از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست!

25 سال پیش، همین روزها!

ارسال‌شده در داستان, زندگی توسط شهلا باورصاد در 30. می 2009

“حلول” را شانزده ساله بودم که نوشتم. دو سال بعد، بعد از این‌که جایزه‌ی نقد ِ فیلم جشنواره ی سال 65 سینمای جوان ِ اصفهان را بردم، فرستادن‌ام پیش آقای بهمن داوری یکی از کارگردان‌های تئاتر خیلی مشهور اصفهان. قرار بود او کارهایم را بخواند و ببیند می‌توانند از نوشته‌هایم به عنوان فیلم‌نامه استفاده کنند یا نه. از قبل داستان حلول را به دست آقای داوری رسانده بودم. آن موقع حلول تنها داستان کاملی بود که داشتم و بقیه طرح بودند. دختر جوانی بودم هژده ساله که هم به خودش خیلی مطمئن بود و هم از جدی گرفته نشدن می‌ترسید. بهمن داوری را در دفتر تورج منصوری کارگردان “هوای تازه” دیدم. دفتری قدیمی بود در چهارباغ حوالی دروازه دولت. انگار دیروز بود؛ داوری نشسته بود روی یک صندلی کنار پنجره و من بی‌صدا و نامطمئن وارد اتاق شدم. داوری مردی خوش‌قیافه، قد بلند، جدی و مهربان بود. دست‌نوشته را نشان‌ام داد و پرسید: «این کار شماست؟» فکر می‌کنم رنگ به صورت نداشتم. ضربان قلب‌ام آن‌قدر بالا بود که نمی‌توانستم نفس بکشم. گفتم: «بله.» پرسید: «حالا می‌خواهید چه‌کار کنید؟» گفتم، می‌خواهم وارد تئاتر بشوم و طراحی سیاه‌قلم هم می‌کنم. گفت، برای چه می‌خواهم وارد تئاتر شوم. به خودم گفتم، ای وای. فکر می‌کند شوهرداری چاره‌ی من است. گفتم، علاقه دارم. با تأکید گفت: «تو نویسنده‌ای! این داستان تو خیلی عجیبه. تو نویسنده‌ای! تئاتر کار تو نیست.» ذهن کودک من همان موقع تشخیص داد پریدن ناگهانی بهمن از “شما” به “تو” نشانه‌ی خیلی خوبی ست، نشانه‌ی این است که داستان او را تکان داده است.

از آن روز 23 سال می‌گذرد و من کم‌کم حدود 40 داستان نوشتم و جمع کردم. شاید 15 داستان هم در رفت و آمدها و خراب شدن هارددیسک‌ها و از دست رفتن زرنگار پرید. بهمن داوری را دیگر ندیدم، اما اعتمادبه‌نفسی که او آن روز به من داد همیشه یک گوشه‌ای از روان من بود و به خاطر این احساس از بهمن داوری سپاس‌گزارم. تابستان گذشته شماره‌ی تلفن هم‌راه‌اش را در اصفهان خیلی خیلی تصادفی پیدا کردم. با او اما تماس نگرفتم. فکر کردم حتمن می‌پرسد، کتاب‌ام کو و … چه داشتم بگویم؟!

دیروز خبر رسید اولین مجموعه داستان‌ام تا نمایش‌گاه کتاب فرانکفورت چاپ می‌شود. ناشر سوئیسی دو سال امروز و فردا کرد و آن‌قدر لاابالی‌گری کرد تا بالاخره قیداش را زدم. آن‌قدر از دست‌شان عصبانی بودم و البته هنوز هم هستم، که حتا خبر ندادم ناشر دیگری پیدا کرده‌ام.

با این اوصاف اما کتاب تا به مرحله‌ی چاپ برسد، تنها 40 درصد از پروسه‌ی زندگی‌اش را پشت سر گذاشته است. سهم نویسنده از این 40 درصد در آلمان تقریبن 20 درصد است، چرا که یافتن ناشر اگر به همان پرمشقتی داستان‌نویسی نباشد، از آن ساده‌تر نیست. برای خارجی‌هایی مثل من که دیگر مشقت پیدا کردن ناشر خیلی فرساینده‌تر است. بعد از چاپ کتاب نقش پخش و دیده شدن کتاب هم به نظر من 20 درصد از کل پروسه‌ی شناخته شدن یا “موفقیت” کتاب را شامل می‌شود و 40 درصد باقی‌مانده نقش نقد است. در این‌جا اگر در روزنامه‌های جدی آلمان حداقل 2 نقد مثبت نگیری، هیچ امیدی برای موفقیت کتاب‌ات نیست.

در هر صورت وظیفه‌ی من به عنوان نویسنده‌ی این 9 داستان تا این‌جا به پایان رسید. بقیه‌اش دیگر خارج از اراده‌ی من است. خیلی وقت‌ها تصادف سرنوشت یک کتاب را نقش می‌زند. وقتی کتاب “خانه‌ی تابستانی، بعدن” از یودیت هرمان چاپ شد، ریش‌رانیتس‌کی در “کوارتت ادبی” گفت: «فکر می‌کنم، نویسنده‌ی جدیدی پیدا کردیم.» یودیت هرمان با همین تک جمله‌ی مارسل ریش‌راینتس‌کی از امروز به فردا تبدیل به نویسنده‌ی درجه یک شد. به قول دوست ِ ساکسی‌فون‌نواز ما نـَـت نقش تصادف بس‌یار بزرگ است و دیده نشدن دلیل بر بی‌کیفیتی کار نیست. من از کیفیت داستان‌هایم مطمئن هستم. امیدوارم ویراستار خوبی کارها را تصحیح کند.