که یافتن ناشر اگر به همان پرمشقتی داستاننویسی نباشد، از آن سادهتر نیست. برای خارجیهایی مثل من که دیگر مشقت پیدا کردن ناشر خیلی فرسایندهتر است. بعد از چاپ کتاب نقش پخش و دیده شدن کتاب هم به نظر من 20 درصد از کل پروسهی شناخته شدن یا “موفقیت” کتاب را شامل میشود و 40 درصد باقیمانده نقش نقد است. در اینجا اگر در روزنامههای جدی آلمان حداقل 2 نقد مثبت نگیری، هیچ امیدی برای موفقیت کتابات نیست.
در هر صورت وظیفهی من به عنوان نویسندهی این 9 داستان تا اینجا به پایان رسید. بقیهاش دیگر خارج از ارادهی من است. خیلی وقتها تصادف سرنوشت یک کتاب را نقش میزند. وقتی کتاب “خانهی تابستانی، بعدن” از یودیت هرمان چاپ شد، ریشرانیتسکی در “کوارتت ادبی” گفت: «فکر میکنم، نویسندهی جدیدی پیدا کردیم.» یودیت هرمان با همین تک جملهی مارسل ریشراینتسکی از امروز به فردا تبدیل به نویسندهی درجه یک شد. به قول دوست ِ ساکسیفوننواز ما نـَـت نقش تصادف بسیار بزرگ است و دیده نشدن دلیل بر بیکیفیتی کار نیست. من از کیفیت داستانهایم مطمئن هستم. امیدوارم ویراستار خوبی کارها را تصحیح کند.
از نیچه
این دوبیتی مهمترین اصل اخلاقی نیچه و از دوبیتیهای “دانش شادمان” است.
Vademecum – Vadetecum
سخن و روش من تو را جذب میکند،
از من فرمان میبری، پیروی میکنی؟
تنها از خودت وفادارانه پیروی کن: -
اینطور من را دنبال کردهای – آهسته! آهسته!
Friedrich Nietzsche: Die fröhliche Wissenschaft; Werke II; S. 18; WBG Darmstadt; 1997
پینوشت: بیت دوم ترجمهی عنوان شعر است در یک جملهی خبری.
ستون انتخابات
اخیرن در وبلاگ ها مطالب عجیب و غریبی می خوانم. موضوع سلب قدرت از اصول گرایان کنار گذاشته شده و تب طرفداری از این یا آن کاندیدای اصلاح طلب برخی از دوستان را رها نمی کند. خصوصن هوادارن میرحسن موسوی از این موضع رفتار و حرکت می کنند که به نظر من خیلی عجیب و غریب است. خطاب به این دوستان: دوستان گرامی! فراموش نکنید، نکنیم نه فقط موسوی بل که کروبی در این نظام صاحب قدرت بودند و هستند. فراموش نکنیم وارد شدن به حتا یک اداره ی پیزوری در این نظام مستلزم رد شدن از چه فیلترهایی ست. فراموش نکنیم روی پرونده ی فارغ التحصیلی خیلی از ما به خاطر یک اعتراض ناقابل مهر ممنوع الخدمت خورده شده است. از کاندیدای مورد نظرتان بت نسازید. گذشته را در ذهن تان زنده نگه دارید. حافظه ی تاریخی همین است. من و شمایی که می گوییم، ایرانی حافظه ی تاریخی ندارد، ادب از بی ادبان بیاموزیم و فراموش نکنیم.
مصاحبه ی خیلی عالی عباس عبدی در اعتماد را حتمن بخوانید.
پی نوشت: با عرض معذرت به جهت کمبود وقت نیم فاصله ها رعایت نشد.
گروتسک
غمگین از عبادتگاه کوچک جنب مردهشورخانه میآیم بیرون. به ت. فکر میکنم و به اینکه، آیا روزی با او خداحافظی خواهد کرد؟ گفته بود، بیست و پنج سال طول کشیده است تا مرگ پدر را باور کند، تا با او خداحافظی کند. حالا یعنی تا آخر عمر…؟! مرگ همسر …؟!
سوار دوچرخه میشوم. باران باریده و شرجی هوا را با خود برده است. نشاطی در کنار حضور غم در من جمع شده است. جمع اضداد! یاد آن روزی می افتم که در یکی از خیابانهای جنبی دانشگاه تبریز راه میرفتیم و من به یکی از همکلاسیها گفتم، با دیدن دانشگاه توأمان دچار حس عشق و نفرت میشوم و او پرخاشگرانه گفته بود، در من اضداد جمع شدهاند و حضور اضداد در یک انسان عین نقص است، عین اختلال است، و من در خشمی طوفانی پاسخ داده بودم، از خودش چیزی ندارد و خزعبلات دیگران را بلغور میکند. گفته بودم: «من عین نقصام، عین اختلال روانیام. تو تا ابد دنبال فضیلت افلاطونیات بگرد.» چهقدر نگاه ما به دنیا ایدئولوژیک بود!
شادی من رنگی غیرانسانی هم ضمنن دارد. در میان اندوه و گریهها کشف کردم بهرسمیتشناسی حداقل در دو معنا قابل فهم است. یکی احترام و دیگری پاداش. پاداش را میدانستم، واژهی احترام را نمیتوانستم پیدا کنم. دفتر یادداشتام را در میان بغض درآوردم و یادداشت کردم، مبادا یادم برود. به چه فکر میکردم در آن فضای مرگ؟ حرف نوئی هم نیست این کشف! هگل همین را در قرن نوزدهم گفته بود. طبق تجربهی من اما، وقتی خودت به نتیجهای برسی درکات از یک موضوع همیشه عمیقتر و بنیادیتر است.
چراغ قرمز است. میایستم. جوانی به من نزدیک میشود. میپرسد، میدانم پل چرنی کجاست. چاق است. حدود سی سال باید سن داشته باشد. زباناش سنگین است. بهنظرم میرسد از عقبماندهگی ذهنی رنج میبرد. به قول آلمانیها موقع حرف زدن لالن میکند. میگویم، خیابان را مستقیم برود. سمت چپ پل چرنی ست. آدرس دقیقتر میخواهد. تاج دندانهایش ارهای ست؛ مثل دندان بچهها. به خودم میگویم، نباید بیشتر از بیست سال داشته باشد و فکر میکنم، مگر اسب است که سناش را با دنداناش تخمین میزنم. میگویم، تابلوی اتوبان را که دید، بپیچد سمت چپ. میگوید، آنجا، روی پل دنبال خواهرش میگردد. میگوید: «شنیدهام آنجا خودفروشی میکند. آمدهام ببینماش.» میگویم، فواحش شبها آنجا میایستند. میگوید، گفتهاند خواهرش روزها هم روی پل برای تنفروشی میایستد. میپرسد، ایستگاه قطار کجاست. خیابان سمت چپ را نشاناش میدهم و میگویم، از آنجا مستقیم به ایستگاه قطار میرسد. میپرسم، از کجا آمده است. میگوید، از ویسبادن آمده خواهرش را پیدا کند. میگویم، پیدایش میکند. شهر کوچک است. میگوید، مطمئن نیست؛ چون ممکن است خواهرش در آن خانه کار کند. از من میپرسد، میدانم آدرساش کجاست و تکرار میکند، میخواهد برود خواهرش را پیدا کند. نمیدانم منظورش درست چه چیزی، کدام خانه است. در ذهنام دنبال واژهای خنثا که تلخی واژهی فاحشهخانه را تعدیل کند میگردم. میپرسم، منظورش خانهی شادمانی ست. میگوید، بله. میگویم، هیدلبرگ فقط یک خانهی شادمانی دارد. نزدیک گمرک و پادگان امریکاییها. ادامهی پل چرنی. راه برگشت از خانهی شادمانی به ایستگاه قطار را میپرسد. برایش در هوا کروکی میکشم. لبخند تشکر که میزند، دوباره دندانهای ارهایاش را میبینم. خداحافظی میکند و به سمت پل چرنی میرود.
تصویر دندانهای کودکانهی جوان جای ت.، احترام، هگل و پاداش را در ذهنام میگیرد.
ستون انتخابات
عماد باقی را من خیلی قبول دارم. کاریسما دارد و زحمت کش است. او امروز در اعتماد ملی مطلبی چاپ کرده با نام “آدم سوزی در ایران”. وقت کردید بخوانید. ادامه ی مطلب در اینجا.
پی نوشت: هم وطنان خارج از کشور می توانند در همه ی کنسولگری ها رأی بدهند. رجوع به کنسولگری مسئول کد پستی شما الزامی نیست.
به چه کسی رأی میدهم!
مقدمه:
من هم مثل دیگر دوستانی که فکر میکنند، وضعیت در ایران از این بدتر هم میتواند بشود، به یکی از کاندیداهای به اصطلاح اصلاحطلبان رأی میدهم. در پاسخ به دوستانی که فکر میکنند وضعیت در ایران فاجعهبار است، باید بگویم خیر! اینطور نیست. اگر سری به عراق بزنیم یا قزاقستان، به کنیا یا هند، میبینیم وضع مردم چه از نظر مالی و چه “آزادی”های اجتماعی فاجعهآمیز نیست. منظور من البته اثبات این امر نیست که مردم از اوضاع خوبی برخوردار هستند، بلکه میخواهم بگویم، تلاش باید در جهتی باشد که در موقعیت کلمبیا یا مصر نلغزیم. جلوگیری از وقوع یک جنگ از بزرگترین مسئولیتهای ما ست و همه میدانیم، آغاز یک جنگ به کام اصولگرایان خوش خواهد آمد.
اینجا و آنجا در وبلاگستان خواندهام، برخی بلاگرها، بخوانید علمای دهر، به توهین به کسانی که تصمیم به رأی دادن دارند مشغول هستند و در این راه هیچ اتهامی را وانمیگذارند. باید به این گروه گفت، رأی دادن حق قانونی همهی شهروندان یک کشور است. در همین آلمان کسی که حق رأی دارد اجازه دارد مثلن به حزب ناسیونالدموکراتها یا همان نازیهای امروز رأی بدهد. دموکراسی در غرب آنقدر نهادینه شده که حق انتخاب حتا نازیها حق دموکراتیک شهروندان محسوب میشود. بنابراین از اینور آبیها که اصولن باید دنیادیدهتر و باتجربهتر از هموطنان در ایران باشند، انتظار بیشتری در مورد احترام به حقوق فردی انسانها میرود. از هیچ وبلاگی نام نمیبرم، از خشونت کلامی این دسته از بلاگرها میترسم. راستی خشونت! راجع به خشونت در اینترنت خواهم نوشت.
ما چه بخواهیم و چه نخواهیم یک رییس جمهور انتخاب خواهد شد. مردم ما مردمی مذهبی و احساساتی هستند. بخش عمدهای از ایرانیها کورهسوادی دارند. این موضوع البته با توجه به اینکه تا پیش از انقلاب 70% ایرانیها بیسواد بودند چیز عجیبی نیست. وضعیت اما نسبت به پیش از انقلاب چندان فرقی نکرده است، چرا که از سواد چندان استفاده نمیشود. حتا دانشگاهرفتهها و تحصیلکردههای ما هم چندان تمایلی به کتابخوانی ندارند. به نظر من یکی از مهمترین دلایل افت فرهنگی مردم بعد از انقلاب همین معضل است: فرهنگ ِ نقل (orality) و یاد گرفتن از طریق نقل از بین رفته است و فرهنگ خواندن و سواد (literacy) جا نیفتاده است یا بهعبارتی فقدان نقل با سواد پرنمیشود. یادگیری از طریق نقل تعطیل شده است و سواد پتانسیل انتقال ارزشها، تخیلات، منطق و تاریخ را ندارد.
رأی من به آن اصلاحطلبی خواهد بود که بتواند مردم عادی را جذب کند. همان مردمی که احساساتی هستند و نیمساعته میتوانند از انتخاب این کاندید به آن کاندید تغییر نظر بدهند. دغدغهی این مردم اقتصاد است و نه فرهنگ. هدف من و احتمالن خیلیهای دیگر البته از دور خارج کردن اصولگراها و احمدینژاد است.
کروبی نسبت به موسوی انتخاب بهتری ست. به غیر از دلایلی که در بالا ذکر کردم، کروبی برتریهایی هم نسبت به موسوی دارد که آنها را در پست بعدی لیست خواهم کرد.
کاندیدای مرگ

دیروز، به دعوت آمنستی، روز جهانی همبستهگی با تروی دیویس بود. دیویس در سال 1989 به جرم قتل یک پلیس در 21 سالهگی دستگیر شد. او با پای خود به مقر پلیس مراجعه کرده بود، چون ظاهرن در اطراف یک کلوپ دیده شده بود و با این کار میخواست رفع سوءتفاهم کند. در این کلوپ پس از قتل پلیس تیراندازی شده بود و ظاهرن عامل قتل پلیس عامل تیراندازی در کلوپ هم بوده است. دیویس تنها بر اساس شهادت چند شاهد دستگیر و محکوم به اعدام شد. بعد از صدور حکم اعدام برای دیویس برخی از شاهدان شهادت خود را پس گرفتند و اعتراف کردند، به اجبار پلیس شهادت دروغ دادهاند. تروی دیویس هیچ وقت به این قتل اعتراف نکرد.

در گردهمایی دیروز دستکم 400 نفر شرکت داشتند. بدون اغراق 70 درصد از شرکتکنندگان زیر 25 سال سن داشتند. دیدن این جمعیت جوان، جمعیتی که احساس مسئولیت میکند، بغض خوشحالی در گلو میشکند. بیجهت نیست در بادنوورتمبرگ سنتی و راست هیدلبرگ سالها ست توسط حزب سبزها اداره میشود. شهردار همجنسخواه هیدلبرگ نماد دیگرگونه بودن اهالی شهر است.

پینوشت: صفحهی حوادث اعتماد گزارشی راجع به خانم مهین، عامل قتلهای زنجیرهای ِ قزوین، ارائه داده است که خیلی خواندنی ست. برای اولین بار است میبینم، با مجرمین نه فقط مثل حیوانات وحشی رفتار نمیشود، بلکه به دلایل وقوع جرم هم توجه میشود، و حتا به عواقب جرم برای خانواده و نزدیکان هم فکر میکنند. حتمن بخوانید.
کشور چندزبانی
زوریخ شهر من نیست. زیبایی زوریخ بینقص است، کیچ است، باسمهای ست. زیبایی را وقتی درک میکنی که در تضاد با نازیبایی ببینیاش، بهار را بهواسطهی زمستان و وطن را بهواسطهی عبور از مرزها و بیوطنی. من زیبایی بینقص و بیتاریخ زوریخ را نمیپسندم.
پیشتر هم یک بار سوییس آمده بودم، قاچاقی، بدون ویزا. از ژانویهی امسال سوییس جزء شنگن شده و برای سفر به این کشور که تنها هفت و نیم میلیون جمعیت دارد احتیاج به ویزا نداریم. من چندان سفر نکردهام، اما در هر سفر میتوانستم تصور کنم در شهری که به آن سفر کردهام زندگی کنم. پاریس، رم و لندن هر سه شهرهایی زیبا هستند که منبع الهام خیلی خوبی هم ضمنن میتوانند باشند. زوریخ نه. تا حال در این شهر “کلان” تنها 2 خانهی قدیمی و دست نخورده دیدهام که طبق گفتههای دوستانام تا 5 سال دیگر خرابشان خواهند کرد. زوریخ شهری ست که از پیری میترسد، از نقص وحشت دارد. کلیساها و مکانهای قدیمی زوریخ همه شسته و رفته، سنگهای روبنا همه ساییده شده و رنگپریده اند.
زوریخ شهر من نیست، ولی هیچوقت در طول زندگی در آلمان بهطور جدی به این فکر نکرده بودیم، در کشوری دیگر جز آلمان زندگی کنیم. سوییس 3 زبان رسمی – آلمانی، فرانسه، ایتالیایی – دارد و چندین لهجه را بهرسمیت میشناسد. لهجهی آلمانی ِ سوییسی زبان رسمی بخشهای آلمانیزبان است. انگلیسی به اندازهی سه زبان رسمی دیگر اعتبار دارد. اینجا در زبان غلط میخوری و این غوطهورشدن در زبان احساس عجیبی به من میدهد که هنوز آن را بهدرستی نمیشناسم. در اولین فرصت به ژنو سفر خواهیم کرد. شنیدهام ژنو از چندفرهنگیترین شهرهای دنیا ست. اگر این تأثیر دوام پیدا کند، ژنو میتواند جای خوبی برای زندگی باشد.
طبیعی ست وقتی چنین پدیدهای را در کشوری که چند وجب خاک دارد میبینی و آن را با کشور خودت که چندین فرهنگی و زبانی ست مقایسه میکنی، دلت میگیرد. زبان نگهدارندهی میراث فرهنگی مردم است؛ زبان بخش عظیمی از هویت انسان را تشکیل میدهد.
چندی پیش شهزاده سرقندی در زمانه گزارشی از سفراش به ایران نوشته بود. شهزاده از اینکه همهی مردم در تهران فارسی صحبت میکنند متعجب بود. هوشمندانهترین قسمت این بخش از سفرنامهی شهزاده همین موضوع بود. کامنتهای زیر مطلب شهزاده عکسالعمل عجیبی بود که با هیچ الگوی رفتاری-فکری همخوانی نداشت. تصور من بر این است، به رسمیتشناسی زبانها و لهجههای ایرانی تنشزدایی بزرگی از جوامع ایرانی ست. به رسمیتشناسی زبانهای ایرانی یعنی ضمانت حفظ هویت اقوام ایرانی، یعنی همزیستی مسالمتآمیز بدون نیاز به خودفراموشی، یعنی لذتبخش کردن زندگی در کشوری که وطن تو است، یعنی غوطهور شدن در زبان.
لیلی و چشم مجنون / شاعر و آه ِ مفتون
دیدهاید عاشقها خطاهای معشوق را نمیبینند؟ دیدهاید برخی از معشوقها سالها عاشق را روی نوک انگشت میچرخانند و عاشق نه فقط بازی نمیکند، بلکه حتا درک نمی کند طرف ِ بازی ست؟ شنیدهاید قابلیت ِ نقد عاشق در طول پروسهی عشق ضعیف میشود و قدرت قضاوت از او سلب میشود؟
متوجه شدهاید ما کسانی را که دوست داریم زیبا میبینیم و آنهایی را که دوست نداریم زشت؟ ما حتا قادر هستیم، درصورتی که فرد نادیدهای را دوست داشته باشیم، تصویر زیبایی از او در ذهن بکشیم و او را، حتا نادیده، زیبا خطاب کنیم. اگر همین احساس را به غریبهها هم تعمیم بدهیم، آیا میتوانم ادعا کنم، انسانهایی که اطرافیانشان را زشت نمیبینند، استعداد دوست داشتنشان قویتر است؟
نمیدانم تضعیف قابلیت نقد (Kritikfähigkeit) را میتوانم به شیفتهگان ِ هنرمندان، شعرا و نویسندهگان تعمیم بدهم یا نه! شاید اگر بخواهم این کار را بکنم در تسلسل مرغ و تخممرغ بیفتم. مخاطب ِ فدایی در آغاز شیفتهی شخص ِ شاعر است یا شیفتهی اثر او؟ یا اینکه اول شیفتهی اثر میشود، بعد شیفتهی شاعر؟ سئوال اما شاید این باشد: اصلن من مجاز هستم در این پسزمینه (Kontext) از شیفتهگی حرف بزنم؟ آیا شیفتهگی گره خورده با اشتیاق جنسی نیست؟ یعنی شعبان جعفری هم عاشق شاه بود و به او کشش جنسی داشت؟! فرق عشق مجنون و مفتون چیست؟
یک بار در تحقیقی خوانده بودم، طرفداران ِ دوآتشه ی فوتبالیستها و فوتبال اغلب به شخصه در زندگی خصوصیشان آدمهایی ناکام هستند؛ کسانی که نتوانستهاند به هر دلیلی به آرزوهایشان دست پیدا کنند، کسانی که پیروزی قهرمانشان برای آنها به معنای پیروزی خودشان است. پسزمینهی علمی این تحقیق را نمیدانم، ولی فکر میکنم شیفتهگی مفتون بیشتر از این جنس باشد تا مجنون.