از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست!

قتل رامین پوراردنجانی ادامه ی قتل های سیاسی

Posted in جامعه by شهلا باورصاد on 19. نوامبر 2009

نامه‌ای از ایران

Posted in جامعه by شهلا باورصاد on 13. نوامبر 2009

شهلا جان،

مطلبت را امروز خواندم. گله داشتی از همراهی نکردن ایرانیان مقیم خارج. راستش من به خاطر تجربه‌ی 30 سال قبل زیاد ناراحت نیستم اگه با مردم داخل کشور همراه نباشند. باید قبول کرد بعضی ازاین افراد سی ساله ایران رو ندیدن، درک درستی از ایران ندارند و بسیاری هنوز خواب و رویای سلطنت دارند. پس نمیتونند برای مردم داخل تصمیم درستی بگیرند یا این جنبش را به راه درست هدایت کنند. در مورد همراه نبودن و یا انجام نگرفتن تظاهرات اگه سی سال پیش به خاطر نبودن رسانه های دیجیتال حضور ایرانیان مقیم خارج نشانگر اتفاقات درون بود ولی امروزه به یمن بودن اینترنت و ماهواره همه کانالها در کمتر از چند ساعت از اتفاقات با خبر می شوند. پس نگران نباش. باید ایران باشی و ببینی تولد دوباره ایران را. مردمی با افکار جدید. انگار پس از سی سال از خواب بیدار شدند. همه امیدوارند. همه یک دل اند. دیگه فرقی نداره از چه فرقه ایی باشی یا چه عقیده ایی. لائیک و مذهبی و سکولار همه در کنار همند. شاید ناراحت کننده باشه اگه بگم مردم در درون متحد ترند تا ایرانیان در خارج؛ که هنوز اتفاقی نیفتاده برای ایران دارند تعیین تکلیف میکنند. این بار برخلاف سی سال پیش باید چشم امید به درون داشت. شهلا باور کن ایران عوض شده. در این 5 6 ماه مردمی متفاوت از آنچه تو دیدی. پس نگران نباش و از همراه نشدن خارج نشینان دلسرد نشو. باید به آینده امید داشت. به امید دیدنت در ایرانی آزاد و آباد.

دوست عزیزم، پ.ی عزیزم،

حتمن یادت هست، یک سال و نیمی که در ایران بودم، چه‌قدر گله‌مند بودم؛ چه‌قدر ناامید! چه‌قدر سرخورده و بی‌رمق شده بودم. بارها به تو گفتم، حتا در بدترین سال‌های ج.ا. مردم این‌قدر بی‌هویت نشده بودند. دوستانی که وبلاگ‌ام را می‌خواندند می‌دانند آن روزها چه دل‌چرکین بودم. تعجب می‌کردم، چطور مردم دست‌شان در جیب یک‌دیگر است، چه‌طور این‌همه تحقیر و بی‌عدالتی را تحمل می‌کنند. نمی‌فهمیدم پوشیدن این روسری‌های رنگارنگ یعنی چه، وقتی ما با اصل حجاب مخالف هستیم. هفته به هفته از خانه بیرون نمی‌آمدم. از ترمز زدن ماشین‌ها جلوی پای‌ام عصبی بودم. یادم می‌آید، سال 74 که برای تحصیل به آلمان آمدم، به خودم گفتم، تنها وقتی برای زندگی به ایران برمی‌گردم، که 40 ساله شده باشم. فکر می‌کردم در 40 ساله‌گی به عنوان زن امنیت بیش‌تری دارم.

آن‌قدر مردم را در ته مغاک ابتذال، منفعت‌جویی و خودخواهی دیدم که با خودم عهد کردم، فکر وطن را از سر بیرون کنم و یک بار برای همیشه با کشور میزبان‌ام، که البته میزبان خیلی خوبی هم هست، یکی شوم. به دوستان‌ام گفتم، باید یک اتفاقی بیفتد. گفتم، سقوط بیش‌تر از این ممکن نیست. هم‌زمان می‌گفتم، ایرانی‌ها آن‌قدر در این لجن‌زار غلت خورده‌اند، که از بوی لجن کک‌شان هم نمی‌گزد. بن‌بستی بود برایم پایان این راه؛ راه مشترک من و وطن‌ام.

چاپ کتاب‌ام به آلمانی اولین قدم جدی یکی شدن من و وطن جدیدم بود. شرح‌اش را در وبلاگ نوشته‌ام. حتمن خوانده‌ای! در بحبحه‌ی انتخابات و انقلاب سبز کتاب آن‌قدر بی‌اهمیت شد که قراردادش هفته‌ها روی میزم خاک خورد. پیش از چاپ کتاب با خودم عهد کرده بودم، داستان “آن سوی رودخانه” را در هیچ شب داستان‌خوانی‌ای نخوانم. نمی‌دانم داستان را می‌شناسی یا نه! زندانی سیاسی سابقی که توسط بازجو مورد تجاوز قرار گرفته بوده، در گیر و دار کشتارهای 67 دوباره دچار کابوس‌های آن تجاوز می‌شود. نمی‌خواستم کتاب یک نثر سیاسی قلمداد شود. داستان را دوست داشتم، اما می‌خواستم کتاب به عنوان یک اثر ادبی و از منظر ادبیات بررسی شود.

دیروز در پاسخ به بـِـربــِـل که نوشته بود، پیشنهاد می‌دهد، در داستان‌خوانی شتوتگارت در فوریه، یا “آن سوی رودخانه” و یا “محل شهادت فاو” را بخوانم، نوشتم، در همه‌ی داستان‌خوانی‌های آتی “آن سوی رودخانه” را خواهم خواند. امروز من بیش‌تر از هر وقت دیگری ایرانی هستم. امروز من به داشتن هم‌وطنانم در ایران افتخار می‌کنم. امروز امیدوارم پروسه‌ی به ثمر رسیدن جنبش طول بکشد، تا مردم بتوانند در این چالش خودشان را پیدا کنند؛ همان خودی که خود مشترک ما ست. همان خودی که دل‌رحم است و بی غل و غش، بلند نظر است و آزاده.

به امید دیدن‌ات در کـُـنارستان‌های مسجدسلیمان، میان شقایق‌ها مخملی و بهمن‌های هنوز سبز.

از دور می‌بوسمت‌ات.

شهلای تو

آلمانی ها و جنبش سبز

Posted in جامعه by شهلا باورصاد on 8. نوامبر 2009

سیاست جنمی می‌خواهد که نه فقط هر کس ندارد، بل‌که تنها آدم‌هایی با ضریب هوشی بالا دارند. هورمون‌های جنسی به نظر من از فاکتورهای مهم پرشور کردن زندگی اند. شاید به همین دلیل جوانان نه فقط شجاعت‌تر از پا به سن‌گذاشته‌ها و پیرها هستند، بل‌که حس عدالت‌خواهی و اعتراض به وضعیت نامطلوب در آن‌ها قوی‌تر است. ساده‌تر بگویم، جوان گردن‌اش افراشته ست. جوانی که گذشته از افراشته‌گی گردن به سیاست و عدالت هم توجه دارد، حتمن باهوش‌تر از جوانی ست که به این مقولات بی‌توجه است.

هفته‌ی گذشته برای ترجمه به کمپ پناهنده‌گی رفته بودم. از شما چه پنهان تمام شوری که برای این روز در من بود، در دقایقی فروکش کرد. با خانواده‌ای ملاقات کردم که مدعی ست به دلیل شرکت در تظاهرات‌های پس از انتخابات ایران را ترک کرده است. نشسته بودند دسته‌جمعی پای تلویزیون – درست روز 13 آبان، یعنی روزی که همه در اینترنت در حال خواندن و تماشا کردن بودند – و وقتی ما رفتیم، حتا به اکراه برای حرف زدن با ما کنار میز نشستند.

باری! از هم‌کار من خواستند ترتیبی بدهد تا برای تظاهرات به شهرهای دیگر آلمان بروند. همان موقع شکی یقه‌ام را گرفت، که نکند می‌خواهند برای گردش از هیدلبرگ بیرون بروند. هم‌کارم گفت، تا تقاضای پناهنده‌گی‌شان تأیید نشود، اجازه ندارند از استان خارج شوند؛ بعد اضافه کرد که ما گروهی در هیدلبرگ داریم و به مناسبت‌های مختلف برنامه و تظاهرات دارند. من هم اطلاع دادم که شنبه ساعت 2 بعدازظهر تظاهرات داریم.

با این‌که ناخودآگاه‌ام می‌گفت، در این ساعت این دوستان یا خواب‌اند و یا پای تلویزیون نشسته‌اند، اما امیدوار بودم، اشتباه کرده باشم، امیدوار بودم بیایند و لااقل برای بهبود کیس پناهنده‌گی‌شان هم که شده در تظاهرات شرکت کنند و چهار تا عکس بگیرند. همان‌طور که حدس می‌زنید اما، ناخودآگاه‌ام حق داشت.

دیروز در راه‌پیمایی‌ای که ترتیب داده بودیم، بیش‌تر از همیشه متوجه تفاوت خلق و خوی ایرانی و آلمانی شدم. در حالی‌که حدود 10 نفر آلمانی در جمع ما بود که از این 10 نفر، یک نفرشان از فرانکفورت آمده بود و آن یکی از ستراسبورگ در فرانسه، کل افرادی که در تظاهرات شرکت کرده بودند، 80 نفر هم نبود. مهمان‌های ما از شهرهای کارلسروهه و شتوتگارت تقریبن 10 نفر بودند. یعنی حدود 50 نفر ساکن هیدلبرگ در تظاهرات شرکت کرده بودند. مایه‌ی تأسف و البته ناامیدی ست! فراوان اعلامیه چاپ کرده بودیم. آلمانی‌ها اعلامیه‌ها را از دست ما می‌قاپیدند. به نظر می‌رسد تظاهرات 13 آبان نقطه‌ی عطفی بود در غرب، تا غربی‌ها جدی‌یت و تداوم این حرکت را باور کنند. کار نیکو کردن از پر کردن است! انگار آلمانی‌ها می‌دانند این حرکت به سرانجامی به نفع مردم ایران خواهد رسید. معلوم شد ما را در طول این چند ماه می‌پاییدند، می‌دیدند؛ اما منتظر بودند ببینند این حرکت چه‌قدر جدی است. استقبال آلمانی‌ها از جنبش مردم ایران بی‌نظیر است!!! فرق بین خلق و خوی ایرانی و آلمانی در راحت‌طلبی و پشت‌کار نداشتن ایرانی‌ها ست. بی‌جهت نیست در عرصه‌ی فکر که نیاز به کار جدی، دنباله‌دار و پشت‌کار دارد به جایی نرسیده‌ایم. از سه هزار نفر ایرانی ساکن در هیدلبرگ و حومه، 50 نفر با ما هم‌راه بودند. راستی چرا؟!

پی نوشت: دوستی به درستی ایراد گرفته است که چرا چنین کلی راجع به ایرانی یان نظر می دهم. واقعیت اش را بخواهید به خاطر این بی تفاوتی عصبانی هستم، با این حال حق با شما ست.