ایرانیها دل شیر دارند
انگار باید نوشتههایم را به قبل از جنبش و بعد از جنبش تقسیم کنم؛ مثل قبل از انقلاب و بعد از انقلاب.
از بعد از شروع جنبش هر کس که با من راجع به ایران و جنبش حرف میزند، با تعجب و تحسین میگوید: «ایرانیها خیلی شجاعاند!» این جمله را تقریبن همه بلااستثناء بر زبان میآورند. من مو به تنام میایستد، وقتی میبینم دانشجوها در آمفیتئاترها به حضور فلان صاحبمنصب اعتراض میکنند، یا در خیابانها و جلوی زندانها روبهروی پلیس سر تا پا مسلح فریاد میزنند. در نمایشگاه کتاب فرانکفورت، با اینکه میدانستند اینجا قدرتی ندارند، امواج خشونتشان به تن ما میرسید. در ایران که جای خود دارد.
اولین گروه موج سوم پناهجویان ایرانی به هیدلبرگ رسید. قرار است من از طرف آمنستی مترجمشان باشم. خیلی مشتاقام ببینم چه میگویند. ظاهرن اکثر آنها دختر هستند. میخواهم ببینم مثلن از پلیس میترسند یا نه! این ترسی بود که هر یک ما را سالها در اروپا بدرقه کرد و البته استثناء هم نداشت. همهی ما با دیدن پلیس راهمان را کج میکردیم. خود من حداقل به پنج سال وقت احتیاج داشتم تا با این ترس خداحافظی کنم. آمدن این جوانها برای ما غنیمتیست تا بدانیم چه شد و چه کردند و میکنند.
ضمنن راهپیمایی ِ 13 آبان ما با دو روز تأخیر برقرار است.
دلتنگیهای من – 1
از وقتی جنبش شروع شده است، دلنازک شدهام. پشت میز تحریر نشستهام، به فکر فرو میروم و اشکهایم میریزند پایین. پشت فرمان نشستهام، ترانهای گوش میکنم، میافتند پایین. با گلشید حرف میزنم، میگوید: «دخترخاله کی میآیی؟» چشمهایم خیس میشوند.
دوباره نوشتن
سلام. امروز تقریبن چهار ماه از شروع جنبش سبز ایران میگذرد. در این چهار ماه تقریبن هیچ کار نکردیم، جز اخبار و مقالهخوانی، جز تظاهرات و نشست، جز برنامهریزی و گاهی گریه. در این چهار ماه فقط یکی از ایدههای طرح داستانی را که در ذهن دارم نوشتهام؛ در یک جمله: «از خواب بیدار میشود و میبیند چپدست شده است.»
میزان فشاری که در این مدت بر همهی ما وارد آمد و میآید را گرفتهگی یکی از رگهای قلب دوستی بلاگر بر من روشن کرد. خوشحالم که این تظاهراتها و اعتراضها بود و هست تا بتوانیم خشم و امیدمان را بیرون بریزیم، تا خناق نگیریم.
درست روز انتخابات قرارداد کتابام رسید. از صندوق پست درآوردماش، گذاشتماش روی میز و از خانه دویدم بیرون. ناصر در ماشین منتظر من بود تا به فرانکفورت برویم. شش هفتهی بعد ناشر زنگ زد که لطفن زودتر قرارداد را امضا کن تا ویراستاری و طراحی جلد کتاب را شروع کنیم. پرسیدم، چند درصد حق تألیف من است. گفت، دوازده و نیم درصد. گفتم، امضا میکنم و میفرستم. امضا کردم و فرستادم.
امروز بعد از چهار ماه دوباره نیاز به نوشتن چشمک میزند. برگشتن به عادتهای سالیان چندان هم بد نیست! فردا به نمایشگاه کتاب فرانکفورت میرویم. اولین مجموعه داستان من هم آنجا ست. از شما چه پنهان، چندان شاد نیستم. کتاب بدون نقد یعنی چند صفحه کاغذ سیاه شده که بعد از مدتی از یادها میرود. تا اولین نقد، مثبت یا منفی، روی کتاب نخورد خوشحال نخواهم شد. دیروز با یکی از دوستان آلمانیام که کتاب را دارد صحبت میکردم. پرسیدم، کتاب را ورق زده است. گفت، زده است، اما نمیتواند بخواند اش. داستانها برای او زیادی غمگین و مالیخولیایی هستند. تأکید کرد اما که زبان زیبایی دارد. همین برای من کافی بود. نگرانی من از دیده نشدن کتاب به خاطر زبان کتاب است. در پس زبان آلمانی، فارسی هم قابل شنیدن است. این کار را با هدف انجام دادهام و برای حفظ این ویژهگی با ویراستاری کامل داستانها مخالفت کردهام. ببینیم حق با من بوده یا نه!
طرح روی جلد کتاب رو دوستم پارسوآ باشی برایم زده است. کتاب را از طریق آمازون میشود خرید. سعی میکنم در اولین فرصت کتاب را به فارسی در شبکه بگذارم. برخی داستانها نیاز به ویراستاری جدی دارند و به همین دلیل ممکن است طول بکشد.
سلام دوباره به خوانندهگان این وبلاگ و تا پست بعدی.
پی نوشت: با عرض معذرت، اینقدر این ماه ها نوشته ام که فراموش ام شده، چطور می توانستم تنظیمات متن را تغییر بدهم. ریز بودن خط و چپ به راست بودن متن به این دلیل است.
leave a comment