دلتنگیهای من – 2
فردا به دعوت انجمن صلحطلبهای هیدلبرگ صحبتی نیم ساعته راجع به وضعیت امروز ایران خواهم داشت. هرچهقدر تلاش میکنم نمیتوانم خودم را راضی کنم تنها راجع به جنبش سبز بنویسم. جنبش سبز امروز ایران حاصل خونهای ریختهشدهی فراوانی ست.
میخواهم صحبتام را از آن موقع شروع کنم که سینما رکس را برای شعلهور کردن آتش انقلاب به آتش کشیدند. مادر همان موقع نگران بود، نکند بچههای دائی در سینما بوده باشند. آن روز هیچکدام از بچههای دائی در سینما نبودند، اما تنها 20 روز پس از شروع جنگ حمید ِ زیبا و محجوب در راه کمک به مجروحان بمباران جاناش را از دست داد. پارسال که رفته بودم منزل دائی، دیدم هنوز دستهدسته آگهیهای ترحیم حمید را نگه داشته است!
حتمن با اعدام هویدا ادامه خواهم داد و اینکه هویدا میتوانست از زندان بیرون برود، چون همهی زندانبانها فرار کرده بودند. اینکار را اما نکرد و در نهایت اعدام شد. میگویند به هویدا 2 تیر شلیک کرده بودند. التماس میکرده خلاصاش کنند. میگویند، تیر خلاص را خود خلخالی به هویدا زده.
با تظاهرات مسلحانهی 30 خرداد مجاهدین و حمام خونی که پس از آن راه افتاد ادامه خواهم داد. بیشک خواهم گفت، از اعدام پسربچهای 12 ساله و دختربچهای 14 ساله خبر دارم. حتمن خواهم گفت، من هم در 13 سالهگی به دلایل سیاسی یک سال فراری بودم. یعنی باور میکنند؟!
اینجا که میرسم دوباره دلام میگیرد و یاد آن نوروز میافتم که پدر و مادر برای دیدن من و خواهرم آمده بودند. شب آخر در آغوش پدرم خوابیدم و آنقدر گریه کردم که نمیدانم کی خوابام برد. فردا صبحاش تا نمیدانم کجا دنبال ماشینشان دویده بودم. هر دو گریه میکردند و من حالا که اینها را مینویسم یادم میافتد، چهقدر دلتنگ پدرم هستم. هفت سال است ندیدماش. به زودی سالگرد مرگاش است؛ دوم ژانویه.
با کشتارهای 67 ادامه خواهم داد. از آذر 67 خواهم گفت که به تهران آمده بودم و ف. از دادگاههای 2 دقیقهای برایم گفت و زندانیهای که مبهوت تا لحظات آخر باور نمیکردند، دارند اعدام میشوند. راجع به قتلهای زنجیرهای هم حتمن صحبت خواهم کرد و به سلاخی کارون حاجیزادهی 9 ساله بر پشتبام یکی از خانههای کرمان اشاره خواهم کرد.
نه! نیم ساعت وقت برای حتا اشاره به اینهمه حادثه، اینهمه مصیبت خیلی خیلی کوتاه است!
اره خیلی کم فکر کن بخوای سی سال تاریخ رو نیم ساعته توضیح بدی نمیشه….. جنبش سبز ادامه یک راه طولانی جزیی از تاریخ یک مبارزه و مختص هیچ کس نیست حداقل این بار برای جنبش نباید یک صاحب پیدا کرد این راه از زمانی شروع شد که اولین شخص به خاطر عقیده اش اعدام شد و بهتر بگم این راه از سالها قبل از سال 57 شروع شد بعد از اون همه اسم که تنها عقیده رو یدک میکشید مذهبی و چپی و مارکسیست وپیکاری و… امروز تنها یک نام داره که هر کسی رو میتونه در زیر سایه خود جا بده پیروزی برزگیه مگه نه؟
[...] نیم ساعت وقت برای حتا اشاره به اینهمه حادثه، اینهمه … [...]
——————————————-
دوست گرامی، ممنون از لینک